محمد جان ! 

یک روز در مدرسه هاشمی شاگرد کلاسی اولی ام 

برایم هدیه ای عجیب آورد.چقدر عجیب.چقدر عجیب. 

پرونده کروکی یک قتل!!! 

وحشت کردم.پیگیر که شدم.کاشف به عمل آمد: 

 پدر شاگردعزیزم 

مامور نیروی محترم انتظامیست. 

پرونده را بعد از سرکشی به محل قتل در حوالی روستا  

تکمیل کرده وآورده خانه .

بچه می دانسته که دیگر دوستانش  

جورابی ،کارتی ،چیزی برای معلم برده اند .

هرچند ما ابدا هرگز هیچ وقت 

 از دانش آمور انتظار نداشتیم و همواره می گفتیم: روز معلم برایمان 

یک برگ نوشته از خودتان بیاورید. خوش خط! 

اما آنها ذوق داشتند و ما نمی زدیم توی ذوقشان! 

خلاصه ؛بچه می بیند چیزی نیست  

و مادرش هم کتکش می زند بابت بهانه جویی!!! 

 حالا چقدر هم به ارواح اجداد ما...!

القصه؛شاگردم ،پرونده مذکور را که در جلد نایلونی  

و کاور شکیل می بیند، تصور می کند 

چیز قابل به عرضیست! با کمال افتخار آنرا در پلاستیک بزرگی می آورد. 

زنگ اول نخورده ،مادرش با هراس، سروپاکنده سر رسید.  

:آق مدیر !شوهرم بفهمد مرا می کشد!!!

قبل از داد و بیدادبیشتر و عذرخواهی! زود پرونده را دادم بهش! 

او رفت و شاگردم که ماجرا دستگیرش شده بود،تا آخر زنگ گریست. 

همکاران هم که فهمیده بودند! دستم انداختند! 

کار من آنروز آرام کردن این شاگرد عاشق بود. 

چقدر دوستش داشتم.با این کارش صدبرابر علاقه مندش شدم. 

این هدیه روز معلللللللللم.عجب هدیه ای بود....