علی جان!

مولایم! تو را فریاد کردم

تازیانه ها خوردم.به نام تو بر کرسی عدالت!تازیانه ام زدند

این شب قدر با تمام وجود تو را فریاد می کنم.

یاااااااااااعلی(ع).مگذار ریاکاران با شعار تو برزبان برای نان خود

خانمان عدالت جویان را ویران کنند.

مولای عدل و حمایت!

این شب قدر بنمایان قدر عدل را و جستن عدل را

تا قدرت مداران بر جنازه ی رهپویان تو ریشخند نکنند...یا علی(ع)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:49 توسط reza |

علی(ع)در محراب از شدت عدلش به خون نشست

ویران باد پایه های ستم

ویرانه بادا کاخ ستم پیشه ی هر روز

آنگاه که باب یتیمان بر ساحل خون بخوابد

اژدهای طمع طمعکاران تنوره می کشد فریادش

تا صدای عدل را بشکند...چه افسوس هولناکی

هنوز کوفه بوی خون می دهد

و شجره خبیث بی عدالتی از هرجا سر می کشد.

در اطراف خود بنگریم.ما از کدام خاندانیم؟

شعارمان علیست.رفتارمان کدام؟بس است

دیگر برای ساعتی بیاییم قلباً به عدل علی بیندیشیم.

هر گوشه ستمی شعله می کشد و مظلومی می گوید:یااااعلی!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:43 توسط reza |

باران خشم بر سر کودکان غزه

رقص آشوب در کاخهای اسرائیل

و موسیقی تند بی شرمی در شامگاه سیاست

آه ! کاش کاخ ستم پیشگان ویران شود

چه می داند آن کودک بی خواب که در کوچه ساعتی دیگر

چه می بارد؟

ای صاحبان خرد! رهپویان خورشید رحمانی!

یک صدا بر باورهای یهود نفرین بفرستید

اینان فرزندان ناخلف جبل صهیون

سرمایه داران سیاهی و سودهستند.

در شب قتل مولای عدالت امیرالمؤمنین

اشکها روانه ی آسمان غزه می شود.کاش التیامی باشد بر زخمهای ناسور...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 22:26 توسط reza |

اگر امیدواری باز برگرد--- هوای خانه داری باز برگرد

نمی دانم چه در سر داری اما --- تو تنها یادگاری باز برگرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:28 توسط reza |

دفترت را ببند

چشم جانت بگشا

اینجا هر سنگریزه حکایت سفرها دارد با خود

باید پیاده سفر کرد تا او

این همه ماشین مارا به هیچ سفری نمی برد

ما فقط با ماشینها در جای "خود "ایستاده ایم

اما خود را نمی بینیم

چون جویباری نیست تا عکس روی ماه خود ببینیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 14:35 توسط reza |

علی رضای عزیز

اینبار تربت آمدم مزاحم می شوم

به حاجی بگو خدمت می رسم به رسم سالهای خوب رفاقت

ضمناْ هم آدرس و هم تلفن را فردین دارد

مشهد آمدی بسیار خرسند می شوم از دیدارت

مله هم مخفف محله است.اگرچه در گویش ما به اتراق گاه عشایر و خانواده ی

دامداران می گویند.ریشه ی کلمه محله است.چنان که انگز که ما می گوییم

از ریشه ی انگیزه است ولی معنای آزار و کخ داشتن می دهد!!آخری را از جهت مزاح گفتم

ایمیل بزن دقیق شماره و آدرس بدهم

rezabahram49@gmail.com

بازهم سپاس از این که سرمی زنی.مشهد را با همه خوبی هایش به شهرمان نمی دهم

به قول حافظ :

روم به شهر خود و شهریار خود باشم

غریب را دل سرگشته در وطن باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 14:29 توسط reza |

بشوم کفشدوز به تو کفشی بگیروم

که نعلش ماه و میخش از ستاره

برفتوم روکش ر از زر بگیروم

خریدار گر تونی قیمت نداره..این را گل احمد جان خواند

از مردم افغان.با سوزی که جگر را آتش می زد.

شبی بود و دنیایی...کاش بودی پای این ترانه های محلی می نشستی با من

حس می کردی که عشق از چه جنس است.از تبار جان.از جمله ی ملایک...

از بلندای تپه ای که خانه ی صاحب عروسی بود.آن شب با صدای جان پرور سرنا

با یادهای لجام گسیخته...تنها می شد در گوشه ای به آهنگی حزین بخوانی

آی الله جاااااااااااان ...هی ی ی ی ی ی....این پیشاهنگ کله فریادها بود....

