یاران باوفا و ناشناس اما در دل و جان !

وبگرد. باران. داداش حبیب. الف جیم و... 

نظرات سودمندتان درسهای دانشگاه را به سر چشمه می برد و تشنه می آورد. 

در سخن شما بوی دوستی و محبت است.سخن شما بارش مهربانیست 

فراموشتان نمی کنم. از لطفتان سپاسگزارم.

زنده باشید و تندرست و شادکام.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:9 توسط reza |

 
به ذره گر نظر لطف "بوتراب" کند 

به آسمان رود و کار آفتاب کند... 

ازآن مولای عاشقی که چنین تواند کرد امید داریم از خزانه ی  لطفش 

بر روح فسرده ی خواب آلودگان و خواب زدگان ! هم پرتوی افکند. 

شاید بیدار شدند مغروران سرمست دنیا که  

بر گرسنگان نیشخند می زنند! واسب یاغی قدرت خویش را بر جنازه ضعیفان می تازند. 

هم ازاینگونه است اگر گفته ایم: 

یاعلی(ع)گفتیم و عشق آغاز شد... 

نام پاک علی(ع) جان را جلاست.  

شکی نیست که :

چون در آید نام پاک اندر دهان 

نی پلیدی ماند و نی اندُهان... 

(عزیز اهل دل !از صمیم قلب "یا علی"! بگو تا جانت را از آلایش ریب و ریا و تملق و سالوس و خفت برهاند!) یا علی(ع)!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:57 توسط reza |

دیروز اگر کسی می پرسید این ادبیات به چه کار می  آید؟ شاید با تردید می گفتم:بدرد آدمیت می خورد.همین.

اکنون اما با تمام باور خویش می گویم:ادب مرد به ز دولت اوست. 

این همه آشوب که در دنیاست به خاطر بی ادبی هاست. 

بی ادبی که تنها دشنام به جد و آبای دیگران نیست. ادب زندگی .

ادب احترام به زندگی مردم.ادب دوستی و همدلی.ادب همزیستی مهرورزانه 

اینها همه شاخه های ادبیات است. 

چیزی که با افسوس باید بگویم در دانشگاه و دانشکده هم کم شده 

در دنیای سیاست که ... 

کاشکی سیاست ورزان در بحثها و جدلها و مناظره ها و روزنامه ها 

پیش از هر بحثی ادب گفت و گو و پاسداشت حرمت مخالف خویش را می  آموختند. 

من سالها در دانشگاه همین ادبیات را درس داده ام.در مدرسه هم همین را. 

باورش اگرچه سخت است.مخالف هم داشته ام.با احترام به آنها درس داده ام. 

سخنشان را شنیده ام.هرچند ... 

من این ادبیات را با دنیا عوض نمی کنم. 

این ادبیات را دوست دارم. 

حتی به قیمت گرسنگی! غربت !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:46 توسط reza |

بهاران بوده ای در باغ ،دی را هم تماشا کن 

عجب برچیدنی دارد بساط عیش چیدنها...حزین لاهیجی 

راستی هم عیش دنیا چون برقی گذراست.چون نسیمی چموش! 

خوشا نهال پاک همت و همدلی و مهربانی کاشتن.تا فردا دوستی بر دهد و مردمی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:34 توسط reza |

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی است
جیب هایم خالیست
پدری دارم ، حسرتش یک شب خواب
دوستانی همه از دم ناباب!
و خدایی که مرا کرده جواب!

اهل دانشگاهم،
قبله ام استاد است
جانمازم نمره ،
خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست!
من نمی فهمم که چرا میگویند...
مرد تاجر خوب است ، و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ی ما مدرک نیست!
چشم ها را باید شست ،
جور دیگر باید دید!
باید از مردم دانا ترسید
باید از قیمت دانش نالید.
و به آنها فهماند...
که من اینجا فهم را فهمیدم...
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

سهراب دانشجو!(اثر یکی از شاگردان قدیمی ام که به عنوان نظر قرار داده روی وب !!)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 16:0 توسط reza |

دنیای کلمات عجیب رنگارنگ است.

یکرنگ که باشی تو را پس می زند!

پاییز را می شود با این رنگهای شگفت چندان زیبا توصیف کرد که

بهار به گرد آن نرسد! می توان بهار را هم با بارانهای تند و بادهای وقت و بی وقت

گردابی پرآشوب وصف کرد.

