X
تبلیغات
برگ بهار

برگ بهار
وبلاگ شخصی : غلام رضا بهرامپور.دبیر ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه
آخرين مطالب

اشعار نوخسروانی یا سه خشتی از دوستم عباس زاده

در زمستان سرد جامانده

چون درختان لال بی گنجشک

آفتاب عزیز ناخوانده.--

یک سفر هم قطار هم بودن

گرچه بانو توقعی بیجاست

کاش گاهی دچار هم بودن.

لازم به ذکر است که نوخسروانی قالبی بوده است کهن

که از باربد در دربار خسرو پرویز هم نمونه ی آن هست

قیصرماه  ماند خاقان خورشید

وان من خذای ابر ماند کامکاران

که خواهذ ماه پوشد که خواهذ خورشید.(نقل از مجله آرش دوره اول -خرداد۴۲)

این قالب دوبیتی یا رباعی نیست که مصرعی از آن افتاده باشد

بلکه قالب کاملی است شبیه هایکوی ژاپنی

به نظرم بیشتر از زبان عوام برخاسته تا شاعران مطرح تاریخ

هرچند عوفی در تذکره لباب از شاعری بنام رورده؟!نام یاد می کند که فقط تک بیت می سروده

در تذکره نصر آبادی هم از شاعری بنام محلاتی(شفائی محلاتی-یا اصفهانی)یاد کرده که تک مصراع دارد

مثل:بلبل نگر که غنچه شده در کمین گل.

به نظر می رسد شعر قدیم فارسی از ابتدا همینها بوده و بعدها با تاثیر از شعر عربی و وزن عروضی

شکلهای دیگر یافته!

من باورم این است که اساسا شعر خودش ادامه ی سنت موزون و مخیل گویی ایرانی هاست

از اعصار قدیم تا به حال.

چنان که هم اکنون با یک نگاه به امثال و عبارات مردم در روستاها و حتی شهرها می شود نمونه های فراوانی از این

شعر ناشده ها !! را یافت.از زیاده گویی ام عذرخواهم.

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:8 ] [ reza ]

سلام

دوستان خوبم استاد مردانشاهی عزیز و  چله نشین ماه و دانشجوی گرامی آقای بی سخن

خوب است که از دریچه ی نت گاه به یکدیگر سر می زنیم.

جناب مردانشاهی عزیز.درباره ی موسیقی جام دو مطلب در کتاب یا مجله پاژ چاپ کردم

یکی شرح همان همایش شما برای استاد عسکریان و یاد استاد سرور روانشاد.

یکی مصاحبه با استاد پورعطایی

که قبل عید انجام دادم.

متاسفانه فعلا فقط یکی شان در اختیارم هست.

در شماره جدید این مجله هم هست.بخوانید و راهنمایی کنید

بسیار سپاسگزارم از همراهی تان

جناب بی سخن عزیز من در بخش پایانی دوره ی دکتری هستم در همان دانشگاه فردوسی

با دوستان دانشکده  مهندسی هم ادبیات عمومی دارم

امیدوارم ببینمتان.بازهم سپاس.

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 21:48 ] [ reza ]
سر کوه بلند هم گرد و هم خاک

نه بوی آشنایی ساده و پاک

چنان طیفون بی کرداری آمد

که لنگاش ور هوا شد خار و خاشاک!!!

ترانه ای محلی!!!به یاد کوههای تیمنک.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:48 ] [ reza ]

سخنی چند درباره قاصدک اخوان.به درخواست حمید آقا.دوست عزیزم

قاصدک چنان که شاعر در پاورقی شعرش آورده "نوعی تخم نی هست که مردم خراسان آنرا خبر کش می نامند".در شعر اخوان این واژه رمز "امید "واقع شده است.البته امیدی که عامه ی مردم بدان باور دارند.شاعر می خواهد در جملات اولیه خود را از باور مردم عامی دور کند از این روی می گوید: "گرد بام و در من بی ثمر می گردی"

وقتی" از یار و حتی دیاری " خبری را انتظار ندارد به واقع اوضاع جامعه عصر خود را به نقد می کشد.او نبود هرگونه حرکت و امید و نشاط در شهریور 1338 و حوالی آن سالها را (که تاریخ سرودن شعر اوست)بدین شکل واگویه می کند.از سویی خود را "در وطن خویش غریب " می خواند.این نکته نیز وضعیت شاعر را چه به لحاظ برخوردی که حاکمیت شاهنشاهی و عمال وی با او دارند بازگو می کند .از دیگر سو  از منظر "شاعر" به عنوان چشم و گوش و شعور بیدار جامعه نا امیدی خود را تکرار می کند.چنان که می گوید :در دل من همه کورند و کرند.

این کور و کران "مردم خاموش یا حتی روشنفکران و گروههایی" هستند که مردم عادی می توانند به آنان چشم امید داشته باشند.در جای دیگر شاعر قاصدک را "دروغ و فریب " می خواند:یعنی اشاره دارد به باورهای عامیانه ای که به گونه ای با تقدیر گرایی یا خوش بینی های افراطی پیوند دارند.خاصه این که اساسا قاصدک و انتظار مردم عامی برای خبر رساندن آن کلا خرافه ای بیش نیست.چیزی که در گذشته ها (و حتی هم اکنون )در برخی مناطق دوردست که از سواد و بینش امروزی فارغ بوده اند اعتبار داشته است.

نکته قابل توجه این است که علیرغم این ناامیدی و انکار خبر خوش یا امیدوارکننده از سوی شاعر  وی در انتهای شعر با برگشتی کاملا غریب ازقاصدک خبر می جوید!! .یعنی از قاصدک می پرسد که "آیا خاکستر گرمی در جایی مانده؟"

از این "خاکستر گرم" هم امید اندک یا امکان بهبود اوضاع را مد نظر دارد.یعنی می خواهد از سر ناچاری همانند عوام خود را خوش بین بنماید.و این واگویه البته اوج تنگنا و بدفرجامی را از نگاه وی می رساند.چنان که از فرط ناامیدی شاعر ناچار است به باوری عامیانه و خرافی دل ببندد.

این مهم  را از نگاه مجددا منفی شاعر در آخرین بخش شعر می فهمیم آنجا که می گوید : ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند....

 

امیدوارم این اندک  بسنده باشد.حمیدجان

 

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:43 ] [ reza ]
بوی خوش بارانی که از آسمان تا روی درخت زبان گنجشک به سر دویده است

بوی نم خاک که از تن و جان  گنبدها و  کوچه های کاه گلی برمی خیزد

بوی حرفهای تازه ی بچه ها که از دیدن آفتاب شیرین ذوق کرده اند

عطر علفهای تازه سرزده از لب جویهای مزارع

صدای ترنم تازه ی کبکهای سر مست

جیغ جیغ قرقاولهای سراسیمه در آسمان درندشت

"اینها " ست عقده هایی که طبیعت در گلو دارد.

بگذاریم که این دامنه دادی بزند

این دشت فریادی بزند

این کوه "ها"یی بکند "هوی"ی بزند...

تا کجا می رویم با این آسمان خراشها که خط  انداخته اند پهنه ی پاک آبی را؟!!

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 23:1 ] [ reza ]
وقتی "رستم " هست چرا می گوییم مثل هرکول؟!

چرا به جای "اخت شدن "یا "ایاق شدن " یا "جور شدن" می گوییم:مچ شده!!

به جای گیج زدن و منگ شدن چرا اصطلاح "هنگ کردن" را به کار می بریم؟

غیر این موارد بسیاری واژه ها وعبارتها هست که نمونه فارسی و محلی درست و زیبایی دارند.حتی اگر عبارتی مال شهری دیگر هست و مخاطب ما آن را نمی شناسد با توضیح کوتاهی می توانیم آن را جا بیندازیم و رایج سازیم.

مگر این همه واژه و ترکیب و مثل غربی و عربی را به همین سادگی جایگزین زبان مادری مان نکرده ایم؟!

باور کنید با بازیابی و زنده سازی دوباره ی ادب عامه می توانیم ادبیاتی خیلی ریشه دارتر و غنی تر از امروز داشته باشیم.بسیاری از فیلمها و داستانهای امروز غرب هم احیای همان ادبیان کهن شان است.

خوب نیست ما از این مهم غفلت کنیم.حیف است.بیار حیف است.از زبان و گویش محلی مان و شرم نکنیم

آموختن زبان و ادب بیگانه خوب است اما تقلید و جایگزینی آن با ادب سرزمین مادری البته خودباختگی ست.

مراقب باشیم زرق و برق زبان و ادب بیگانه ما را از خود بیگانه نسازد!

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 22:52 ] [ reza ]

سخنی چند درباره "فولکلور" که همان ادب عامیانه است

آنچه مردم برای بیان مقاصد و نیات و خواسته هاشان از دیرباز می گفته اند.

خاصه برخی امثال و اشعار و گفته های هنرمندانه.هرچند شعر هنری نیز سوای ترانه های عامیانه کار همین مردم بوده است.به واقع   برخی از مردم که شم و ذوق تازه تر و تیز تر داشته اند دست به سرودن اشعاری زده اند و حکایاتی نوشته اند که بعدها مورد تقلید و توجه و تاکید و اقبال واقع شده است.

من گمانم بر این است که اشعار و آثار هنری ادبی خاص کار آن دسته از مردم است که این رشته را به شیوه ای جدی و حتی به عنوان شغل یا دل مشغولی همیشه خود برگزیده اند. از دوستان ادب دوست خواستارم که از این دست آثار از هر گوشه استان که دارند برایم در نظرات بگذارند یا ایمیل کنند.

توجه به ادب عامه یا همان "فولکلور "موجب غنای ادبیات  و زبان و هنر است.

بیاییم با بازیابی این گنجینه های ارجمند به ادب سرزمینمان خدمتی بایسته کنیم.

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 22:40 ] [ reza ]
عزیزانم.: باران.خورشید.عباس.فرشته.مهرانه.زهرا.محمد.نادیا.جناب رحیمی و دوستا باصفا

سیزده تان به سبزی به در!سرسبزترین سیزده و چهارده ها در انتظارتان باد.

 برخی دوستان را فقط به نام کوچک می شناسم.مرحمتی کنید نام بزرگ هم بدهید

یادم بیاید از دوستان کدام شهر و محفل هستید.هرچند از هرجا باشید قدمتان بردیده.

اما دانشگاه و مدرسه و جلسات شعر و شاهنامه خوانی و اردوهای دوستانه و کوهپیمایی همه

هردم در نظرم هستند.یادتان هردم با من است.ماندگار باد شادیهاتان.

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 20:1 ] [ reza ]
پسرم پیله کرد "ریش پروفسوری " بگذارم

امتحانش مجانی بود.

چه مفت پروفسور شدم !

اختیار شخصیت آدم به دست تیغ است   ها !

یک تیغ ناقابل!!

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 19:54 ] [ reza ]
راننده داد زد بیا بالا

من مانده بودم که چطور بالا بروم

سالها سرازیر بودم به راهی که دورش را نمی شد دید.

آیا بالا رفتن ممکن است؟وقتی همه دوستانت سنگ به دست

چشم دریده نگران پاهای پر آبله ی تو هستند؟!

راننده دویاره داد زد :بدو ! خالی رفتیم ها !

باید خالی می رفت؟

مگر چه ضرر داشت به شماها که من هم کمی بالاتر می رفتم؟!

بی انصافها ! من به ...   یکی از خودتان که می شد بال برود

چرا می گذارید همیشه ماشین ترقی خالی بار برود از کوچه ی ما ؟!

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 19:50 ] [ reza ]
با یاد خدای بهار

به طبیعت رفتیم

همگنان با هر وسیله که دست داده بود زده بودند به دل دشت

چه خنده ها که شنید این دشت امروز از مردم سوخته جان وطنم!

چه دویدنهای کودکانه که دید این تپه سارها

.چه حرفهای بی دریغ مانده در دلها که

نم نمک به گوش سبزه های وحشی رسید.

چه دستهای بی مهری که در زلال جویها فرو رفت

و رقم مهر بر پوستهای تکیده کشید.

راستی برای ریختن زباله چقدر عجله کردیم ما!

هرقدر مام وطن شیرمان داده بود تفاله دادیمش امروز!

یادمان هست چقدر پلاستیک غیرقابل جذب به جانش انداختیم؟!

من که بی پروا همه را جمع کردم یک گوشه و سوزاندم.

و دلم هنوز می سوزد برای تپه های سبز که از امروز عصر

تنهای تنها شده اند و فقط گوسفندان! قدرشان را

  پس از این خواهند دانست!!!

زندگی گوسفندی آغاز شد...

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 19:41 ] [ reza ]
از تمام هنرها این مردم

غرغر را بهتر بلدند.

اما نه چنان که غرغرهاشان بوی تلخی بدهد

تا برگردی و نشانی بجویی

درست عکس آن غر غر پیشین  را می غرغرند!

دشنام گویان به چشم چرانان همچنان چشم میچرانند!

به "سرعتی ها " فحشهای ناجور می دهند

ناجورتر خودشان گاز را تا ته می فشارند برای نمایشگاه.برای خرید!

فقط دم در مساجد تعارف است ها!

دو قدم پایینتر پایت را لگد می کنند و با چشمهای دران! طلبکارند.

از گرانی بد می گویند و بکوب ! هرچه گران است می خرند

حیران می مانی که چطور

خودت از همینهایی و نمی دانی!!!

یکروز برگردم بزنم توی سر خودم.

دلم خنک بشود از دست خوی خنک خودم!!

واااالااااااا  ه!

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 21:32 ] [ reza ]
بی مقدمه.

...صدای سشوار آمد . زمزمه ی آبشار   را بی رد کرد.

قارقار وحشی ماشینها کجا 

ناله ی کلاغهای آشنا روی آن درخت کاج روبروی خانه مان کجا!

ترافیک و "طرح تفکیک" و هجوم آدمهای بی چشم و چار

خیابانهای سیاه و دودآلود . پیاده روهای پر از مردم آزار

این دیگر کجای سرزمین من است!

پشت میز مغازه هاش چند جفت چشم

پیچیده در صد کلاف هوس...

رنگهای تیز و تند . موسیقی محرک

رویه ای از شادی و تارهایی نامرئی از فتنه ی شیطان

هی خرید هی فروش هی فروش هی فروش!

چه بد فروختنها...چه بی شرف خریداران...

اه! از این خرید و فروش.در

شهر بیهوش!

جای یک چای هیزمی خالی پایین پای آبادی

جای   فشافش باد بی امان خالی که

بوته ها را برقصاند

آتش زیر کتری سیاه را بگیراند...و خنده های شیرین تو را .شیرین!

نه بوقابوق باشد نه برقابرق

من باشم و تو و دوستانی شفاف

با دلهای بی رنگ.صاف.

شنیدن یک دهن آواز و نی...و یک فرسخ دویدن ...هی..هی

چه خواب خوشی بود ها!!...

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 21:17 ] [ reza ]
از ویلیام بلیک شاعر و نقاش انگلیسی

 

IS THIS A HOLY THING TO SEE

IN A RICH AND FRUITFUL LAND  

BABES REDUCED TO MISERY

FED WITH C 0LD AND USROUS HAND

آیا این است آنچه مقدس می دانید؟برای دیدن!

در سرزمینی که غنی و ثروتمند است

اما کودکانش آواره و سرگردانند

دستان سرد رباخواری آنها را اطعام می کند...!!

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 20:58 ] [ reza ]

گزیده ی چند شعر خوب

از همکار خوبم جواد کلیدری:

یک روز مثل حضرت خورشید ناگهان

برخیز و بر سیاهی شب موج نور باش...

باورت می کنم ای عشق تو هم باور کن

دلم از دست تو برداشته زخمی کاری

من به شهریور چشم تو ارادت دارم

تو به دی ماه دلم گوشه ی چشمی داری...

از دکتر شفیعی کدکنی استاد ارجمندمان

ای خضرسبز پوش صحاری!

خاکستر خجسته ی ققنوسی را

بر این گروه مرده بیفشان....

هان ای مزدا  ! (اهورا)

آزاد کن از دریچه ی فردا

این خجسته ی شهربند غربت را

بگشای دریچه های اجابت را...

 از سیمین بهبهانی

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

مار ا چه گنه بود خطا کرد کمندش

با آنهمه دلداده دلش بسته ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

شد آب دل از حسرت و از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

سیمین طلب بوسه ای از لعل لبش کرد

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش...

 

رخ نغز و دل گرم و لب شیرین داری

گر کسی حسن یکی داشت تو چندین داری

حالم ای چشمه ی جوشنده به شب می دانی؟

که خود از سنگ سیه بستر و بالین داری

تو که خود عاشق و دیوانه ی یاری دگری

کی خبر از دل دیوانه ی سیمین داری؟!

این غزل را گویی در جواب غزل ابتهاج گفته . او سروده بود

:امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

غزل سیمین:

...شرمنده پیش سایه ی پروانه می شوم

زان شمع شب فروز که خاموش می کنی!!

ای مست بوسه ی دولبم در کنار من

بهتر زبوسه هست و فراموش می کنی...

مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق

چون کوزه دست خویش در آغوش می کنی...

 

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 20:50 ] [ reza ]

با عصای تو رفتم تا آن گذرگاه دور .

بیا !  دیگر  عصا نمی خواهم.

چشمهایم  را نشانم بده.

می خواهم به خودم برگردم.

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 19:28 ] [ reza ]
غصه هایم بود

باد کرده بود در انبان دلم

خیال کردی چاقتر شده ام؟!

دل خجسته ای داری عزیز!!

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 19:25 ] [ reza ]

سعد عزیز!

از نوشته و نظر کوتاهت چیزی نفهمیدم.

من و تهوع!؟مگر خودم را بالا بیاورم!چرا از پشت عینک گل آلود نگاه می کنی عزیز؟

من چه یادتان داده ام که امروز از ادبیاتتان دورم؟

می دانم که عاشق و سرزنده و ارجمندی.برای خوبیهایت ارجی دیگر قایلم.

باز هم سر بزن.

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 19:21 ] [ reza ]

سلام

دیر وقت بود به خاطر اسباب کشی نرسیدم سر یزنم به آسمان

به ابرهای باران به دوش

به کوچه های گیج از عطر عبور شما خوبهای همیشه خوب

ببخشیدم.دیگر بار آمدم تا بگویم.نه از دزدی و غارت برخی ها که

محترمانه سر در انبان مردم دارند حرفی دارم بزنم و نه از زجری که برخی دین فروشان به

اهل اندیشه می دهند.

هوا بد جور باد و بوران شده است

ناجوان مردانه سرد!

من می خواهم از شما بگویم که فقط و فقط به چراغ جان بی ریای خودتان

نگاه می کنید و در آینه ی تفکر بی آلایشتان همه چیز را

دقیق می بینید.و می توانید اقلا با بی تفاوتی در برابر دزدان

جانتان را از سرقت این موعظه گران محترم در ببرید.

به خاطر بودن عشق.برای راستی که باز هم کیمیا شده

خواهش دارم هر وقت نذر "زنده شدن" کردید

کتاب بخوانید.کتاب! فردای این سرزمین بسته به خوب خواندن شماست.

فدایتان.بچه محل ابن سینا!!!

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 19:19 ] [ reza ]

اعترااااااااف !!!

بگذار اعتراف کنم : که از تعریفهای بی بهای

دیگران باد کرده بودم

از دست تکان دادنهای ریابار .از تملقهای

 رنگی که چاشنی احوالپرسی ها بود

از دیدن سفره های پی در پی.و

شنفتن تعارفهای بازارای

بی خویشتن شده بودم.گم شده بودم در بوران برو بیای این همه بی حیا

ندیدمت کنار ایوان.با چشمهای شک زده.چون کشتزار ملخ چریده

پشت پلکهای آبی آسمانی ات چه گلایه ها باریدی

نشنیدم ترانه ی بیدار باشت را که با سوز و اشک بدرقه ام

کرده بودی.

اما بگذار اینبار باطنا قلبا پشیمان باشم.

بیا آشتی کنیم

"     این    "با  بزرگی تو می خواند.

هرچند من یک سرو گردن از تو کمتر باشم و قد بلند تر!!

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 1:47 ] [ reza ]

ببین!من آغاز کرده ام

هی گفته ایم روزگار روزگار

روزها را بی برای هم.بی دلبرانه پیش هم

بی پروای گریه ناکی لحظه های سکوت هم

بی تب کردن برای چشم انتظاری همدیگر

هی پشت گوش انداختیم و شبها را به داغ و درفش گلایه

سرکردیم.

دریغ یک روز که دل به صحرا زده .بیزار از تملقهای بازاری

قربان هم برویم!

ای قربان گلایه های دلبرانه ی دلتنگی ات!!

 بگو! اینبار خودم تا پای دشنامت  می مانم

  دیگ حوصله ام

  سر نمی رود.

کجا دارم بروم جز لب دریای  دلت!

رفیق روزهای زنده گی!

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 1:32 ] [ reza ]
برای حاج محمود عزیز.که توفیق دیدارش در شهرم دست نداد.

به پاس همه ی خوبیهایش که چون رودی بی پایان جاریست.

به خاطر خواهی تو بود اگر برهنه پای تا بلندیهای درد

دویدم.سراسیمه از بازار شلوغ به خلوت حکایتها سرکشیدم

برای دیدار خجسته ی تو بود که بریده از خود و خویش

روبروی من ایستادم.سیلی به روی زرد.ترکه بر کف پای گریز

تازیانه بر گرده ی بی قراری شدم.تا برای ماندن کنار تو بی تاب شوم.

زمانه امانم نداد عزیز.

چشم تنگ بی خدایان...زورق اسارت ناخدایان!!

و تلی از تهمت نا هم نسبان!

نگذاشت روی ماهت ببینم.شرمسار آینه ی دیدارت ماندم و رفتم.

اما همچنان دلم هوای کوچه باغ تو دارد...کوچ باغ با صفای لبخند.

زنده بمانی و رو

به نور...

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 1:23 ] [ reza ]
بیا

وقتی نفس می کشی

احساس می کنم هستم

به خدا باورت کرده ام

چون در حضورت هستی ام رنگ می گیرد

چراغ دلم روشن می شود.

بیا.بلند بلند بخند بامن

کسی به قدر تو مرا بی پروا دوست ندارد

تو خداوند بی باید و شایدی!!

بیا ! اینجا برای هردومان یک کف دست آسمان آبی هست.

[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 19:9 ] [ reza ]
دوستان ارجمند.پرسشی داشتید برخی ها که چرا

نمره من و دیگری برابر است.من نقدها را خواندم.برخی جدی کار کرده و زحمت کشیده بودند

برخی در برگه سنگ تمام گذاشته بودند.چون هم نظرات هوشمندانه ای داده بودند هم پاسخ پرسشها را

به وضوح رسانده بودند.با این حال برخی نقد را خوب نوشته در برگه شاید موفق نبودند برخی عکس آن

امیدوارم داوری این بنده  زیاده  به خطا نرفته باشد.اما از خویشتن می شود پرسید:من مستحق چه نمره ای هستم.مقایسه با دیگران ارج و منزلتی بایسته ندارد.من چه می دانم دوست من چه نوشته است؟

خوب است پیشداوری نشود.روزی کسی در باره ما پیشداوری می کند و نگران می شویم.شاید حتی به او بگوییم:مگر غیب می دانی؟به هر تقدیر سرفرازی شما آرزوی دیرینه من است.به امید فردایی شیرین و روزگاری خوش.قصور و تقصیرهامان را عذرخواهیم.

سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است-وقت عذر آوردن است.استغفرا..العظیم

[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 11:29 ] [ reza ]
بیرون بیا

از شهر.از خود.از همه ی عالم.

اینجا شلوغ است و پرهراس.

بیا دیگر هرگز زیر بامها نرویم.

سقف صداقت هم باشیم.

اینجا کسی برایمان نمی میرد

هر که چشم دارد

چشم انتظار مرگ ماست

باورکن عزیز!

بیا برای هم بمانیم تا بمیریم!!

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 20:57 ] [ reza ]
خدا می داند

که تنها تبسم خورشید

مرا به فردا فرا می خواند.

در حضورش بی ستاره ترین شبها را

جشن می گیرم.

من مرید چشمان نورانی آن فرشته ام.

او که بی تردید نیمه شبی پشت پرچینی

با خدا خندیده است.

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 20:52 ] [ reza ]
کارگر ایستاد پای بنایی بلند و در خود نالید:

زندگی با تمام مشغله ها

تنها فراموشی مرگ است

از یاد بردن این جاری تلخ !

...و ما بیش از هرکه می دانیم" ناگزیری "

مجال دروغ را فراهم ساخته ست.

بیا تا به خود دروغ بگوییم.تا فردا را بشود که بیدار شویم!

ما با صدای خود به ساز خود می رقصیم.می رقصیم.

چون رقص ستاره در آب...آرام و بی صدا.

بی آن که کسی برایمان کف بزند!!

 

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 20:50 ] [ reza ]
عزیزانم

طلب پوزش.این هم از بلایای جدید رایانه است

نمرات شما را بلافاصله اصلاح کردم.بعد از اعمال نمرات پانزده یا نوزده و نیم مثلا:

پنج ! درج شده. که اصلاح شد.خدایتان تندرست بدارد و مرا از شر رایانه و ایرادهای عجیبش

خلاص کند.بهروز و شادکام باشید.

[ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ] [ 19:45 ] [ reza ]
توصیه یکی از دوستان رسید.

اما متاسفانه قفل سخت افزار دانشگاه خراب بود.امروز دوباره آن را عوض کردم.نمرات را ثبت کردم

اما اعمال نشد گمانم.دوباره نرم افزارشان خراب است.

واقعا برای این تکنولوژی و خودم بسی تاسف خوردم.

باید برای ثبت یک نمره چند بار مراجعه بکنم؟

این ادب اداری است؟

خدا به دادمان برسد.امیدوارم زود رفع مشکل شود.ومن هم از این بلاتکلیفی بدرآیم.تا دوستان نپندارند

من دیر اقدام کرده ام.از درس و کار باید زد و در راهروهای اداری دوید دنبال یک وسیله ی چینی خراب!!!

[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ 15:38 ] [ reza ]
 

به.م.اسماعیل جامی

می دانم.گاهی این حال بردل آدم چنبره می زند.
در این وقتها بخوانید.
در اوج بی حالی حتی حافظ بخوانید.بیت به بیت و با طمانینه.
معجزه ای دارد حافظ.
مدتیست مصرم که حافظ را حفظ کنم
هر بیتش حیف است از کف برود.
تا خدا چه خواهد.
شما هم از حفظ غافل نشوید.
ذوقتان را جان می دهد.
تندرست باشید و سرفراز

[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ 1:1 ] [ reza ]
درباره وبلاگ

شعر.داستان.نقد .نظر
امکانات وب