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 0:33 توسط reza |

صبحدم گشتم چنان از باده ی انوار مست-کآفتاب آسا فتادم بر در و دیوار مست

جبرییل آمد براق آورد گفتا : برنشین /  جام بردستند بهرت منتظر بسیار مست

بر نشستم برد بر چرخم براق برق سیر/ دیدم آنجا قطب را با کوکب سیار مست

در گشادند آسمان را و به پیشم آمدند/( ابشرو )گویان ملایک جمله از دیدار مست

از سپهر چارمین روح الله آمد پیش من/ ساغر خورشید بر کف از می انوار مست

گفتم ای چون تو هزاران در خمار جام عشق /کی شود مخمور جز در خانه خمار مست

دست او بگرفتم و با خود به بالا بردمش/  برگذشتیم از سواد عرصه اغیار مست

بحر ظلمت ماند از پس بحر نور آمد به پیش/عقل گفتا بگذر از این تا رسی در یار مست

بر لب دریای اعظم کشتی ای دیدم در او / احمد مرسل به حال و حیدر کرار مست

دست من بگرفت حیدر اندر آن کشتی نشاند / بگذرانیدم از آن دریای گوهر بار مست

از مقام (قاب قوسین ام) به (اوادنی) کشید /گفتم آنجا راز را با ساقی ابرار مست

باده از دست خدا نوشیدم و بوسیدمش / آستین افشان گرفتم دامن دلدار مست

گفتم اکنون باز میداری در این محفل مرا / یا مرا گویی برو در عرصه بازار مست

گفت نی نی ساربان ما تویی ای شمس دین/ رو مهار اشتران گیر و بکش قطار مست

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 23:7 توسط reza |

قصه طولانیست

اندکی بگویم.چون باید برای تحقیق از آن استفاده کنم

در قدیم در پای کوه های بلند دختری بود گل اندام نام.معشوقی برای عاشقی دلسوخته و پاک باخته

جوان هر چه داشت در پای آن عشق ریخت.اما مکنت داری بلند آوازه دختر را خواستگار شد.به او دادندش و جوان آواره شد و همدم وحوش و دد و دام.تا این که روزی دختر از شهر خو به شهر شوهر رفته او را نامه ای فرستاد با چند نشانه به دست تاجران شهر خود.چون جوانی ببینید که از آب پای برهنه بگذرد و در جای خشک بنشیند و غذای داده نخورد به او بدهید.تاجر اردو زد در دیار جوان و دید که ژولیده ای بدپوش و نا به اندام از آب برهنه پای گذشت و در جای خشکی نشست و چون طعام بردند نخورد.نامه بدو داد و جوان شعر گویان روانه ی دیار دختر شد.روبروی خانه ی او نشست و ابیات خواند.:بگیرم کفش پایت را دوباره -که نعل از ماه و میخش از ستاره-برفتم روکشی از زر بگیرم-خریدار گر تویی قیمت نداره...دختر دید و نشناخت و راندش به خواری

از این پس او بود و کله فریادهای عاشقی و پاسخهای دختر که جوابهای سربالا می داد تا بشناخت...

عجیب است روایت مادری در روستایی دور از این قصه ی عجیبتر که دور و دراز و پر ماجراست...قصه باید که شنیده شود.اما به گویش کاملا محلیست.و بس دشوار یاب

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 22:51 توسط reza |

یارانم

یک شب پای صحبت مادری قصه گو در دیار خود نشستم

قصه ی عشقی گفت که تا قیامت تشنه ی آن خواهم بود

در روستای تیمنک

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:30 توسط reza |

عزیزانم

یک چند روز است در دیار خود به دیدار دوستان مشغولم و

ضبط سخن هم ولایتی های دیرین

جای شما خالیست هر چند گرم است هوا

اما سایه ی خنک قصه ها و حاضر جوابیها دل شاد مان می دارد

روزگارتان به کام باد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 12:17 توسط reza |

باسلام

همکلاس ارجمند در فردوسی

وب اینجانب را پیوند یا به اصطلاح لینک بفرمایید

به امید تبادل افکار و اندیشه ها

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 17:17 توسط reza |

به ای (این)ملک غریب افتاده کارم

خریداری نیامد دور بارم

خریداری نیامد خب نیایه

خدا قسمت کنه دیدار یارم...

کجارفتی که پیدایت کنم من

دمی دیگر تماشایت کنم من

اگر دانم که با مو مهربانی

خودم را تربت پایت کنم من...