این پاییز برای آن موتور سوار که پیک است و روزی ده تومن درآمد ندارد

مثل دهانه ی جهنم است از سردی.بخش زمهریرش را می گویم.

اما زمستان هم برای آن پسر حاجی که با دوست دخترش قرار دارد

و سوار ماشین مکش مرگ ما ست عین بهشت است!

پس این کلمه ها در اختیار نویسنده هاست.با هر حس و حالی شکلشان

می دهند.رنگشان می کنند.

شما با این خیل واژه چه می کنی؟

من؟

نشسته ام به تماشا

واژه ها از مقابل آشیانه ی خاطرم می گذرند.

هر کدام را که می گیرم با نوازشی غریبانه روی سطر می خوابانم

می شود این:این فصل شور و شیرین

با وزش بادهای خیال انگیز یادت می دهد

با همه ی دشواریها و سردی ها درست مثل کاج روبرو شو!

بگذار از برگهای سوزنی ات بگذرند ناکامی ها

سبز بمان و استوار

طوری که از هر سوی قامتت به بلندای امید بماند!

سختی ها را بگذار از ریشه هایت پایین بروند

روزی کاج دیگر بر خواهد آمد.

یادگار صبر تو.

یادآور استقامت تو.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 15:46 توسط reza |

گذشت شرح ماجرای خونین ۷۲ لاله ‍پرپر و سری پرشور و پر نوا که در نی نوا بر نی شد اما حکایت همچنان باقیست مظلوم هنوز زیر خنجر ظالم شکوه دارد و حق با فریاد "هل من ناصر"درآمیخته ست آیا کسی هست که امروز در میانه ی عزایش حسین(ع)رایاری کند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:15 توسط reza |

همچنان که لبهاش تشنه بود

دلش در عطش عدالت می سوخت

هرچند تیغ بر گلوی نازنینش کشیدند

دست از حق طلبی نکشید.

ای عزادار حسین(ع)

او را بنگر و مسلک او پیشه کن!

غرق در خیال خود نباشی

پایی در محفل حسین(ع)

سری در هوای دنیای خویش...

فردا از من و تو صداقت و عشق پاک می طلبند

نه فریادهای ریا بار !

عاشقانه دست بر سینه بنه

جانت در تب و تاب آزادگی باشد

در پی مرام امام.از ما نمایش نمی خواهند فردا.

دنیا هم اینک نظاره می کند که :عزادار حسین(ع)در درون

و بیرون محفل عزا چه می کند.

به دست بهانه جویان "خیزران " ندهیم

با آبروی امام بازی نکنیم.

در سایتها و فضای مجازی اهل حق و حقیقت را

نمی جویند برخی بهانه جویان آنسوی دنیا.

بهوش! برادر! خواهر! رفیق! آبروی حسین...

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 3:4 توسط reza |

امسال محرم در تکیه کوچکمان در روستای قادرآباد

به یاد دوستان هستیم.

جای شما در محفل بی ریای عاشقان خالیست

در این گوشه از وطن هر که شبی را پای منبر سر می کند

دلش را به سالار عاشقان و حقجویان عالم ، حسین(ع)سپرده است.

اینجا هیج کسی برای نمایش خود و به بهانه کسب و کار

و جستن مقام و موقعیتی نمی آید

یادش بخیر بابای مرحوم مان بانی این تکیه

می گفت:اگر برای امام حسین (ع)آمده اید

در مجلس او دنبال جای نشستن نگردید!هرجا رسیدید

بنشینید!

شاید مفهوم حرف پدرم این بود که دنبال جای دیگران نباشید.

محفل امام عاشقان بازار پست فروشی و موقعیت طلبی نیست.

یادش روشن!آن پیر زنده به عشق دوراندیش بود.مارا از خودنمایی

به خداجویی دعوت کرد.

نمی دانم چه اندازه به او رفته ایم؟!

او که رفت.ما هم می رویم...هر که ریا کند سنگ لعنت حق بر بالش

فرود می آید.

غلام همت آن نازنینم/که کار خیر بی روی و ریا کرد.

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 2:48 توسط reza |

ای زداغ تو روان خون دل از دیده حور...بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه صور

یاران و مهربانان سلام .

محرم یادبود شهادت مولای عاشقان

حضرت اباعبداله الحسین(ع)و هفتاد ودو قله ی استوار همت و جوانمردی

و یادمان رشادت و غیرت عباس علمدار(ع) تندیس بی بدیل وفاداری ، تسلیت باد.

وقتی آب در خیام حرم نایاب شد و جوانمردی در سپاه دنیاطلبان

حسین(ع)از دشمنان خواست تا اقلاً آزاده باشند

باید همچنان از دشمنان دوستان حسین(ع)بخواهیم تا رعایت کنند.

امروز مال مردمان و حرمت ایشان .ناموس مسلمان و عزت ایشان را هر که تهدید کند

در صف دشمنان سرور آزادگان است.

ما کجاییم؟

در صف یارانش سینه می زنیم.دلهامان آیا مالامال از محبت همنوعان هست؟

در جمع مال و ثروت دستمان به بیت المال دراز نیست؟

کینه و حسد و دین فروشی را دشمن داشته ایم؟

دین را کاسه ی کسب دنیای خود نکرده ایم؟

دلمان برای یتیمان و گرسنگان همچون حسین(ع)می تپد؟

حق گویی را بر سیاستهای کاسبکارانه و دنیاطلبانه ترجیح داده ایم؟

از مردم فریبی و ریاکاری به دوریم؟

دستمان به  مال و ناموس و خون برادر مسلمانمان آغشته نیست؟

در دلهامان حفظ حرمت همنوعان و احیای محبت علوی و حسینی هست؟

به فردای نیامده که بس نزدیک است و حفره تنگ بازگشت در دل خاک تیره اندیشه کرده ایم؟

به خاطر محبت خاندان علی(ع)و حرمت حسین بن علی(ع)از تهمت به دیگران

و دیگرآزاری به بهانه ی شعائر دینی و مذهبی پرهیز می کنیم؟

با خادمان سرزمین مادری و اسلامی خود برادرانه همدل هستیم؟

زیر بیرق اسلام و ایران سرفراز با اجانب رودر رو هستیم؟

اگر چنینیم بی شک دست یاریگر حسین(ع)سالار عاشقان و آزادگان همراهمان است.

خدایا محرم را فصل شعور و ایمان پاک قرار ده تا اخلاص سرلوحه کارهامان باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 2:36 توسط reza |

عالمی از خانه بدر شد.می خندید.

پرسیدند چرا می خندید؟

گفت:دخترک خردسالی دارم امروز به مادرش می گفت:این همه آدم پولدار در این شهر است مثل قصاب و بقال سر کوچه.اینها را گذاشته ای زن این عالم گدا شده ای که چه؟!!اقلا زن یکی از آنها می شدی تا شکمی سیر می داشتیم.

از این روست که به سالها علم اندوزی خویش می خندم!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:27 توسط reza |

سلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:21 توسط reza |

عربی پشت سر دیگری نماز می گزارد

پیشنماز در دعا خواند:انا ارسلنا نوحا:ما نوح رافرستادیم.

ادامه را یادش رفت و این را تکرار کرد.

عرب نمازگزار گفت:اگر نوح نمی رود یکی دیگر را بفرست مارا خلاص کن برادر!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:17 توسط reza |

ایستاد.میدان مین را نگاه کرد.

برگشت پشت سرش را...

ترسیده بود؟

ترس هم داشت.جوانی 17 یا 18 ساله.میدان مین!

کفشها را در آورد تا برود.

:کجا برادر؟میان این همه مین ؟ پای برهنه؟

گفت:باید معبر بزنم.کفشهای نو را تازه تدارکات گردان داده است.مال بیت المال است...

کاش من هم رفته بودم.حالا خبر اختلاس چند هزار میلیاردی

نمی شنیدم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:58 توسط reza |

این قدر از تاریکی بد نگوییم

هر یک شمعی روشن کنیم.

این سخن منسوب به کنفوسیوس است.

هر که گفته باشد.سخن شیرینی ست.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:49 توسط reza |

باران عزیز سلام .

حرفهای شما از دل بر می آید.بر دل رنجور هم می نشیند.

باری : دنیا هم برای برخی بسیار کوچک و برای برخی درندشت است.

آدمها گاه آنقدر می دوند که حتی مقصد یادشان می رود.

این مدت گوشه نشینی و فرو رفتن در کاغذها و کتابها به من آموخت که تا می توانم

آنجا باشم که دیگران را آرامشی برسانم و یا باری از دوش خسته ای بردارم.

اما مهمتر این که بی دعوت به جایی نروم!

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود-به هر درش که بخوانند بی خبر نرود!

از طرفی من سخت به فرهنگ دیرپای سرزمینم دل بسته ام.هرجا سخن ازادب و عرفان باشد سر می زنم و قدمی و قلمی...

هرگز جای کسی را تنگ نکرده و نمی کنم.

اماگاه "از شما چه پنهان "فکر می کنم که وقتی در جایی می نشینم

کسی یا کسانی جای خود را تنگ می نگرند !!!

ناگزیر با قبای ژنده و کفش پاره و دل درویشم راه خویش می گیرم

می روم و می روم.دور و دورتر...شاید باد خاک مرا با خود به دیارم بیاورد...

پیش ازاین اما دلم که از این شهر غریب می گرفت با خود سخن شیخ اجل را زمزمه می کردم.

روم به شهر و خود و شهریار خود باشم-غریب را دل سرگشته در وطن باشد.

افسوس.عمر ما کوتاه و بخت ما بخیل!!!

برگردانی از :دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:29 توسط reza |

مادر مرحومم برخی اوقات در افسوسی به حد غایت می گفت:گدشت!

این "فعل"عجیب تاثیری در من داشت.عجیب!

حالا اغلب آرزو دارم حتی برای ساعتی یا لحظه ای سر بر زانوی مهربانش بگذارم و

بگذارم زمان بر من بگذرد.

آنقدر تند و زود  تا در نیابم که کی به انتهای جاده رسیده ام.

هوای این شهر عجب سیاه و آلوده ست

عجب تر این که همه در این سیاهی رو سفیدند!!

می دانم کاینات و طبیعت حتی درختان شاخه هایشان برای بازخواست

از ستمگران دراز است تا ابد.همین ! فقط همین شده است مایه ی اندکی التیام

بر دردهای بی درمان مردمان کوتاه دست...

شدم پیر و ندارم هیچ چاره

جوانی را نمی بینم دوباره

به جانم علت پیری فتاده

که خوبان می کنند از ما کناره...

این ابیات را آن فرشته ی سفر کرده با آوازی زخمناک در روزهای پایانی عمر خود برایم

می خواند.و من در دل می گریستم.افسوس! زود تنهایم گذاشت و به قول خود:گدشت!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 1:18 توسط reza |

روز 13 شهریور به شهرم آمدم

همایش شیخ جام را دوستان برگزار کردند . من نیز همکاری داشتم.

اگرچه از سوی بانیان هیچگونه مسئولیتی نداشتم،

لیکن به عنوان مهمان یا حتی رهگذری غریبه همکاری کردم!

برای مردم شهرم بهترینها را از پیشگاه خدای دوست آرزو می کنم.

هر کجا باشم مردم و شهرم را دوست دارم.

"افسوس که از دیده رفته ایم و از دل..."

باران عزیز! از لطف شما سپاسگزارم.

امید آن دارم که روزی یا روزهایی بشود که بی دغدغه و اضطراب

برای شهرمان و عالمان و عارفان و عاشقانش قدمهایی در حد شان و منزلتشان برداریم.

از ما چه بر می آید جز اندوختن اندکی دانش و احیای پاره ای  فرهنگ دیرینه مان ؟

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:34 توسط reza |

الله مدد الله مدد
یا غوث ربانی مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا احمد جامی مدد
مدت چند سال دیگر
بودی تو در غار کمر
حق بود به احوالت خبر
یا احمد جامی مدد
امر از خدا پرورگار
اژدر بیامد دورغار
همراه او یک بچه مار
یا احمد جامی مدد
الله ...
احمد بگشت اژدر سوار
غمچین دستش بچه مار (غمچین:تازیانه)
شیوه شده از کوهسار (شیوه:سرازیر)
یا احمد جامی مدد
با بزد رسیدی با وفا (بزد:روستایی در تربت جام)
با پشت سر کردی نگاه
دیدی می آید سنگ ها (اشاره به کرامتی از شیخ که در افواه مردم اینطور یاد شده که سنگهایی به دنبال شیخ راه افتاده اند.سنگی بزرگ اکنون بر در مجموعه مزار اوست که دور آن معجر شده.با اعتقاد به کرامت یاد شده)
یا احمد جامی مدد
احمد بگفتا همچنین
با سنگ خرد و با قوی
آسوده باشین با زمین
یا احمد جامی مدد
احمد به تربت آمده
شیخا به شفقت آمده
از حق مجدد آمده
یا احمد جامی مدد
گلدسته های روبه رو
هر کس که دارد آرزو
بوسه زنم از هر سو
یا احمد جامی مدد
او را دختر پروانه بود
قبرش میان خانه بود
زیارت زنانه بود
یا احمد جامی مدد
الله ...
از حاجی میر یحیا بگو
از مرز با خدا بگو
از سید اعلا بگو
یا احمد جامی مدد
الله مدد الله مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا غوث ربانی  مدد


این سروده مردمیست.برای شیخ جام و کرامات او در ضمن ترانه های عامیانه شهر جام مضبوط است.

نام برخی از خادمان و اخلاف شیخ نیز معمولاً در این سروده ها هست.این اشعار با ساز دوتار خوانده می شوند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:26 توسط reza |

استاد غفور محمد زاده عزیز!

منتظر کتاب شما درباره موسیقی جام هستم.

حتماً یک نسخه به من برسانید یا بگویید از کجا باید تهیه کرد.

درباره موسیقی محلی و چهاربیتی به دانش و اطلاعات فراوانی نیازمندم. سپاس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:10 توسط reza |

مرگ گاهی صدا می زند

گاهی منتظر است صدایش بزنی

دیر یا زود

دوستی مان پیوند می گیرد

زحمتی نیست

می رسد بی هیچ تعارفی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:11 توسط reza |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:10 توسط reza |

کله فریاد صدای غربت قرون است پیچیده در حنجره خواننده محلی 

کله فریاد همان فهلوی ولاسکوی عهد باستان است

همان شیوه ی گلبانگ پهلوی    

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 20:53 توسط reza |

می دانید که زبان توده مردم چقدر بار عاطفی و احساسی غنی دارد؟

این زبان برتر از شعر است زیرا شعر برآمده از آن است

به این چاربیتی محلی که خدا می داند چقدر سابقه دارد نگاه کنید:

جدایی بند از بندم جدا کرد

جدایی رخنه در مُلکای وفا کرد

که دلبر گوشتِ بود بر ناخن ِمه(من)

جدایی گوشتِ ر(را) از ناخن جدا کرد...این را از خواننده محلی جام :عبداله امینی ضبط کردم

از این زبان شعر بر می آید که خود برتر از شعر است.کاش این مخزن واژگان و این گنجینه

را قدر بدانیم و با شهری کردن گویشها و لهجه ها

خرابشان نکنیم.نابودشان نکنیم.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 13:38 توسط reza |

ابن بطوطه، جهانگرد مغربی (703-779 ق) می‌گوید هنگامی‌که در دربار پکن به سر می‌برد، در مجلس فرزند امپراتور غزلی از سعدی می‌خواندند و در شمال سوماترا بر سنگ گوری پاره‌ای از یک غزل سعدی کنده‌اند که در آن از ناپایداری جهان سخن رفته است. روزگاری در سریلانکا شعر فارسی می‌گفتند و پادشاه این جزیره به فارسی سخن می‌گفت. در کریمه غازی گران خان دوم، پادشاه این سرزمین که از نوادگان جوچی، نبیره چنگیز خان بود به فارسی شعر می‌گفت و یک مثنوی به نام «گل و بلبل» دارد. حاکمان عثمانی شعر فارسی می‌گفتند و ممدوح شاعران فارسی گوی قلمرو امپراتوری خود بودند. سلطان سلیم یکم عثمانی (918-1016ق) با تخلّص سلیم و سلیمی‌شعر می‌گفت و دیوانی از او باقی مانده است. خوزی موستاری (1160 ق) از مردم موستار در بوسنی کتابی به نام «بلبلستان» به تقلید از گلستان سعدی نوشته و شیخ عبدالسلام مجرم از مردم تیرانا در آلبانی مجموعه‌ای از قصاید فارسی در مدح سلیم سوم عثمانی(1203- 1222ق) دارد. در بارکند و کاشغر چین شعر فارسی رواج و رونق فراوان داشت و رعدی و امیری(1013ق)،شعرای فارسی سرا امیران این منطقه را به قصاید فارسی می ستودند.
تحلیل و بررسی‌ها نشان می‌دهد که در حال حاضر در اکثر دانشگاه‌ها و مراکز علمی و پژوهشی و فرهنگی جهان کرسی‌های آموزش زبان فارسی وجود دارد و این روند با سرعت در حال افزایش است و مردم زیادی در سراسر جهان می‌خواهند آثار بزرگان فارسی‌گوی را در زبان اصلی بخوانند و فرا‌گیرند و ما راست که دست بر دست هم بدهیم و این تشنگان کلام ناب را که در اندرون دریای آن قند هست و پند هست و هر چه می‌خواهند خواهند یافت، سیراب نماییم.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:13 توسط reza |

ترانه ها هم مانند افسانه ها و دیگر دانش های مردم، در ایران مورد توجه نبوده اند و کسی آن ها را گردآوری و طبقه بندی نکرده است. در این رشته هم کار و کوشش استادان و خاورشناسان بیگانه، اگر چه زیاد نبوده است، ولی به هر حال قابل ستایش است. سه خشتی در سه مصراع و در هشت هجا سروده می شود.دارای وزن و قافیه است .کرمانج ها به هجا (شلپه) می گویند سه خشتی ها گاه به هایکوهای ژاپنی می ماند گاه خودش است .گاهی برشی از یک تصویر بزرگ است- گاه عبور بادی است در علفزار- گاه رعدی در آسمان . سه خشتی بازمانده شعر خسروانی عهد ساسانی است که بعد از حمله عرب به ایران رفته رفته خاصه در زبان پهلوی و فارسی از بین رفت . اما کرمانج ها توانستند آن را حفظ کنند وتا امروز ادامه دهند زنده یاد مهدی اخوان ثالث شاعر بزرگ امروز و زنده یاد ملک الشعرای بهار این قالب را یکی از زیباترین قالب های شعری دانسته اند .اغلب این اشعار به دلیل وزن قافیه و هجای کوتاه این ویِژگی را دارند که هر کس به فراخور دل خویش به هر آهنگی و مقامی آن را بخواند .شعر کرمانج هم نفس موسیقی رقص و زندگی آنهاست .سرایندگان این نوع شعر از دیر باز مردم عادی و بی سواد بوده اند زنان و مردان -دختران و پسران جوان- چوپانی در تپه ها – پیری در ایل- آواز خوانی در راه – نوازنده ای در کوه .
سه خشتی ها علاوه بر زندگی سینه به سینه نخستین بار در سال ۱۹۲۷ پس از سالها تلاش و گردآوری توسط ایران پِژوه و کرمانج پِژوه روسی ایوانف در مجله آسیایی بنگال منتشر و سپس در قالب کتابی به چاپ رسید.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:6 توسط reza |

 چند دوبیتی کرمانی(نقل از وبلاگ:دوبیتوهای کرمونی)

الا دختر به جان یک برارت

مکن سرمه به چشمون خمارت

مکن سرمه که بی سرمه جوونی

اگر سرمه کنی جون می ستونی

..

الا دلبر کلیلوت خم نمیشه(کلیلو:چوب نخ ریسی)

نصیب ما و تو با هم نمیشه

بده یک بوسه از کنج لبونت

که فردای قیامت کم نمیشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 18:55 توسط reza |

یک نکته...

آثار ملی ما و ترانه های عامیانه ما را غالباً مستشرقین

ثبت و ضبط کرده اند.باید برای ریشه های فرهنگمان به کتب

ژوکوفسکی و هانری ماسه و الول ساتن و تاوادیا وکریستن سن و...مراجعه کنیم

هرچند آن آثار ارجمند و قابل توجه هستندلیکن از اشتباه عاری نبوده و نیستند

چرا در کشور ما کمتر به این مقوله پرداخته می شود؟

آیا سرچشمه ی غنی فرهنگ عامه را که با کمی کاوش می شود دریافت

باید به مستشرقین بسپاریم؟

کاش این مرواریدهای گل آلود و غیار زده را مشتری قابلی پیدا شود...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 18:48 توسط reza |

غمهای کودکان غزه فراموش نمی شود

چه می کنند سیاست بازان یهود؟

کودکان کجای این مناسبات و بازیهای خوفناکند؟

چه سرد وسیاه است این تدبیر ها...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 17:32 توسط reza |

علی جان!

مولایم! تو را فریاد کردم

تازیانه ها خوردم.به نام تو بر کرسی عدالت!تازیانه ام زدند

این شب قدر با تمام وجود تو را فریاد می کنم.

یاااااااااااعلی(ع).مگذار ریاکاران با شعار تو برزبان برای نان خود

خانمان عدالت جویان را ویران کنند.

مولای عدل و حمایت!

این شب قدر بنمایان قدر عدل را و جستن عدل را

تا قدرت مداران بر جنازه ی رهپویان تو ریشخند نکنند...یا علی(ع)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:49 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر