صبح
از در که آمدی
نسیم منتظرت بود.
من و پنجره در هوای تو سیر می کردیم.
لبخندها با آمدنت شکفت.
آسمان را به خانه آوردی...
پنجره را بستم.بیرون طوفان بود!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 19:48 توسط reza
|
شعر.داستان.نقد .نظر.دل نوشته.