از مردم ناشناس...اما همدم

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 17:57 توسط reza |

عزیز اهل دلی که شاید به نام نشناسمت

مهربانی ات ریشه در چشمه ی محبت ایزد دارد

از بد و خوب و کم و بیش دیگران باید گذشت

ما نه فرشته ایم و نه شیطان

بگذار دیگران در آینه  ُ خود را هرچه می جویند ببینند

من این ایام  باورم این است که زلالی دل و زبان و اندیشه را نباید به بدی تیره ساخت

عمر ما کوتاه است و دنیا بسی کوچک

نمی توان عمر خود را به جدل گذراند و نباید.

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 16:15 توسط reza |

وقتی در بیابانهای جام با مردم صبور و مهربان و عاشق

می نشینم

و بر می خیزم

تازه می فهمم که کتاب و درس و دانشگاه چه اندازه نقص دارد!

خاصه این که «کله فریادها» یا همان چهاربیتی های این مردم بی ادعا

دقیقاْ بوی محبت و خلوص دارد.

چه عمری تلف شد در کنار این مردم بی این که قدمی برایشان برداریم

کاشکی اهل سیاست و کیاست بدانند برای این مردم خدمت کردن عین عبادت است

و به زعم من برترین عبادت.

 

سر یک راه دو راه شد وای برمن

رفیق از من جدا شد وای برمن

رفیق از من جدا شد رفت به غربت

به غربت آشنا شد وای بر من

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 16:10 توسط reza |

جناب ریاحی عزیز

سلام.

سپاسگزار خواهم شد.

چندیست با تمام قوه و تاب و توان دنبال ضبط آثار موسیقی

و خصوصاً ادبیات شفاهی غیر مکتوبم

مثلاً "چهاربیتی ها" که به شدت مرا به خود مشغول داشته اند

هر که می تواند در این باره کمکی بکند

رهنمون بشوید.به امید جبران محبتهای شما...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 13:29 توسط reza |

چی سازوم که زمانه مفلسم کرد

طلا بودم به مانند مسم کرد

لباس نو ندارم تا بپوشم

لباس کهنه خوار مجلسم کرد...

وقتی با مردم روستاهای دوردست می نشینم

از این دست فریادها دارند

اینهاست آنچه برای رساله ی خود جمع آوری می کنم...

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 16:2 توسط reza |

روز گذشته در روستای خلیلی بودم

برای ضبط موسیقی محلی و چهاربیتی

خواننده محلی چه زیبا خواند و دلبرانه

سرزلف تو جانا لام و میمه

چو بسم ا..الرحمان رحیمه

به هفتاد و دو ملت برده حسنت

قدم از هجر تو مانند جیمه...

در روستای رضاآباد هم این ابیات

به غمهای تو گشتم زرد و ضایه(ضایع)

به غیر تو دلم کس را نمایه(نمی خواد)

بگشتم کو به کو مله به مله(محله)

مگر مانند تور(تورا) مادر بزایه

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 15:59 توسط reza |

شبی در باد فریاد تو گم شد

صدای آسمان زاد تو گم شد

کجا یعقوب چشمانم بگردد

اگر پیراهن یاد تو گم شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 20:15 توسط reza |

پدر خوبه که مادر نازنینه

برادر میوه ی روی زمینه

برارا قدر همدیگر بدانیم

که آخر مردنه و زیر زمینه

چاربیتی محلی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 20:14 توسط reza |

دکتر خوشباف عزیز!

سلام بر شما

این بنده از فرط عزلت دل به خواندن داده ام و هر از گاهی به روستایی می روم

و به ضبط دل فریادهای مردم می پردازم

به ثبت چهاربیتی ها و ترانه های محلی...

خلاصه که خانه شینی بی بی از بی چادریست!!!

از لطف شما سپاسگزارم

و از ایزد دوست برایتان تن سالم و دل بی غم آرزومندم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 20:12 توسط reza |

بهاریه... امروز ازآن روزهاست از آن روزها که صداها از هر سوی به هر سوی می رود جایی که خداهست صداها را باد نمی برد اما کو آنها که با خدایند؟ با صداهایی که نمی مانند نم دانم چه سان به سربرم؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 20:9 توسط reza |


سلام بر دوستانم

هرچند حقيقت تلخ است و دوست حقيقت گوي ما نيز كمي آزرده خاطر به نظر مي آيند

با اين حال من از سخن حق آزرده نشده ام

مي دانم چندان معلم خوبي نبوده ام

شاگردانم اما ازمن به يقين بهتر بوده و هستند

نمي توانم بگويم چقدر براي گذشته خود متاسفم

اما از اين كه در دوره خدمت كسي را بيزار از درس نكرده ام

و براي رسيدن به جايي پشت پاي كسي نزده ام خوشحالم

نشسته ام درسم را خوانده ام

نه پولي و نه پارتي يي داشته ام

پناهم خدا بوده و هست

نه چندان پاكدامنم كه پشت سرم كسي نمازي بخواند

و نه چنان آلوده كه به انگشت نشانم بدهند

اما اين كه اشتباه داشته ام حقيقت است

به درد سياست نمي خورده ام يك حقيقت محض است

پس دوست حقيقت گوي من پر بيراه نگفته است

اما اگر دشنامي هم مي داد من در صفحه مي پذيرفتم

پس اگر جوابي آمد و ديگري سخني گفت نبايد آزرد

چون هر كلامي را جوابيست و من به هر انساني احترام مي گذارم

مگر اين كه بدانم كسي از انسانيت بويي نبرده

در حالي كه اغلب مخاطبان من فرزانه و دانا و اهل دل هستند

سپاس مرا بپذيريد و بدانيد حرف و لحنتان مرا نيازرده

اما بدانيد اگر با چنين لحني با شما سخن بگويند شما چه مي كنيد؟

اين فقط يك پرسش بود.

تندرستي تان را آرزو كرده ام...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 18:6 توسط reza |

در بنگاه برای نان لجن آلوده

هر ثانیه شطانی ساندویچ می کنند

از این شهر بزرگ بوی کود آدمی به مشام می آید

چرک اندیشند این مردم شتاب خوار

از مابینشان برخیز به روستا بگریز

بگذار لاشه های نجاست بماند برای

این چشم دریده های خدافروش!

از میدان ح... تا کجا ؟

از بولوار ؟ تا هرجا...کاشکی در تپه های چشمه جوهر

مانده بودی.تو مال همان حوالی هستی.

ترا چکار به این متدینین ده وقت نماز؟!

برگرد بیچاره! اینجاناموسشان به چند هزاری بند است.

نمی بینی برای چاپیدن تو

جان فرزند و خاک اجداد مغولشان را قسم می خورند؟!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:26 توسط reza |

صبور باش

سنگ در این روزها دلش می ترکد

تو اما صبور باش

تو از نسل آدمی آخر...

...

نگران بودی و از دیده ها پنهان

به دید آمدی آخر.

خدا رحم کند

تا خود را پنهان کنی چیزی ار جانت نمی ماند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:18 توسط reza |


سلام

استاد ارجمند جناب محمد زاده

برای موسیقی و فرهنگ جام هرچند خودم نیازمند یاری دوستان هستم

اما خوشحال خواهم شد اگر کمکی بتوانم بکنم

خرسند شدم از اینکه شما هم به جرگه نویسندگان و محققان پیوستید

در اولین فرصت در خدمت هستم

فعلا در دانشگاه فردوسی تدریس دارم

شماره همراهم همان قبلی هست.مشهد آمدید می بینمتان.تربت جام هم برای ضبط چهار بیتی ها می آیم

به روستاها و دشتها سر می کشم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 1:15 توسط reza |


دوستان سلام

تابستان می رسد و دست یاری من به سوی شماست

از هرجای خراسان که ابیات محلی با گویش و لهجه دارید ارسال فرمایید

البته نه اشعار شاعران جدید.منظورم اشعار قدیم و غیر کتابی یا غیر مکتوب است

آنچه ‍‍قدیمی ها به یاد دارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:37 توسط reza |

خراب نباید کرد

آنچه را آباد نمی توانی

................................

یاران اهل دل

بهترین هدیه ی خداوند گمانم این روزها این باشد

که بتوانیم قلمرو آرامش و نشاط خویش و همگنان را بشناسیم

وهرگز با نشاطی اندک و زودگذر

مایه ی کدورت دیگران را فراهم نیاوریم

چنین بادا

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:29 توسط reza |

به نام خداوند مهر

روز بزرگداشت مقام معلم آمد

هرچند شعرها بسیار بود و شعارها بسیارتر!

گاه از دوستی یا دانش آموزی سلامی رسید و لبخندی

و گاه هدیه ای هرچند کم بها از نظر ظاهر

اما در باطن سرشار بود از شادی

دوستی هم در دفاع از این بنده سخن گفته بود

و دوستی هم به تازیانه کلاممان رانده بود!

از یاران بسی سپاس دارم

همواره مرهون محبت شمایم.فرخنده باشید و استوار

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:13 توسط reza |

رفته ام گور خودم را گم کرده ام

هر آن که بیابم ش خواهم مرد...

آن قدر نان تملق نخوردم تا نانم آجر شد

با این گرانی هزینه ی دندان

چه گونه سر کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:23 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر