محمد جان ! 

یک روز در مدرسه هاشمی شاگرد کلاسی اولی ام 

برایم هدیه ای عجیب آورد.چقدر عجیب.چقدر عجیب. 

پرونده کروکی یک قتل!!! 

وحشت کردم.پیگیر که شدم.کاشف به عمل آمد: 

 پدر شاگردعزیزم 

مامور نیروی محترم انتظامیست. 

پرونده را بعد از سرکشی به محل قتل در حوالی روستا  

تکمیل کرده وآورده خانه .

بچه می دانسته که دیگر دوستانش  

جورابی ،کارتی ،چیزی برای معلم برده اند .

هرچند ما ابدا هرگز هیچ وقت 

 از دانش آمور انتظار نداشتیم و همواره می گفتیم: روز معلم برایمان 

یک برگ نوشته از خودتان بیاورید. خوش خط! 

اما آنها ذوق داشتند و ما نمی زدیم توی ذوقشان! 

خلاصه ؛بچه می بیند چیزی نیست  

و مادرش هم کتکش می زند بابت بهانه جویی!!! 

 حالا چقدر هم به ارواح اجداد ما...!

القصه؛شاگردم ،پرونده مذکور را که در جلد نایلونی  

و کاور شکیل می بیند، تصور می کند 

چیز قابل به عرضیست! با کمال افتخار آنرا در پلاستیک بزرگی می آورد. 

زنگ اول نخورده ،مادرش با هراس، سروپاکنده سر رسید.  

:آق مدیر !شوهرم بفهمد مرا می کشد!!!

قبل از داد و بیدادبیشتر و عذرخواهی! زود پرونده را دادم بهش! 

او رفت و شاگردم که ماجرا دستگیرش شده بود،تا آخر زنگ گریست. 

همکاران هم که فهمیده بودند! دستم انداختند! 

کار من آنروز آرام کردن این شاگرد عاشق بود. 

چقدر دوستش داشتم.با این کارش صدبرابر علاقه مندش شدم. 

این هدیه روز معلللللللللم.عجب هدیه ای بود....

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:9 توسط reza |

روز ما 

روز بسیار ساده ای بود 

بی هیچ آلایشی 

تنها به شادی بچه هادر گوشه و کنار مدرسه پای دیوارهای کلوخی 

و سلامهای پر از خنده شان قانع بودیم .

"آن "که یک جفت جوراب یا کارتی از یک منظره  را با شادی تمام برایمان می آورد 

آنقدر شاد بود که انگار باغ بالا و آسیاب پایین را برای معلمش آورده است!! 

ما هم صدالبته چنان وانمود می کردیم. 

وقتی محمد امین ،آن کودک هفت ساله را بابت کارت تبریک روز معلمش 

بغل کردم و بوسیدم 

بال درآورد.می خواست از بغلم پرواز کند  

از پنجره بیرون برود و به خانواده 

و همه بچه های روستای محمود آباد بگوید: 

آق مدیر(به ما در روستا آق مدیر می گفتند) مرا بغل کرده 

مرا بوسیده... چون برایش کارت تبریک بردم!

حالا نمی دانم محمد امین بیست و چند ساله کجاست.چه می کند. 

اما کارت تبریک شکسته اش لای کتابم محفوظ است. 

حتی عکسی که از او و دوستان همکلاسی ش

پای دیوار گلی مدرسه هاشمی گرفتم کنار کارت اوست. 

آن روز اصلا به رویش نیاوردم که این کارت ظاهرا مال یکی دیگر از اعضای خانواده اش  

بوده.چون پشت کارت تبریک عید نوروز نوشته و رویش خط خطی شده بود. 

مهم این بود که برای من آورده بود.شاگردم. 

این هدیه را هرگز یادم نمی رود. 

حالا در دبیرستان و دانشگاه 

انتظار دارم دانش آموز و دانشجو فقط "روز معلم" 

را مسخره نکند! 

همین...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:54 توسط reza |

حاج محمود عزیز 

ودکتر علی گرامی 

یاران مهربان 

بسی عذر دارم. 

دوساعتی دیر شد 

اما هرچه زنگیدم برنداشتید مهربانان! 

سر راه برگشتم.تلافی فرمودید. 

بدقولی ام را دوستان موجب شدند و من بسیار شرمنده شدم. 

کاش شما هم برمی داشتید گوشی را نزدیکتان بودم. 

خیلی نزدیک.اما بدجور تلافی فرمودید. 

حق هم چنین بود.بدقول را بدقولی عین قول است!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:33 توسط reza |

عید آمد و عید آمد 

وان بخت سعید آمد 

این عید با عروج دخت گرامی پیامبر اکرم حضرت فاطمه سلام ا...علیها همراه شد 

این بهار فاطمی بر یاران و دوستداران بهار 

سبز و سرشار سلامت باد.  

با نو کردن جامه لبخند را که سنت حسنه پیامبر است 

به همه هدیه کنید 

حسن البشر یذهب بالسخیمه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:31 توسط reza |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:49 توسط reza |

همشهریان مهربانم 

همکاران بهتر از جان !

همراهی با شما در این کلاس ادبیات کودک و نوجوان و داستان نویسی 

بازهم مثل سالهای قبل که در جمع شما بودم برای من فرصتی بود ارزنده 

هر چند در مشهد هم کلاس دارم اما هیچ کجا مردم مهربان شهر من نمی شوند.  

غریب را دل سرگشته در وطن باشد...

خوبی شما را کمتر در جایی سراغ دارم. 

از جمیع شما دوستانی که با صبوری در کلاسم حضور به هم رساندید 

صمیمانه سپاسگزارم. 

هرچند تلاش کردم موضوعی و محتوایی بدرخور ارائه کنم 

گمان نکنم چندان توفیق یافته باشم. 

اما همراهی شما و نقد و نظر برخی از عزیزان 

مجالی دلچسب بود.درنگاه مهربان جمیع شما همان ذوق جام سرفراز 

پیدابود.از کوچه باغهای کتاب ناقابلم تا نزد شما را به شوق آمدم 

روزگارتان خوش...

+ نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:13 توسط reza |

از در که آمدی

نسیم منتظرت بود.

من و پنجره در هوای تو سیر می کردیم.

لبخندها با آمدنت شکفت.

آسمان را به خانه آوردی...

پنجره را بستم.بیرون طوفان بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:48 توسط reza |

داستان امروزه مرزی بین شعر و روایت و نگاه دارد.

اگر نگاه مارا و خاطر مارا تسخیر کند و مارا به فضای دنیای بازآفرینی شده ی خود ببرد

هنر است.در غیر این صورت تصنعی ست برای هنرنمایی.بهتر است تا می توانیم در حین هنرمندی

از دنیای ماخولیایی اوهام بیرون بیاییم.با مخاطب صادق باشیم...

صدای هولناکش را شنیدم.کف خانه با

تمام دیوار فروریخت.تنم سرد شد با این که خیس عرق بودم.

تا چند لحظه دیگر می افتادم محکم روی خرده نخاله های ساختمان.

سرم را چندبار با گیجی خاصی چرخاندم.افتادم کف خانه.نرمی موکت دلچسب بود.

پسرم تنها، بی حال و دلمرده خندید.صدای تلویزیون را کم و سفره را پهن کرد.

تصویر روشن آبشاری  با موسیقی نرمی پخش می شد.

:چرا هنوز هم می باید می افتادم؟

کی این صحنه تمام شده بود؟

این نمونه می تواند یک داستان کوتاه باشد.با باز خوانی می شود فهمید که اوهام مرد

از چه مسائلی نشئت می گیرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:44 توسط reza |

سمت ها یی از نامه های چخوف درباره ی داستان نویسی

ترجمه ی: م. مقدم نیا    قسمت ها یی از نامه های چخوف درباره ی داستان نویسی  وقتی رقت‌‌انگیز بودن و فلاكت را شرح می‌‌دهی و می‌‌خواهی خواننده هم در این مورد احساس دلسوزی كند، سعی كن بعضی چیزها از آن چه هستند دلسردكننده‌‌تر باشند. این گونه یك پی‌‌‌زمینه از چیزهای غمناك در تضاد با چیزهای بسیار واضح و تار خواهی داشت-در اینصورت در همان حال كه  تو افسوس و غم را داری شخصیتهای داستان تو می‌گریند. -بله بیشتر دلسرد كننده باش- هرچه بیشتر تأثیرپذیر باشی اثری كه نشان می‌‌‌دهی قدرتمندتر خواهد بود.                                                                                                                     به لیدا آویلوا 19 مارس 1982، آوریل 9-1892

با آن چه عقیده‌‌‌‌ ی من است آغاز می‌‌‌كنم و آن عدم مهار درشما است. شما مانند یك تماشاچی تئاتر كه شوق خود را بدون هیچ منعی ابراز می‌كند هستید كه در اینصورت وی جلوی شنیدن خود و دیگران را می‌‌گیرد، این عدم مهار مخصوصاً در هنگام توصیف طبیعت كه شما با آن دیالوگ‌‌‌‌ها را قطع می‌‌‌‌‌كنید قابل توجه است وقتی خواننده آن توصیفات را می‌‌‌خواند آرزو می‌‌كند ای كاش آن ها كمی كوتاه تر و موجزتر بودند مثلاً در 2 یا 3 خط                                                           به ماكسیم گوركی 3 دسامبر 1898

یك توصیه دیگر: وقتی كه غلط‌گیری می‌‌كنید بسیاری از صفات و قیود را می‌‌‌‌‌توانید حذف كنید. شما كلمات توصیفی تعدیلی زیادی دارید كه خواننده برای آنها مشكل ادراكی داده و نهایتاً مفهومش پوشیده می‌‌‌ماند.  وقتی می‌نویسم «مرد روی علف نشست» مفهوم است. برای اینكه جمله روشن و صریح است و تمركز و توجه كسی را مختل نمی‌‌‌كند. امّا اگر بنویسم: مرد لاغر میانی با قد متوسط و ریش سرخ رنگ روی علف هایی كه قبلاً توسط رهگذران لگد مال شده بود در سكوت محض نشست و با ترس و لرز به دوروبرش نگریست. در اینصورت نضج یافتن كلمات و یافتن اسلوب در مغز مشكل خواهد بود مغز نمی‌تواند تمام اینها را با هم بپذیرد و هنر در این است كه بتوان همه را با هم بدون فوریت به مغز پذیراند. دیگر این كه شما طبیعتاً انسان احساساتی هستید و اساس روح شما لطیف است. اگر شما آهنگساز بودید حتماً از مارش ساختن متنفر بودید برای خلق و ذوق شما, تاختن و فریاد زدن و طعنه زدن یا فحش دادن و خشونت غیرطبیعی است پس درك خواهید كرد چرا به شما توصیه می‌‌‌كنم در غلط‌‌‌‌گیری كلماتی مثل: Flea birten Murs. Curs-Son of birchs. را كه در اینجا و آنجا در صفحات داستان «زندگی Life» به چشم می‌‌‌خورد حذف نمایید.                                                        به ماكسیم  گوركی  3سپتامبر 1899
  منتقدان مثل خرمگس‌‌‌‌هایی هستند كه از شخم زدن زمین توسط اسب ها جلوگیری می‌‌كنند-عضلات اسب مانند سیم‌‌‌‌‌های ویلون كشیده شده است كه ناگهان یك خرمگس روی كفل اسب وزوزكنان فرود می‌‌آید و نیش می‌‌‌زند-پوست اسب مرتعش می‌‌‌شود و می‌‌‌‌لرزد و اسب دمش را تكان می‌‌‌دهد. وزوزخرمگس برای چیست؟ احتمالاً خودش هم نمی‌‌‌‌داند. او ذاتاً طبیعت ناآرامی دارد و می‌‌خواهد حس كند كه «می‌‌‌دانی من هم هستم» فكر می‌‌كنم او می‌‌‌‌گوید: «نگاه كن من بلدم وزوز كنم چیزی نیست كه من نتوانم در موردش وزوز كنم». من تمام نقدهای داستانهایم را در مدت 25 سال خوانده‌‌‌ام و یادم نمی‌‌‌آید كه یك نكته مثبت یا حداقل یك توصیه خوب در آنها وجود داشته باشد-تنها نقادی كه همواره بر من اثر می‌‌گذارد اسكابیچوفسكی است كه پیش‌‌‌بینی كرده كه من در ته فاضلاب، مست خواهم مرد.                                                  نقل از ماكسیم گوركی  از آنتوان چخوف
  اگر تفنگی روی دیوار آویزان باشد بالاخره شلیك خواهد كرد. تنها كسی آزاداندیش است كه از نوشتن مطالب احمقانه نترسد. … امّا اگر از او سئوال كنی كه شما چكاره‌‌اید، از ورای عینك طلای خود با چشمانی درخشان و درشت و روی باز به تو خواهد نگریست و با صدایی نرم و مخملی و مردانه خواهد گفت: «كار من ادبیات است»    - «مردم عالی» فكر می‌‌‌كنم توصیفات طبیعت باید خیلی كوتاه و همیشه بصورت صحنة یك نمایش باشد. اصطلاحات مبتذل مثل «در غروب خورشید» (غروب كردن در امواج تاریك دریا)  (فرو رفتن انوار درخشان طلایی و ارغوانی) و … (چلچله‌‌‌‌های خوشحال چه‌‌‌‌چهه زنان به فراز سطح آب پرواز می‌‌‌‌‌كنند) مانند سایر اصطلاحات مبتذل باید حذف شوند. شما باید جزئیات كوچك در توصیف طبیعت را انتخاب كنید و آنها را چنان در یك مسیر خاص جمع كنید كه اگر  چشمان خود را بعد از خواندن آن ببندید بتوانید تمامی آنها را تصور كنید. -بعنوان مثال شما تصویری از شب مهتابی در نظر بگیرید اگر  بنویسید: روی نهر پشت آسیاب آبی یك قطعه از بطری شكسته در آب مانند نور یك ستاره برق می‌‌‌زد و سایه سیاهرنگ یك سگ یا گرگ همچون یك گلوله‌‌‌ای سیاه می‌‌‌‌غلطید و … در حیطة روانشناسی شما آدمی هستید كه به جزئیات نیاز دارد.    خداوند شما را از ابتذال حفظ كند. بهتر آن است كه توصیفات حالات روحانی شخصیت‌‌‌‌ها را هم محدود كنید. باید تلاش كنید كه این موفقیت‌‌‌ها را كه در آن افراد از اعمال آنها این حالات برمی‌‌‌آید بكار برید و ضمنا آن را برای تعداد زیادی شخصیت هم بكار نبرید. مركز ثقل داستان در دو نفر زن و مرد باقی بماند. AP Chekhov               می 1886

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:31 توسط reza |

نگاهی به ادبیات‌ داستانی در ایران

غلام رضا مرادی صومعه سرایی

 

تاریخ‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ به‌ سده های نخستین بازمی‌گردد و ادبیات‌ کهن‌ ما با انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌؛ اما داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌ ادامه طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌پردازی‌ حتا جای پایی‌ از این‌ میراث‌ کهن‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. ما در این نوشته می کوشیم تا ضمن‌ ارایه‌ ی تاریخ‌ کوتاهی‌ از روند شکل‌گیری‌ و تکامل‌ رمان‌ در جهان‌، تحول‌ تاریخی‌ شیوه‌های‌ قصه‌گویی‌ و داستان‌پردازی‌ در ایران را‌ نیز بکاویم و شماری از نویسندگان‌ و آثار شاخص‌ هر دوره را معرفی کنیم.  

داستان‌نویسی‌ به‌ صورتی‌ که‌ کمال‌یافته‌ترین‌ شکل‌ آن‌ رادر قالب‌ رمان‌ می‌شناسیم‌، به‌ تاریخی‌ برمی‌گردد که‌ تقابل‌ جهان‌بینی‌ نو و کهنه‌، در فاصله ی‌ زمانی‌ اندکی‌ در اروپا و در زمینه‌های‌ فلسفه‌ و دانش‌ و هنر و ادبیات‌ آغاز شده‌ بود. از این‌ زمان‌، رمان‌ از رمانس‌ فاصله‌ می‌گیرد و عالم‌جادویی‌ و مینوی‌ با جهان‌ واقعی‌ در ادبیات‌ داستانی‌ تفاوت‌ می‌یابد.
نقطه ی ‌آغاز  رمان‌ را به‌ عنوان‌ شکل‌ نوینی‌ در ادبیات‌، عمومن "دن‌ کیشوت"  اثر سروانتس‌ (۱۵۴۷-۱۶۱۶) می‌دانند که‌ به‌ دلیل‌ شکل‌ ویژه ی‌ روایتی‌، سرآغاز رمان نویسی به شمار می آید. ولی حرکت‌ رو به ‌پیش‌ رمان‌ پس‌ از سروانتس‌ با دانیل‌ دفو، ساموئل ‌ریچاردسن‌، و فیلدینگ‌ ادامه‌ می‌یابد که‌ هر یک‌ به‌ شیوه ی‌ خاص‌ خود و با استفاده ‌از "طرح‌های‌ غیرسنتی‌" به‌ ادامه ی این‌ حرکت‌ کمک‌ می‌کنند. سپس‌ گوته‌ درآلمان‌، دیکنز و جرج‌ الیوت‌ و والتر اسکات‌ در انگلستان‌، استاندال‌ و بالزاک‌ و فلوبر و زولا در فرانسه‌، هائورن‌ و هنری‌ جیمز و ملویل‌ در امریکای‌ شمالی‌ و گوگول‌ و تورگنیف‌ و داستایفسکی‌ و تولستوی‌ در روسیه‌، رمان‌ را به‌ اوج‌ اقتدار خود رساندند  .رمان‌ با تولستوی‌ که‌ این‌ سلسله‌ را تا نخستین‌ سال‌های‌دهه‌ نخست سده ی‌ بیستم‌ به‌ اوجی‌ تازه‌ برکشید، حرکت‌ رو به ‌پیش‌ خود را همچنان با شتاب طی‌ ‌کرد. سپس‌ همینگوی‌ با ‌ دستیابی‌ به‌ سادگی‌ خاص‌ زبان‌ و نزدیک‌ کردن‌ زبان‌ به‌ گفتار، ادامه‌دهنده ی‌ مسیر رمان‌ شد. پس‌ از وی‌ ویرجینیا ولف‌ در  "به‌ سوی‌ فانوس‌ دریایی‌"،  جیمز جویس‌ در  "بیداری‌ خانواده"‌ و "اولیس"‌ کوشیدند نثر را با شعر پیوند بزنند و با استفاده‌ از کلام‌ شعرگونه‌ شیوه‌های‌ بیانی ‌قوی تری‌ را بیافرینند.

داستان نویسی‌ امروز ایران‌ بر بستر جریانی‌ که‌ نزدیک به‌ صد سال‌ از عمر‌ آن‌ می‌گذرد، گذر کرده‌ است‌، ولی داستان‌نویسی‌ در ایران‌، دیرنده‌تر از این‌ تاریخ‌ است‌. اصولن هنگامی‌ که‌ در ادبیات‌ جدید به‌ عنصر داستان‌ توجه‌ می‌کنیم‌، به‌ معنای‌ "پی‌جویی‌" می‌رسیم‌ که‌ در واقع‌ مفهوم‌ قصه‌ در قرآن‌ است‌ و مفهوم‌ تسلسل‌ و تداوم‌ و این‌ که‌ بعد چه‌روی می دهد از آن بر می آید. سوره‌ ۱۲ قرآن‌، سوره ی‌ یوسف، تنها سوره‌ای‌ است‌ که‌ به‌ طور مشخص‌ و انحصاری‌ درباره‌ یک‌ داستان‌ صحبت‌ می‌کند و موضوع‌ آن‌ نیز ماجراهای‌ زندگی‌  یوسف‌ است‌؛ در آغاز سوره‌ اشاره‌ای ‌است‌ به‌ قصه‌گویی‌ خداوند و این‌ که‌ این‌ قصه‌ (قصه‌ یوسف‌) به ترین ‌قصه‌هاست‌ و خداوند روایت‌گر حقیقت‌ این‌ قصه‌ است‌. در این‌ قصه‌ اتفاق‌ پشت ‌اتفاق‌ روی‌ می‌دهد؛ هر آیه‌ حکایت‌گر رویداد‌ تازه‌ای‌ است‌ و نماد و اشاره‌ سراسر آن‌ را آراسته‌؛ تعبیر "احسن‌ القصص‌" به‌ دلیل‌ عمق‌ و وجه های‌ گوناگون این‌ داستان‌،با موضوع‌ آن‌ تناسبی‌ منطقی‌ دارد.
نامِ سوره ی‌ ۲۸ قرآن‌ نیز که‌ داستان‌ ‌ موسا در آن‌ مطرح‌ شده‌، "قصص‌" است‌، یعنی‌ سوره ی‌داستان‌ها و همین‌ داستان‌هاست‌ که‌ از باب‌ حقیقت‌ و نسبت‌ به‌ امر واقع‌، سرشار از عبارت‌ها و اشاره‌هاست‌ و رازهای‌ نهفته‌ بسیاری‌ در خود دارد. این‌ لایه‌های‌نهفته‌ در قرآن‌ در طول‌ زمان‌ به‌ زبان‌های‌ گوناگونی‌ تفسیر و بازنویسی‌ شده‌ و از دل‌ این‌ قصه‌ها قصه‌های‌ دیگری‌ بازآفریده‌ و برگرفته‌ شده‌ است‌. در ادبیات‌ عرفانی‌ به‌ ویژه‌ در مثنوی‌ مولوی‌، نگاه‌ تازه‌ای‌ به‌ قصه‌های‌ قرآن‌ به ویژه‌ به‌ قصه ی‌ یوسف‌ شده‌ است‌  و این‌ رشته‌ هیچ‌گاه‌ در هزار سال ‌ادبیات‌ منظوم‌ و منثور ایران گسسته‌ نشده‌ است‌.


۱- داستان‌نویسی‌ در ادبیات‌ کهن‌ ایران‌:
ادبیات‌ کهن‌ ایران‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌. ولی داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌، ادامه ی‌ طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌ حتا کم‌تر جای‌ پایی‌ از ادبیات‌ کهن‌ ما دیده‌ نمی‌شود؛ امکانات‌ داستان‌نویسی‌ قدیم‌ در جریان‌ داستان‌ جدید راه‌ نجسته‌ است‌ و درست‌ به ‌همین‌ دلیل‌، مخاطب‌ اصلی‌ داستان‌ امروز از تاریخ‌ دیرین‌ داستانی‌ ما بی‌اطلاع ‌است‌ و آن‌ را جز به‌ شکل‌ جدیدش‌ نمی‌شناسد.
شاهنامه ی‌ فردوسی‌، ویس‌ و رامین‌ فخرالدین‌ اسعد، پنج‌ گنج‌ نظامی‌ و گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌ به ‌همراه‌ نمونه‌های‌ فراوان‌ دیگر همچون‌ سیاست‌نامه‌ که‌ دارای‌ قصه‌هایی‌ در دانش‌ کشورداری‌ است‌، و اسرارالتوحید که‌ دارای قصه‌هایی‌ در احوال‌ عارفان ‌است‌، عقل‌ سرخ‌ و آواز پر جبرییل‌، که‌ عرفان‌ و استوره‌ در آن ها درآمیخته ‌است‌، تاریخ‌ بیهقی‌ که‌ قصه‌های‌ تاریخی‌ آن‌ در عین‌ سادگی‌، بسیار جذاب‌ و خواندنی‌ است‌، بخشی‌ از تاریخ‌ ادبیات‌ داستانی‌ ما را شکل‌ می‌دهند. این‌ تاریخ‌ در سیر خود با حکایت های‌ تمثیلی‌ و استعاری‌ کلیله‌ و دمنه، قصه‌های‌ تمثیلی‌ و تربیتی‌ قابوس‌نامه، حکایات‌ پراکنده‌ ی جوامع‌الحکایات ‌و لوامع‌الروایات‌ و داستان‌های‌ عامیانه‌ای‌ همچون‌ هزار و یک‌ شب‌، سمک‌ عیار، رموز حمزه‌، حسین‌ کرد شبستری‌، امیر ارسلان‌ نامدار  و ... کامل‌ می‌شود.

۲- شگل‌گیری‌ رمان‌ در آستانه‌ مشروطیت‌
یحیی‌آرین‌ پور در جلد دوم‌  "از صبا تا نیما"  می‌نویسد: "رمان‌ و رمان‌نویسی‌ به‌ سبک ‌اروپایی‌ و به‌ معنای‌ امروزی‌ آن‌ تا شصت‌ هفتاد سال‌ پیش‌ که‌ فرهنگ‌ غرب‌ در ایران‌ رخنه‌ پیدا کرده، در ادبیات‌ ایران‌ سابقه‌ نداشت‌. ابتدا رمان‌ها به ‌زبان‌های‌ فرانسه‌ و انگلیسی‌ و روسی‌ و آلمانی‌ یا عربی‌ و ترکی‌ به‌ ایران‌ می‌آمد، و کسانی‌ که‌ به‌ این‌ زبان‌ها آشنا بودند، آن‌ها را می‌خواندند و استفاده‌ می‌کردند. سپس‌ رمان‌هایی‌ از فرانسه‌ و سپس انگلیسی‌ و عربی‌ و ترکی‌ استانبولی ‌به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شد ... این‌ ترجمه‌ها بسیار مفید و ثمربخش‌ بود، زیرا ترجمه‌کنندگان‌ در نقل‌ متون‌ خارجی‌ به‌ فارسی‌، قهرن از همان‌ اصول‌ ساده‌نویسی‌ زبان‌اصلی‌ پیروی‌ می‌کردند و با این‌ ترجمه‌ها در حقیقت‌، زبان‌ نیز به‌ سادگی‌ و خلوص ‌گرایید و بیان‌، هرچه‌ گرم‌تر و صمیمی‌تر شد و از پیرایه ی‌ لفظی‌ و هنرنمایی‌های ‌شاعرانه‌ که‌ به‌ نام‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ به ‌کار می‌رفت‌، به‌ مقدار زیادی‌ کاسته‌ شد ".
رواج‌ ترجمه ی‌ رمان‌های‌ غربی‌ و نظیره‌نویسی‌ آن‌ها در ایران‌، بی‌شک‌ به حرکت‌های‌ اجتماعی‌ یاری رسانده‌ است‌ که‌ حاصل‌ آن‌ آشکار شدن‌ تضاد میان‌ حکومت‌ و مردم‌ و نتیجه ی‌ نهایی‌ آن‌ امضای‌ فرمان‌ مشروطیت‌ توسط‌ مظفرالدین‌شاه‌قاجار بود و در ادامه‌، اصلاحات‌ اداری‌، بسط‌ تجدد و ترقی‌، گسترش‌ علوم‌ جدید،گام ‌به ‌گام‌ پذیرش‌ اجتماعی‌ یافت‌ و نوگرایی‌ در فرهنگ‌، کم‌کم‌ بخشی‌ از نیاز عمومی‌ جامعه‌ شد و "شکل‌ ساده‌ و تعلیمی‌ نثر منشیانه‌ قاجاری‌، یعنی‌ سبک‌ قائم‌مقام‌ فراهانی‌، امیر نظام‌ گروسی‌ و مجدالملک‌ سینکی‌ در برخورد با فرهنگ‌ غرب‌، روش‌ جدلی‌ و منطقی‌" پذیرفت‌.
تاریخ‌ قصه‌نویسی‌ در ایران‌، تاریخ‌ انقلاب‌ در زبان‌ نیز هست‌، زبانی‌ که‌ پس‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی‌ نحوه ی‌ گفتار مردم‌ عادی‌ آمده‌ است‌ و خود را از معانی‌ بیان‌ پر تکلف‌ و بی هوده‌ ی لفظی نوعی‌ "زبان‌ مجلسی‌" نه‌ اجتماعی‌، رهایی‌ داده‌ است‌  .
درک‌ ضرورت‌ تحول‌ در زبان‌ نگارش‌ تا آن‌ حد برای‌ روشنفکران‌ و روشن‌بینان‌ جامعه‌ آسان‌ شده‌ بود که‌ در بسیاری‌ از یادداشت‌ها و نامه‌های‌ بر جای‌ مانده‌ از آغاز مشروطیت‌، به‌ این‌ ضرورت‌ تغییر شیوه ی‌ نگارش‌ و دستیابی‌ به‌ نگارشی‌ که‌ نتیجه ی آن‌، گونه ی‌ ادبی‌ جدیدی‌ باشد، برای‌ بازتاب درست ‌تحولات‌ اجتماعی‌، اشاره‌ شده‌ است.
تنی‌ چند از پژوهندگان‌ ادبیات‌ مشروطه‌ و تاریخ‌ بیداری‌ ایرانیان‌، ساده‌نویسی‌ و شکل‌ بیانی‌ مؤثری‌ را که‌ در آخرین‌ سال‌های‌پیش از مشروطه‌ در ایران‌ رواج‌ یافته‌ بود، در پیدایی‌ این‌ تحول‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ بی‌تأثیر ندانسته‌اند و به ‌ویژه‌ کتاب‌هایی‌ همچون‌ "سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌بیگ"‌  اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ را - که‌ توانسته‌ است ‌فساد دوران‌ سال‌های‌ قبل‌ از مشروطیت‌ را با قلمی‌ که‌ یادآور توانایی‌های‌ ولتر در نشان‌ دادن‌ و رسوا کردن‌ عوامل‌ فساد است‌، رقم‌ بزند ـ در این‌ فرایند، اثرگذار و شایان‌ توجه‌ می‌دانند و همچنین‌ ترجمه ی‌ میرزا حبیب‌ اصفهانی‌ از کتاب‌ "حاجی‌بابای‌ اصفهانی‌" نوشته ی‌ جیمز موریه‌ ـ که‌ نثر آن‌ برخاسته‌ از نثر منشیانه ی ‌قاجاری‌ و وضوح‌ و بی‌تکلفی‌ شیوه‌ ی داستان‌نویسی‌ فرنگی‌ و توجه به‌ اصطلاحات‌، واژه ها و مثل های‌ بومی‌ ایران‌ است‌ ـ بر آثار دو نویسنده‌ بزرگ‌ بعدی‌: علی‌اکبردهخدا و محمدعلی‌ جمال زاده‌ به‌ طور مستقیم‌ مؤثر می‌دانند و این‌ ترجمه‌ را به‌شکلی‌، سَلَف‌ واقعی‌ نثر داستانی‌ امروز ایران‌ برمی‌شمارند  .

۱- ۲- نخستین‌ نویسندگان

۱- ۱- ۲- آخوندزاده‌
برای‌ یافتن‌ نخستین‌ رمان‌ ایرانی‌ باید به‌ سال‌ ۱۲۵۳ش‌ بازگردیم‌؛ سالی‌ که‌  "ستارگان‌ فریب‌ خورده‌ ـ حکایت‌ یوسف‌شاه‌ " نوشته ‌م‌.ف‌ آخوندزاده‌ (۱۱۹۱-۱۲۵۷) را میرزا جعفر قرچه‌داغی‌ به‌ فارسی‌ بر‌گرداند. آدمیت‌، آخوندزاده‌ را پیشرو فن‌ نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ اروپایی‌ درخطه ی‌ آسیا دانسته‌ و اهمیت‌ او را نه‌ در تقدم‌ او بر دیگر نـویسنـدگـان‌ خـاورزمیـن‌، کـه‌ در خبـرگی‌ او و تکـنیک‌ مـاهرانـه‌ای‌ می‌دانـد کـه‌ او در نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ جدید به‌ کار بسته‌ است‌  .
۲-۱-۲- طالبوف‌
اگر آخوندزاده‌ را نخستین نویسنده ی‌ رمان‌ ایرانی‌ بدانیم‌ که‌ اثر او به‌ زبانی‌ غیر از فارسی‌ تدوین‌ و سپس‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، لزومن باید از نخستین کسی‌ که‌ نوشته‌ای‌ نزدیک‌ به‌ رمان‌ و به‌ زبان‌ فارسی‌ از او بر جای مانده‌ است‌ نام‌ برد: عبدالرحیم‌ طالبوف‌ تبریزی‌ که‌ در سال‌ ۱۲۵۰ ق‌ در تبریز زاده شد و هشتاد سال‌ زندگی‌ کرد. از نوجوانی‌ به‌ قفقاز رفت‌ و تا پایان عمر در آن جا زیست‌. قفقاز در آن‌ روزگار نزدیک‌ترین‌ کانون‌ اندیشه‌های‌ نو‌ به‌ ایران‌ بود. طالبوف‌ که‌ از طریق‌ زبان‌ روسی‌ اطلاعاتی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، از راه‌ قلم‌ به‌ بیداری‌ مردم‌ می‌کوشید و آنان‌ را به‌ معایب‌ حکومت‌ استبدادی‌ و لزوم‌ مشروطه‌ آشنا می‌کرد. معروف‌ترین‌ اثر طالبوف‌  "کتاب‌ احمد" است‌. قهرمان ‌کتاب‌، فرزند خیالی‌ نویسنده‌ است‌ که‌ پرسش های‌ ساده‌ و در عین‌حال‌ حساسی‌ درباره ی ‌اوضاع‌ ایران‌ و علل‌ عقب‌ماندگی‌ آن‌ از پدر می‌پرسد و این‌ پرسش‌ و پاسخ‌، آیینه ی‌تمام‌نمایی‌ از مشکلات‌ و گرفتاری‌های‌ ایرانِ آن‌ روز را باز می‌تابانَد  .
 ۲-۱-۳- زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌
زین‌العابدین ‌مراغه‌ای‌ (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ق‌) که‌ او نیز در جوانی‌ مهاجرت‌ کرد، از دیگر کسانی‌ است‌که‌ اثر معروف‌ او  "سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌ بیگ"‌ ، از نظر قدرت‌ نفوذ بر اندیشه‌ و افکار جامعه ی‌ ایران‌ و هواداران‌ ترقی‌ و اصلاحات‌، کم‌نظیر بوده‌ است‌.

۳- شکل‌گیری‌ رمان‌ تاریخی‌
 پس‌ از طالبوف‌ و مراغه‌ای‌، در سال‌های‌ ۱۲۸۴-۱۳۰۰ق‌ که‌ مردم‌ برای‌ به‌ سرانجام‌ رساندن‌ انقلاب‌ مشروطه‌ می‌کوشیدند و جنبش‌ ضد استعماری‌ در گوشه‌ و کنار مملکت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود، رمان‌ تاریخی‌ به‌ عنوان‌ مطرح‌ترین‌ گونه‌ ادبی‌ رخ‌ نمود.
عمومن از محمدباقر میرزا خسروی‌ کرمانشاهی‌ (۱۲۲۶-۱۲۹۸ ق‌) یکی‌ از پیشروان‌ نثر نو‌ ادبی‌ به‌ عنوان‌ نویسنده‌ ی نخستین‌ رمان‌ تاریخی‌ ایران‌ نام‌ می‌برند. او رمان‌ "شمس‌ وطغرا" را در سال‌ ۱۲۸۷ ق‌ نوشت‌ و در آن‌، دوره ی‌ آشفته ی‌ حمله ی‌ مغول‌ را به‌ ایران‌، ترسیم‌ کرد. با این‌که‌ زمینه ی‌ اثر، تاریخی‌ است‌، خسروی‌ کوشیده‌ روایتی‌ عاشقانه ‌و گیرا، پر از ماجراهای‌ هیجان‌آفرین‌ پدید آورد.
شیخ‌موسی‌ کبودرآهنگی‌ ‌در سال‌ ۱۲۹۸ ق‌ رمان‌ تاریخی‌ "عشق‌ و سلطنت"‌ یا "فتوحات‌ کورش‌ کبیر" را چاپ کرد؛ میرزاحسن‌خان‌ بدیع‌ نصرت‌الوزاره‌ با چاپ‌ رمان‌ "داستان‌باستان" در سال‌ ۱۲۹۹ق‌. در تهران‌، و صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ با چاپ‌ "دام‌گستران" و رمان‌ تاریخی‌ "داستان‌ مانی"، نخستین‌ رمان‌های‌ تاریخی‌ را پدید آوردند.

۴- شکل‌گیری‌ رمان‌ اجتماعی‌ در ایران‌ 
صنعتی‌زاده ‌علاوه‌ بر رمان‌ تاریخی‌، رمان‌ اجتماعی‌ نیز نوشت‌ که‌ به‌ قول‌ نویسنده‌ ی "از صبا تا نیما" ، رمان‌ "مجمع‌ دیوانگان" او نخستین‌ اتوپیا (مدینه‌ فاضله‌) در زبان ‌فارسی‌ است‌. مشفق‌ کاظمی‌ با نوشتن‌ "تهران‌ مخوف"، عباس‌ خلیلی‌ با رمان‌های‌ "روزگار سیاه"‌  (۱۳۰۳)  "انتقام"‌ (۱۳۰۴) و حاج‌ میرزا یحیی‌ دولت‌آبادی‌ با نوشتن‌ رمان‌ "شهرناز" در سال‌ ۱۳۵۵ ق‌. نوع‌ دوم‌ از رمان‌های‌ فارسی‌ را که‌ زمینه ی ‌اجتماعی‌ در آن‌ها تعمیم‌ بیش تری‌ داشت‌، با نمایش‌ گوشه‌هایی‌ از زندگی‌ معاصر، یا معایب‌ و مفاسد آن‌، پدید آوردند.

۵- داستان‌ مدرن‌ (پیش‌ از دهه‌ ی ۴۰)
۱- ۵ - جمال زاده‌؛ آغازگر راه‌
آن چه‌ به‌ عنوان‌ قصه‌ به‌ معنای‌ امروزی‌ و به‌ صورت‌ یک‌ شکل‌ نو ادبی‌ در غرب‌ بیش‌ از ۳۰۰ سال‌ سابقه‌ دارد، در ایران‌ عمر‌ آن‌ به‌ ۱۰۰ سال‌ نمی‌رسد و مجموعه ی‌ قصه‌های‌ کوتاه‌ "یکی‌ بود یکی‌ نبود" ،سرآغاز قابل‌ اعتنای آن‌ است‌.
با  یکی‌ بود یکی‌ نبود یکی‌ از مهم‌ترین‌ رویدادهای ادبی‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ روی داده است‌. "با جمال زاده‌ نثر مشروطیت‌ قدم‌ در حریم‌ قصه‌ می‌گذارد و حکایت‌های‌ پیش‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی ابعاد چهارگانه‌ ی قصه‌ یعنی‌: زمان‌، مکان‌، زبان‌ و علیت‌ روی‌ می‌آورند و کاریکاتورهای‌ دهخدا جای‌ خود را به‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ می‌دهند؛ اگر چه‌ این‌ کاراکترها خود در مقایسه‌ با شخصیت‌های‌ قصه‌های‌ هدایت‌ و چوبک‌ و آل‌احمد، کاریکاتورهایی‌ بیش‌ نیستند، آن‌ها از یک‌ جوهر شخصی‌ و تا حدی‌ تشخصّ فردی ‌برخوردار هستند که‌ به‌ آسانی‌ می‌توان‌ آن‌ها را از کاریکاتورهای‌ اغراق‌ شده ی‌ چرند و پرند جدا کرد. عامل‌ علیت‌ ـ هر قدر هم‌ ناچیز ـ موقعیت‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ را از کاریکاتورهای‌ دهخدا جدا می‌کند و از همه‌ بالاتر همه‌ یا بیش تر عوامل‌ و عناصر قصه ی‌ قراردادی‌ و قصه‌نویسی‌ حرفه‌ای‌، در قصه‌نویسی‌ جمال زاده‌ دیده‌می‌شود ".
هم ‌زمان‌ با جمال زاده‌، حسن‌ مقدم‌ (علی‌ نوروز) نیز چند داستان ‌کوتاه‌ نوشت‌؛ ولی‌ داستان‌نویسی‌ را چندان‌ جدی‌ نگرفت‌ و بعدها به ‌نمایش نامه‌نویسی‌ روی‌ آورد. اما جمال زاده‌ (۱۲۷۶-۱۳۷۷ق‌.) نخستین‌ ایرانی‌ای‌ است‌که‌ با نیت‌ و قصد و آگاهانه‌ و با ترکیبی‌ داستانی‌ و نه‌ مقاله‌ای‌، به‌ نوشتن ‌پرداخت‌ و نخستین داستان‌های‌ کوتاه‌ فارسی‌ را به‌وجود آورد. اگرچه‌ تا قبل‌ از هدایت‌، نیما و پیش‌ از او ـ و حتا‌ پیش‌ از جمال زاده‌ ـ علی‌ عمو (نویسنده ی‌ نشریه‌ ی خیرالکلام‌ رشت‌) و کریم‌ کشاورز (نویسنده ی‌ داستان‌ کوتاه‌ "خواب"‌ در مجله ی‌ فرهنگ‌ رشت‌) و دهخدا در نوشتن‌ داستان‌واره‌های‌ کوتاه‌ و مضمون های‌ زندگی‌ روزمره‌، جای‌ درخور ستایشی‌ دارند.
 ۲-۵-  هدایت‌
پس‌ از جمال زاده‌ باید از صادق‌ هدایت‌ به‌عنوان‌ شایسته‌ترین‌ میراث‌دار او نام‌ برد. هدایت‌ از فارغ‌التحصیلان‌ دارالفنون‌ و دبیرستان‌ سن‌ لویی‌ تهران‌ بود که‌ در سال‌ ۱۳۰۵ ش‌ با کاروان‌ دانش‌آموزان‌ اعزامی‌ به‌ اروپا به‌ بلژیک‌ فرستاده‌ شد تا در رشته ی‌مهندسی‌ راه‌ و ساختمان‌ تحصیل‌ کند؛ ولی او یک‌ سال‌ بعد برای‌ تحصیل‌ در رشته ی‌معماری‌ رهسپار پاریس‌ شد.  "هدایت‌ در اواخر سال‌ ۱۳۰۸ و اوایل‌ ۱۳۰۹ ش‌ نخستین‌ داستان‌های‌ زیبای‌ خود را به‌ نام‌های‌:  مادلن‌، زنده‌ به‌گور، اسیر فرانسوی‌ و حاجی‌ مراد در پاریس‌ نوشت و پس‌ از بازگشت‌ به ‌ایران‌ داستان‌ آتش‌پرست‌ و سپس‌ داستان‌های‌ داوود گوژپشت‌، آبجی‌ خانم‌  و مرده‌خورها  را در تهران‌ نوشت‌ و آن‌ها را با نوشته‌های‌ پاریس‌ یکجا در مجموعه‌ای‌ به‌ نام‌  "زنده‌ به‌گور" در سال‌ ۱۳۰۹ ش‌. منتشر کرد ".
بنابراین‌  زنده‌ به‌گور  نقطه ی‌ تحول‌ داستان‌نویسی‌ ایران‌ است‌ و از این‌ زمان ‌باید حیات‌ ادبی‌ جدیدی‌ را در ایران‌ در نظر گرفت. هدایت‌، در سال‌ ۱۳۱۵ ش‌. به ‌بمبئی‌ رفت‌. این‌ سفر اگر چه‌ کم‌تر از یک‌ سال‌ طول‌ کشید، موجب‌ شد که‌ او افزون ‌بر یافتن‌ اطلاعات‌ گسترده ای‌ درباره ی‌ ادبیات‌ فارسی‌ میانه‌ (پهلوی‌)، شاهکار معروف‌خود  "بوف‌ کور"  را که‌ در تهران‌ آغاز کرده‌ بود، به‌ پایان رسانَد و آن‌ را درهمان‌ سال‌ ۱۳۱۵ با خط‌ خود به‌ صورت‌ پلی‌ کپی‌ در نسخه های‌ اندکی و به‌ قولی‌ در ۱۵۰ نسخه‌ تکثیر کند. آل‌احمد بوف‌ کور را معروف‌ترین‌ اثر هدایت‌ می‌داند که‌به‌ دنبال‌ خود سلسله‌ای‌ از "بوف‌ کور" ها به‌ وجود آورده‌ است‌. "هدایت‌ در بوف‌کور  همه ی‌ زرّادخانه‌های‌ هنری‌ خود را به‌ نمایش‌ گذاشته‌ است‌؛ جمله‌ها موجز، فشرده‌، شاعرانه‌ و با وجود سهل‌انگاری‌های‌ لفظی‌، مؤثر و فصیح‌ است‌. در پرداخت ‌ساخت‌ ساده‌ و انعطاف‌پذیر رمان‌ که‌ هم‌ لحظه‌های‌ شاعرانه‌ و ظریف‌ را باز می‌گوید و هم‌ صحنه‌های‌ پرخشونت‌ را ... توفیقی‌ چشمگیر دارد ".
 ۳- ۵ - بزرگ‌ علوی
علوی‌ که‌ هم‌چون‌ هدایت‌ از روشنفکران‌ تحصیل‌کرده ی‌ اروپا به‌ شمار می‌آید، نخستین‌ قصه‌های‌ قابل‌ توجهش‌، مربوط‌ به‌ همان‌ سال‌های‌ تحصیل‌ در اروپاست‌ که‌در آن‌ها نوعی‌ گرایش‌های‌ رمانتیک‌ نزدیک‌ به‌ روحیه ی‌ ایرانی‌ وجود دارد. او به‌تدریج‌ شیوه ی کار خود را تغییر داد و قصه‌های‌ ممتازی‌ همچون‌:  نامه‌ها، رقص‌ مرگ‌، گیله‌مرد و رمان‌ "چشم‌هایش" را نوشت‌. ساختار این‌ رمان‌ ـ که‌ شاید بتوان‌ آن‌ را به ترین‌ اثر علوی‌ دانست‌ ـ با وجود وصف‌ صحنه‌های‌ اجتماعی‌ آن‌-  غنایی‌ است‌. این‌ شیوه‌ در داستان‌های‌ کوتاه‌ او نیز راه‌ یافته‌ است‌. چمدان‌، نامه‌، ورق‌پاره‌های‌ زندان‌، میرزا، ۵۳ نفر، موریانه‌ و هویت‌  (۱۳۷۷) از دیگر آثار اوست‌.

 ۴-۵ - صادق چوبک‌
"خیمه‌شب‌بازی"‌ نخستین مجموعه ی‌ قصه‌های‌چوبک‌ است‌ که‌ در‌ سال‌ ۱۳۲۴ش به‌ شیوه ی‌ قصه‌نویسان‌ پیشرو پدید آمده‌ و بر آثار نسل‌ نویسندگان‌ هم‌عصر او و پس‌ از وی‌ سایه‌ افکنده ‌است‌. براهنی‌ قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ را در تلفیقی‌ متناسب‌ با تکنیک‌ ادگار آلن‌پو (قصه‌نویس‌ و شاعر آمریکایی‌) و تکنیک‌ قصه‌نویسی‌ اواخر سده ی نوزده‌ روسیه‌ می‌داند. ولی رمان‌" تنگسیر"  را که‌ بر پایه ی‌ جهان‌بینی‌ رئالیستی‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌، به‌ لحاظ ‌ویژگی‌های‌ نثری‌، زیباترین‌ اثر چوبک‌ دانسته‌اند. پس‌ از تنگسیر، سنگ‌ صبور آخرین‌ رمان‌ چوبک‌ است‌. پس‌ از خیمه‌شب‌بازی‌ سه‌ مجموعه‌ ی دیگر از قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ به‌ نام‌های‌:  انتری‌ که‌ لوطی‌اش‌ مرده‌ بود، روز اول‌ قبر و چراغ‌ آخر، نیز چاپ‌ و منتشر شده‌ است‌.
۵-۵- به‌آذین‌ 
به‌آذین‌ (محمود اعتمادزاده‌) پرکارترین‌ و تأثیرگذارترین‌ نویسنده‌ای‌ است‌که‌ برای‌ مقابله‌ با سنت‌های‌ تاریخ‌نویسی‌ در رمان‌ و مفاخره‌ به‌ گذشته‌های‌ دور، به‌ نگارش‌  "دختر رعیت"‌  (۱۳۳۱) دست‌ زد که‌ در شمار نخستین‌ داستان‌های‌ روستایی ‌واقع گرایانه ی‌ فارسی‌ قرار می‌گیرد. از به‌آذین‌ پیش از نشر دختر رعیت‌، دو مجموعه‌ داستان‌ به‌ نام‌های‌ پراکنده‌  (۱۳۲۳) و  به‌ سوی‌ مردم‌  (۱۳۲۷) انتشار یافته‌ است‌. ولی مجموعه‌ داستان‌ "مهره‌ مار" و رمان‌ "از آن‌ سوی‌ دیوار" (۱۳۵۱) از آثار جدیدتر اوست‌ که‌ در مجموع‌ از آثار گذشته ی‌ او چندان‌ فاصله‌ نگرفته ‌است‌.
۶-۵ - جلال آل‌احمد
آل‌احمد که‌ در داستان‌هایش‌ به‌نوعی‌ تعادل‌ و تصویر بی‌طرفانه‌ از صحنه‌های‌ زندگی‌ دست‌ یافته‌ است‌، نویسنده‌ای‌ است‌ مسئول‌ و متعهد؛ با نگاهی‌ اجتماعی‌تر نسبت‌ به‌ پیشینیان‌ خود و فردیتی‌ کم‌تر و با تعهد آمیخته‌ با منش‌ روشنفکری‌ اجتماع‌گرا که‌ عمومن آثارش‌ در وجه های گوناگون، خالی‌ از این‌ دیدگاه‌ و نگرش‌ نیست‌.  مدیر مدرسه‌، نفرین ‌زمین‌، سه‌ تار، زن‌ زیادی‌، پنج‌ داستان‌، دید و بازدید  و "ن‌ و القلم"  ازمشهورترین‌ آثار داستانی‌ اوست‌. اگر چه‌ چند تک‌ نگاری‌ و کتاب‌های‌ "غرب‌زدگی‌" و "در خدمت‌ و خیانت‌ روشنفکران"‌ نیز از آثار مشهور اوست‌، که‌ تفکر اجتماعی‌ و ادبی‌ نویسنده‌ را تا پس‌ از سال‌های‌ چهل‌، نشان‌ می‌دهد.
۷- ۵ -ابراهیم گلستان‌
ابراهیم‌ گلستان‌ در نخستین مجموعه ی‌ داستانش‌  "آذر ماه‌ آخر پاییز"  (۱۳۲۸) نشان‌ داده‌ است‌ که‌ در به‌کارگیری‌ صنعت‌ داستان‌نویسی‌، به‌ ویژه‌ پیروی‌ از شیوه‌ و شگرد نگارشی‌ فالکنر، چیره‌دست‌ است‌.  شکار سایه‌، اسرار گنج‌دره‌ جنی‌ و "جوی‌ و دیوار" و "تشنه‌" از دیگر مجموعه‌های‌ داستانی‌ اوست‌ که‌ نویسنده‌ در مجموع‌ آن‌ها در شکستن‌ زمان‌ و به‌ زمان‌ حال‌ آوردن‌ رویدادها‌، موفق‌ بوده‌ است‌.
۸-۵ - بهرام‌ صادقی‌
هم‌ ارز با آل‌احمد و گلستان، بهرام‌ صادقی‌ سر برمی‌کند و از سال‌ ۱۳۳۷ نخستین‌ قصه‌هایش‌ را در مجله ی سخن‌ به‌ چاپ‌ می‌رساند. صادقی‌ جست‌وجوگر لایه‌های‌ عمیق‌ ذهنی ‌بازماندگان‌ نسل‌ شکست‌ است‌. دو اثر معروف‌ صادقی‌ عبارتند از:  ملکوت‌، "سنگر و قمقمه‌های‌ خالی".

۶- داستان‌ مدرن‌ (پس‌ از دهه‌ ی ۴۰)
از دهه‌ چهل‌ به‌این‌ سو، به‌تدریج‌ باید حساب‌ تازه‌ای‌ برای‌ ادبیات‌ داستانی‌ ایران‌ گشود: غلامحسین‌ ساعدی‌ در نمایش‌ و تشریح‌ فقر، هوشنگ‌ گلشیری‌ با آوردن‌ تکنیک‌تازه‌ای‌ در نوشتن‌ ـ به‌ویژه با شازده‌ احتجاب‌ ـ، نادر ابراهیمی‌ با حکایت های ‌شبه‌ کلاسیک‌، جمال‌ میرصادقی‌ با ایجاد طیف‌ جدیدی‌ از قصه‌ در حد فاصل‌ زندگی‌سنتی‌ و نو و محمود دولت‌ آبادی‌ با رئالیسمی‌ برخاسته‌ از مکتب‌ گورکی‌ و توانایی‌ کم‌مانند در توصیف‌ و بیان‌ حرکت‌،  احمد محمود، اسماعیل‌ فصیح‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌، ناصر ایرانی‌، علی‌محمد افغانی‌، منصور یاقوتی‌ و نسل‌جدیدی‌ از نویسندگان‌ هم‌چون‌: احمد مسعودی‌، محمود طیاری‌، مجید دانش‌، آراسته‌ و ... و زنان‌ داستان‌نویسی‌ چون‌ مهشید امیرشاهی‌، گلی‌ ترقی‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور، غزاله‌ علیزاده‌ و چهره‌ شاخص‌ این‌ گروه‌، سیمین‌ دانشور، هریک‌ بخش‌ عمده‌ای ‌از تحول‌ داستان‌نویسی‌ سال‌های‌ پس‌ از چهل‌ را به‌ خود اختصاص ‌دادند.
۱-۶ - سیمین‌ دانشور
سیمین‌ دانشور در این‌ میان‌ با نوشتن‌ رمان‌ سووشون‌ (۱۳۴۸) به‌ سرعت‌ به‌ برجستگی‌ شایسته‌ای‌ رسید.
برای ‌سووشون‌ در بخش رمان‌ اجتماعی‌ ایران‌ منزلت‌ مهمی‌ قایلند و این‌ اثر را نخستین ‌اثر کامل‌ در نوع‌ "رمان‌ فارسی‌" به‌ شمار می‌آورند. سیمین‌ دانشور چند مجموعه ی‌ داستان‌ کوتاه‌ و دو جلد از رمان‌ "جزیره‌ سرگردانی"‌ را نیز در سال‌های‌ اخیر نوشته‌ است‌ که‌ این‌ اثر به‌ نظر مخاطبان‌ او در اندازه‌های ‌سوشون‌ نیست‌  .
۲-۶ - احمدمحمود و معاصرانش‌
در میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ چهل‌ به‌ بعد، احمد محمود که‌ رمان‌ "همسایه‌ها"ی‌ او (۱۳۵۳) از نظر گستردگی‌ و تنوع‌ ماجراها، تعداد شخصیت‌ها و گستردگی‌ لحن‌ محاوره‌ای‌ و توصیفات‌ جزء به ‌جزء از حرکات‌ و گفت‌وگوها در میان‌ رمان‌های‌ ایرانی‌ ممتاز است‌، با رمان‌های‌ داستان‌ یک‌ شهر ، زمین‌ سوخته‌، مدار صفر درجه‌ و ... همچنان ‌داستان‌سرای‌ جنوب‌ ایران‌ (خوزستان‌) باقی‌مانده‌است‌. اگر  همسایه‌های‌ احمدمحمود (متولد ۱۳۱۰) را فصل‌ ممیزه‌ای‌ در رمان‌نویسی‌ اواخر سال‌های‌ پیش از پیروزی‌ انقلاب‌ بهمن به شمار آوریم، انصاف‌ حکم‌ می‌کند طلیعه‌ جدیدی‌ را که ‌با بره‌ گمشده‌ راعی‌ (۱۳۵۶) اثر هوشنگ‌ گلشیری‌، باید زندگی‌ کرد احمد مکانی‌ (مصطفی‌ رحیمی‌)،  سگ‌ و زمستان‌ بلند  (۱۳۵۴) شهرنوش‌ پارسی‌پور، مادرم‌ بی‌بی‌جان‌  (۱۳۵۷) اصغر الهی‌، سال‌های‌ اصغر  (۱۳۵۷) ناصر شاهین‌بر و  شب‌ هول‌     (۱۳۵۷)  هرمز شهدادی‌، روی‌ کرد، به ‌یاد داشته‌ باشیم‌ و جلد نخست‌ اثر تحسین‌برانگیز محمود دولت ‌آبادی‌، کلیدر  (۱۳۵۷) را نیز به‌ عنوان‌ یک‌ رمان‌ روستایی ‌با همه ی ارزش‌های‌ حرفه‌ای‌ رمان‌نویسی‌، در چشم‌انداز ادبیات‌ داستانی‌ به‌ شایستگی‌ ببینیم‌ و باب‌ جدیدی‌ را با آن‌ها بگشاییم‌.
۳-۶ - محمود دولت‌آبادی‌
دوره ی‌ کامل‌ کلیدر با (۱۰جلد) پس‌ از انقلاب‌ بهمن‌ منتشر شده‌ است‌. این‌ رمان‌ عظیم‌ از رویدادهایی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ در محیط‌های‌ عشایری‌ و روستایی‌ خراسان‌ می‌گذرد و به‌ طور عمده‌، رمانی‌ اجتماعی‌ ـ حماسی‌ است‌. اشخاص‌ آن‌ برخاسته‌ از موقعیت ‌اجتماعی‌ و حماسی‌ هستند و بر آن‌ نیز اثر می‌گذارند و خط‌ کلی‌ داستان،‌ مبارزه‌ای ‌دهقانی‌ ـ عشیره‌ای‌ است‌ و در نهایت‌ بر ضد حاکمیت‌ ستمشاهی‌. دولت‌آبادی‌ این ‌زمینه ی‌ فکری‌ را پیش‌ از کلیدر نیز در داستان‌های‌ گاواره‌بان‌، اوسنه‌ باباسبحان‌، لایه‌های‌ بیابانی‌  و ... نشان‌ داده‌ است‌. رمان‌ جای‌ خالی‌ سلوچ‌ (۱۳۵۶) نیز داستان‌ فقر و محرومیت‌ مردم‌ است‌ و درگیری‌های‌ روستاییان‌ و ایلات‌شرق‌ ایران‌ را بازتاب می دهد و تصویرهای‌ حقیقی‌ از زندگی‌ این‌ مردم‌ را به‌ دست‌می‌دهد. آخرین‌ رمان‌ مطرح‌ و قابل‌ اعتنای‌ دولت‌آبادی‌، "روزگار سپری‌ شده‌ مردم‌سالخورده"‌ ، همچنان‌ روایت‌گر محرومیت‌ها و فقر عمومی‌ است‌ و داستان‌ که‌ از زبان ‌سامون‌ و یادگار ـ دو راوی‌ از یک‌ خانواده‌ ـ نقل‌ می‌شود، حکایت‌گر ماجراهای ‌تلخی‌ است‌ که‌ بر سر مردم‌ روستایی‌ در سبزوار از سال ۱۳۰۱ تا دوره ی‌ پس‌ از شهریور ۱۳۲۰ رفته‌ است‌  .

۷- داستان‌ نویسی‌ در دهه های ‌ ۶۰ و ۷۰
پس‌ از دولت‌آبادی‌ در دهه‌ ۶۰ از چهره‌های‌ شاخص‌ داستان‌نویسی‌ به‌ شرح‌ زیر می‌توان‌ نام‌ برد:

رضا براهنی‌: رازهای‌ سرزمین‌ من‌  (۱۳۶۶)، محسن‌ مخملباف‌: باغ‌ بلور (۱۳۶۵)، منیرو روانی‌پور: اهل‌ غرق‌ (۱۳۶۸) و دل‌ فولاد  (۱۳۶۹). احمد آقایی‌: چراغانی‌ در باد  (۱۳۶۸)، شهرنوش‌ پارسی‌پور: طوبا و معنای‌ شب‌ (۱۳۶۷)، اسماعیل‌ فصیح‌: ثریا در اغما (۱۳۶۲) و زمستان‌ ۶۲  (۱۳۶۶) و مجموعه‌ قصه‌های‌ نمادهای‌ دشت‌ مشوش‌  (۱۳۶۹) و عباس‌ معروفی‌: سمفونی‌ مردگان‌  (۱۳۶۸). این رمان‌ آخری که ‌به‌ نظر برخی‌ از صاحب‌نظران‌ به‌ لحاظ‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ قابل‌ مقایسه‌ با خشم‌ و هیاهوی‌  فالکنر است‌، سرنوشت‌ اضمحلال‌ یک‌ خانواده‌ و بیان‌ کننده ی‌ فنا و تباهی‌ ارزش‌هاست‌.
عباس معروفی‌، دهه‌ هفتاد را نیز با رمان سال‌ بلوا  (۱۳۷۱) آغاز می‌کند. او که‌ از تجربه ی‌ سمفونی‌ مردگان‌ گذشته‌ است‌، با سال‌ بلوا به ‌فرازی‌ نو در رمان‌ معاصر می‌رسد.
در سال‌ ۱۳۷۲، ابراهیم‌ یونسی‌ که‌ در ترجمه‌، چهره ی‌ سرشناسی‌ است‌، رمان‌ گورستان‌ غریبان‌  را ـ که‌ بیان‌ گوشه‌ای‌ از تاریخ‌ مبارزات‌ مردم‌ مناطق‌ کردنشین‌ است‌ ـ عرضه‌ می‌کند و اسماعیل‌ فصیح‌ با سه‌ رمان‌، فرار فروهر  (۱۳۷۲)، باده‌ کهن‌  (۱۳۷۳) و  اسیر زمان‌ (۱۳۷۳) همچنان‌ پرکار می‌نماید. اما چهره ی‌ داستانی‌ فصیح‌ را بیش تر باید در دو رمان‌ ثریا دراغما و زمستان‌ ۶۲ جست‌وجو کرد.
رمان‌ رژه‌ بر خاک‌ پوک‌  (۱۳۷۲) اثر شمس‌لنگرودی‌ و مجموعه‌ قصه‌ قابل‌ توجه‌ "یوزپلنگانی‌ که‌ با من‌ دویده‌اند"  (۱۳۷۳) نوشته‌ ی بیژن‌ نجدی‌، آثار ماندگار و اثرگذاری‌ هستند که‌ در سال‌های‌ اوایل‌ دهه ی ‌هفتاد نشر یافته‌اند و جامعه ی‌ ادبی‌ ما از آن‌ها بی‌تأثیر نبوده‌ است‌.
آخرین ‌رمان‌ مطرح‌ سال‌های‌ دهه‌ هفتاد، رمان‌ آزاده‌ خانم‌ نوشته ی‌ رضا براهنی‌، اثری ‌است‌ آوانگارد و به ‌طوری‌که‌ از خود اثر و از قول‌ نویسنده‌اش‌ برمی‌آید، ضد واقعیت‌گرا و ضد مدرن‌ است‌. ولی ظرافت‌ها و زیبایی‌های‌ ویژه ی‌ این‌ رمان‌ آن اندازه هست‌ که‌ نتوان‌ به‌ آسانی‌ از آن‌ چشم‌ پوشید  .

۸- پس‌ از دهه ی‌ ۷۰
از میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ ۷۰ باید در ادبیات‌ داستانی‌ امروز نام‌هایی‌ چون‌: امیرحسین‌ چهل‌تن‌، جواد مجابی‌، محمد محمدعلی‌، مسعود خیام‌، اصغر الهی‌، منصور کوشان‌، رضا جولائی‌، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، خاطره‌ حجازی‌، زویا پیرزاد، حسین‌ سناپور، حسن‌اصغری‌، ابوتراب‌ خسروی‌، قائم‌ کشکولی‌ و... را در حافظه ی‌ بیدار خود به‌ عنوان‌ خواننده ی‌ حرفه‌ای‌ داستان‌ نگه‌ داریم‌ و نگرنده ی‌ راه‌ دشوار ولی‌ پیوسته ی‌ داستان ‌متفاوت‌ این‌ عصر باشیم‌.
نخل‌های‌ بی‌سر نوشته ی‌ قاسم علی‌ فراست‌، عروج‌ نوشته ی‌ ناصر ایرانی‌،  سرور مردان‌ آفتاب‌ نوشته ی‌ غلامرضا عیدان‌ و اسماعیل‌ نوشته‌ محمود گلابدره‌ای‌ مقدمه‌ای‌ است‌ ـ اگرچه‌ نه‌ چندان‌ روشمند و قوی‌ و منسجم‌ ـ بر آن چه‌ از نظر موضوعی‌، راهی‌ نو در ادبیات‌ داستانی‌ امروز ماست‌.
داستان‌ جنگ‌ در جهان‌، بخش‌ عمده‌ای‌ از جایگاه‌ داستانی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ و خوانندگان‌ فراوانی‌ دارد. جنگ‌ هشت‌ساله ی‌ ما نیز می‌تواند و باید در ادبیات‌ داستانی‌ جای‌ بیش تری‌ را تصاحب‌ کند، و بی‌گمان‌ نمونه‌های‌اندکی‌ را که‌ نام‌ بردیم‌، و رمان‌های‌ اوایل‌ جنگ‌  همچون‌:  زمین‌سوخته‌ احمد محمود و زمستان‌ ۶۲ اسماعیل‌ فصیح‌ و نمونه‌های‌ نه‌چندان‌ قابل‌توجهی‌ که‌ در سال‌های‌ اخیر چاپ‌ شده‌ است‌، در این‌ راه‌ بسنده‌ نیست.

 منابع‌
 ـ آرین‌پور، یحیی‌:  از صبا تا نیما (ج‌ دوم‌(،تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ کتاب‌های‌ جیبی‌، ۱۳۵۰.
 ـ براهنی‌، رضا:  قصه‌نویسی‌ ،تهران‌: نشرنو، ۱۳۶۱.
 ـ جمال‌زاده‌، سیدمحمدعلی‌:  یکی‌ بود یکی‌ نبود، معرفت‌، بی‌تا، بی‌جا.
 ـ رب‌گری‌یه‌، آلن‌:  قصه‌ نو، انسان‌ طرز نو ، ترجمه ‌دکتر محمدتقی‌ غیاثی‌، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۷۰.
 ـ سپانلو، محمدعلی‌: نویسندگان‌ پیشرو ایران، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۶۶.
 ـ سلیمانی‌، محسن‌:  چشم‌ در چشم‌ آینه، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۶۹.
 ـ شمخانی‌، محمد:  "قصه‌ قصه‌ مؤلف ‌است‌" ،روزنامه‌ جامعه‌، سال‌ یکم‌، شماره‌ یکم‌، اردیبهشت‌ ۱۳۷۷.
 ـ عابدینی‌،حسن‌:  صد سال‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ (ج‌ ۱)، تندر، ۱۳۷۶.
 ـ قربانی‌،محمدرضا:  نقد و تفسیر آثار محمود دولت‌ آبادی، آروین‌، ۱۳۷۷.
 ـ کوندرا، میلان‌:  هنر رمان‌ ، ج‌ سوم‌، ترجمه‌ پرویز همایون‌پور، تهران‌: نشر گفتار، ۱۳۷۲.
 ـ گلشیری‌، احمد:  داستان‌ و نقد داستان‌،  (ج‌ ۱)، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۷۱.
 ـ مرادی‌صومعه‌سرایی‌، غلامرضا: "پایانی‌ برای‌ قصه‌نویسی‌ سنتی‌"، رشت‌، ویژه‌ نامه‌ ادبی‌ و هنری‌ کاچ‌، ۱۳۷۲.
 ـ مویزانی‌، الهام‌:  آینه‌ها، جلداول‌، تهران‌: روشنگران‌، ۱۳۷۲.
 ـ ؟ :  نظریه‌ رمان، ترجمه‌ حسین‌ پاینده‌، تهران‌: وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، ۱۳۷۴.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:13 توسط reza |

باسلام به یاران 

عزیزی از حوزه نقد پرسیدند 

اگرچه مجال اندکیست برای شرح در اینجا.باید بگویم نقد انواعی دارد.مثلا نقد:اجتماعی.تاریخی.روانشناختی و علمی. 

در نقد علمی و تخصصی هر اثر از جهت درستی مسائل و فرضیه ها  

و پیشنهادهای مربوط به آن حوزه بررسی می شود. 

مثلا یک اثر ادبی امثل داستان از جهاتی مثل طرح و درستی آن گنجایش 

 آن برای بیان و شرح موضوع بررسی می شود. 

نیز از جهت شخصیت پردازی. که مثلا اشخاص مطابق ذات خود حرف می زنند و عمل می کنند یانه؟آیا وجود هر یک از اشخاص به اهدافی که طرح دارد کمک می کند یا مخل و زیادیست.آیا نویسنده شخص داستان را طبیعی و متناسب منطق داستان وصف کرده یانه. آیا شخص خودش عمل می کند یا  

تصنعیست و نویسنده راه می بردش!

فضاسازی داستان درست و به جا و قابل تامل و موثر هست یانه. 

زاویه دید نویسنده برای آن موضوع و طرحی که دارد مناسب هست یانه؟ 

هر اثر از جهت علم و تخصصی که مندرج در آن هست چنین نقدی دارد. 

نقد جامعه شناختی به چگونگی طرح مسائل اجتماعی: تضادها .طبقات اجتماعی .تیپهای اجتماعی .جرایم و هنجارهای مطرح شده در اثر و مسائلی از این دست می پردازد و درستی ونادرستی یا شیوه ها را بررسی می کند.در نقد ایرادهای اثر و محاسن آن باید مورد توجه قرار گیرد.یک نقد به معرفی بهتر دقیق تر و شناخت اثر و عیبها و نقاط قوت آن همزمان می پردازد. 

امیدوارم این توضیح کوچک کارساز باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:35 توسط reza |

به نام خدا

در برزیل اقوام کهن معتقدبوده اند که روی جویبار وسیعی ناگهان پسر بچه ای ظاهر شده و بی اندازه آواز خوشی را خوانده است.نام او میلوماکی بوده عده ای با شنیدن آواز او از هر سو هجوم می آورند سپس به خانه بازگشته با خوردن ماهی هم فوت می کنند.خویشان او پسر بچه را به جرم کشتن دیگران! به قتل می رسانند.اما او همچنان که در آتش می سوزد به صوتی خوش می خواند.از خاکستر او همان روز شاخه ای سبز می روید.سپس درختی تنومند می شود.مردم از آن فلوت می سازند .اما فلوتهاهمان آوازهای میلوماکی را می نوازند!تا امروز مردم با رسیدن میوه ها به افتخار او می نوازند و جشن میوه ها را برپا می دارند.

بد نیست بدانیم که فیثاغورث پدید آمدن موسیقی را از اثر اعتدال حرکت اجرام سماوی می دانست و می گفت:موسیقی از اعتدال برگرفته شده و موجب اعتدال روح و جان است(نقل به مضمون)

مولانا می گوید:

بانگ گردشهای چرخ است این که خلق –می نوازندش به تنبور و به حلق

ما همه اجزای آدم بوده ایم-در بهشت این لحنها بشنوده ایم

یعنی او علاوه بر اعتقاد فیثاغورث باور دارد که ما در زمان خلقت آدم این آوازها را در بهشت شنوده ایم.

پس موسیقی زمینه ای بهشتی دارد.

عرفا می گویند هنگام خلقت خداوند وقتی آدم را مورد خطاب قرار داد"الست بربکم؟قالو بلی:آیا من خدای شما نیستم؟گفتند(اولاد آدم)بله هستی...این موسیقی و آهنگ خوش صدای خداوند در گوش جان بشر (آدم)ماند و او را عاشق کرد.

در کشور گینه مردم باور دارند:اول بار مردی با زن خود گردش می کرد و در باغی میوه می چید..میوه ای فرو افتاد و به شاخه ای خورد.آن شاخه نی بود.افتاد و کبوتری از آن بیرون آمد و خواند.آنها به خانه آمده دوستان را خبر می کنند و سعی می کنند از نی صدایی در بیاورند.و نهایتاً موسیقی را کشف می کنند.

برخی اقوام سازها را نر و ماده می دانند.و این نکته را به دو جنسیت ابتدای خلقت یعنی زن و مرد نسبت می دهند

جالب این که بسیاری از سازهای مناطقی از ایران مثل دوتار دوسیم دارد.

این معنا نزدیک به این باور هست.پس با نواختن ساز می توان آواهای گمشده ی بهشت و هنگام خلقت را شنید.

از این روست که یک صوت خوش مارا به خلسه می برد.به دنیایی ناپیدا کران...

ارتباط این مسائل به هم عجیب ماجراییست.

+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:24 توسط reza |

بد نیست بدانیم : موسیقی مطابق نظر برخی محققان 

همراه تولد بشر بوده.برخی آن را حاصل لحظات کار و تلاش می دانند  

و از برخورد انسان با ابزار کار «مثل کارل بوشر. » 

قبایل ناواهو در امریکا می گویند:بشر در زیر زمین بوده و با نواختن نوعی فلوت به سطح زمین رسیده است! 

برخی زبان را زیربنای موسیقی می دانند. 

خدای زولو انسانها را از درون فلوتی خلق کرده!

برخی هم مثل قبایلی از امریکای لاتین و غیره خلقت را حاصل موسیقی می دانند. 

حتی در اوگاندا و تانزانیا و بخشهایی دیگر از افریقا اعتقاد بر این بوده که خدایان در درختان مستقر هستند و با ما سخن می گویند! 

عجیب نیست ؟اشارتی می شود کرد به  سخن حضرت حق با موسی(ع) از فراز شجر مبارک زیتون! 

به هر حال نوعی از موسیقی  هامقدس بوده و هم اکنون در هند بسیاری از گونه های آن اجرا می شود.  

در ایران قدیم ۷ خسروانی ۳۰لحن موسیقی و ۳۶۰ دستان باربد موسیقیدان مشهور عهد ساسانی معروف است.

تحقیق در شعر و موسیقی بحر بی کرانه ایست 

مانده ام کجا بروم؟! 

عمر ما کفاف می دهد؟...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:45 توسط reza |

هیزمی رسمی ست در دیار من. 

قبل از مراسم عروسی جوانانی جویای نام برای آوردن هیزم مجلس عروسی 

به کوه می روند.در بازگشت مادر عروس  

یا یکی از بستگان روی بار هریک پارچه ی به رسم  

هدیه می اندازد.چه بسا عاشق بی نوای عروس در بین هیزمی هاست. 

آن که از فرط نداری روی خواستگاری نداشته و ندارد!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:15 توسط reza |

وقتی سرما می رسد 

دستهای دارنده  پنهان می شود !!

دیگر کسی را روی پرسش و درخواست مددی نیست 

این خاصیت سرماست یا آدمهای سرد باطن؟ 

دستی که در طلب کمکی یخ زده است 

در این سرما اگر پر نشود بهار که برسد 

زیر خاک خواهد بود! 

عجیب است. دستهای پنهان در جیبها 

روی خاکِ آن دستهای خالی  

با تکبر گل می گذارند 

چه روزگار سرد و سیاهی! 

آدمیزاد باید به قصه ها پناه ببرد 

از هجوم غصه ها...

+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:40 توسط reza |

زمستان سردیست !

بدجور سرد! دوستان یکی یکی دارند می روند 

در این فصل سرد جای پاشان پیداست 

یادهاشان گرم است 

اما ندیدنشان... 

چطور می توان آن لبخندها را آن مهربانی  هارا آن  

دوستی ها را فراموش کرد؟ 

من بازهم شده ام همان کودک تنهای روزهای قدیم 

کز کرده ام کنار دیوار یک کوچه ی تنگ 

بردن تابوتی را می بینم 

که جانم همراه آن دارد می رود.آی سرد است! 

کاش به این روز همه فکر کنند.همه.همه.همه. 

می شود آیا؟ 

همه روزی می رویم.دیر یا زود. 

آیا چنان می رویم که یادمان به نیکی کنند؟!

+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:3 توسط reza |

روزی در دانشگاه فردوسی دانشجویی مرا "بهرام فر"  صدا زد.

اول ترم بود و نمی شناخت.خرده نگرفتم.

بعداً از ترس( این که مبادا عقده ی «نام »! داشته باشم و نمره ندهم .ظاهرا)

عذر خواهی کرد.

یاد روستای امغان افتادم و کودکی که با گریه به دفتر آمد و مرا که مدیر مدرسه اش بودم

بهرام کور ! خطاب کرد و از دوستانش شکایت که:  مرا زده اند....

عجیب است بیش از بیست و سه سال گذشته.هنوز چهره شیرین آن دانش آموز کلاس اولی و حتی نامش یادم هست...چه اندازه از این نام خنده دار از ته دل خندیدم.

عجیب تر این که هنوز هم از این اسم بدم نمی آید.

شاید عقده هام تحلیل رفته اند.خداکند چنین باشد...!!!

این را برای دانشجویان تعریف کردم.تا آخر ساعت لبها به خنده باز بود.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 13:14 توسط reza |

محمد عزیز و دوستان اهل دل

سلام و درود بر شما.

از این که این غریب خراسان را یاد می کنید سپاس دارم.

هوای کوی تو از سر نمی رود آری

غریب را دل سرگشته در وطن باشد(حافظ)

یاد دوران خدمت در مدارس روستایی به خیر

آن گفته ها و شوخی ها و دل دادگی های دوستانه و صمیمانه

دریغ !عمر چون باد گذشت و ما بر پله "چهل و چهار" ایستادیم.

تا کی در افتیم به سراشیب عمر!

تنها یادهاست که می ماند و صدای پای خاطره ها.به دوستان راستین سلام ما برسانید و بگویید چه اندازه دلتنگ شانیم.دل تنگ آن جلسات دفتر و اردوهای گاه و بی گاه.دلتنگ حکایتها.شوخی ها.لطیفه ها.روزهایی که لبها از خنده پیش نمی آمد.

.یادتان همواره روشن.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 13:6 توسط reza |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 12:58 توسط reza |

بادها می گذرند

یادها هم

درختان با گیسوان رها

با هو هوی آشنای بادها

یادهای کهنه را بر می انگیزند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 20:16 توسط reza |

خبرت هست که از هر چه در او چیزی بود

در همه ایران امروز نمانده ست اثر؟

خبرت هست که زین زیر و زبر شوم غزان

نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر وزبر؟

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار

بر کریمان جهان گشته لئیمان سرور...

انوری بعد از حمله غزان سروده بود.وقتی که خراسان زیر

سم ستوران غزهای مهاجم جان می داد.

راستی که چه سخت بوده است.

خاصه این که بزرگان و کریمان چه مشقتی کشیده اند از بی خردان

و ستم پیشه گان!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 20:3 توسط reza |

هنرمند نامی و رفیق شفیقم غفور عزیز

منتظر ایمیل مطالبی درباره تصنیفهای خراسانی خصوصا 

قدیمی ها و محلی های حتی امروز و مطالبی 

در باب موسیقی مقامی جام هستم.

اگر کار من زودتر چاپ بشود باز هم نام مبارک شما در صدر کار خواهد بود.

آرزوی دیدار دارم.مجالی بشود به بیرجند هم خواهم آمد.

سپاس بیشمار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 23:20 توسط reza |

حافظ از چهاربیتی های ما به گلبانگ یاد کرده

این "گلبانگ" همان کله فریاد است

همان که ما در تربت جام بدان می گوییم:قل(غلت ) دادن!

گاه اهل دل می گویند :صدای خود را سرداد!

چنان برکش آواز خنیاگری

که ناهید چنگی به رقص آوری.

بلبل ز شاخ سرو به "گلبانگ" پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

+ نوشته شده در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 13:3 توسط reza |

محمد زاده عزیز

استاد خوش دوق موسیقی مقامی جام.

اگر از ساختار موسیقی مقامی جام مطلبی هست

ایمیل بفرمایید

با ذکر منبع شما استفاده کنم.

به شناخت دقیق ساختار موسیقی مقامی جام به شدت نیاز دارم

+ نوشته شده در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 12:54 توسط reza |

صدای دوست می ماند

از نقب قرون بر آمده ...

همین آوازها و آواها ساده ی روستایی

بیا که بسته یم بار سفر را/بیاتا ما ببینم همدگر را

مبادا در سفر سالِ بمانم/بمیرم و نبینم همدگر را...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:13 توسط reza |

امسال شده ام کلاغ بد خبر

ناگزیرم خبر در گذشت یک گنج بی بدیل دیگر یعنی استاد عسکریان را بدهم.

چندی پیش برای بستری شدن آن بزرگ با خانم دکتر یاحقی

و دیگر ارجمندان تکاپوی اندکی کردیم.

چه سود؟

کسی که رنج بیماری را در خلوت خانه ی محقر خود در شهرک شهید رجایی

تحمل کرده است و کسی از درد او جز خانواده اش خبری نداشته

اینک با احترام تشییع می شود.

این مرده پرستی نیست؟

چه باید کرد؟

اهل هنر چرا چنین خوار و زار در عسرت و تنگدستی هستند؟

اگر پس از مرگشان فریادی سر دهیم هم جز ناله ای نیست بر گوری.

آیا روزی می رسد که ما قدر گنجهای هنر سرزمین خود را بدانیم؟

دیگر کدام پنجه می تواند:الله مدد.یاهو.یادعلی(ع).نوایی و...را به آن زیبایی

وطنین دلکش که استاد می نواخت بنوازد؟

آیا فرزندانش؟

برای این گلهای تازه رسته چه کسی قدمی بر می دارد؟؟؟

هرچه آید سال نو...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:16 توسط reza |

یاران همشهری و دوستان دوردست

اگر به تصنیفهایی مثل اینها که یاد می کنم دست یافتید

این بنده را رهنمون بشوید.بدانها نیازمندم برای تکمیل یک مقاله

"سرتپه علو شد..ترقاترق برنو شد."

"برجهای بلن سرشیوه شد ننه گل ممد-زنای قشنگت ییوه شد ننه گل ممد"

شاید در نگارش درست هم ننوشته باشم اما محتوی روشن است.

از یاری تان سپاس فراوان دارم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:17 توسط reza |

یاران دیرین سلام 

عزیزانم نظرات شمابا احترام درج می شود 

اما نکته ای قابل شرح است. 

اساتید بزرگی چون پورعطایی واقعا معرفی و رسیدگی درستی نشدندناگزیر باید از ایشان گفت. 

اکنون استاد عسکریان هم وضعی چنان دارد 

آیا واقعا بعداز این بدیلی برایشان یافت می شود؟ 

گمان نمی کنم. 

پس به خود بیاییم نه بزرگ نمایی شرط ادب است 

نه نهان کردن نام بزرگان 

بزرگش نخوانند اهل خرد 

که نام بزرگان به زشتی برد 

این سنت پسندیده ی  یادکرد را با تملق قاطی نکنیم 

اگر جنسمان آلوده نشده و عینک کج بینی بر بینی ننهاده ایمl

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:6 توسط reza |

دیده ای تا به حال "به حرفی نگفته"

به راهی نرفته

به سخنی نشنیده

کاری نکرده و قدمی برنداشته

چه تهمتها بار عزیزان کرده اند؟!!!

این حکایت همچنان باقیست در دیار ما.

جمعی خودفروش شیرین کار و شهرآشوب

وفرصت طلب و مزور

"رضایت رئیس ورؤسای خود را"

به هر دوست و آشنایی انگ و تهمت می بندند...

شاید از گنده ای لقمه ای بیابند به قیمت حیثیت دیگران

که بر باد می کنند!

یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان!

آمین!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:20 توسط reza |

"به بهانه ی درگذشت مجنون لیلای موسیقی دیار جام.استاد روانشاد غلام علی پورعطایی"

چندی پیش برای مصاحبه با آن استاد بلندآوازه به خانه اش در شهرک معلم تربت جام رفته بودم

روزی بارانی بود.با گرمی مرا پذیرفت.

بی هیچ تکلفی بیش از دوساعت با من سخن گفت

آنقدر پرشور و عاشقانه که جاذبه سخنش آدم را پای بند و زمین گیر می کرد!

از خاطرات سالها نواختن و خواندن با آن صدای پر طنین

که حالادیگر خاطره ای شده و چراغی بر مزار آرزوهایش...

این مصاحبه را در کتاب پاژ "فصلنامه بنیاد شاهنامه "به چاپ رساندم.

اما افسوس به دستش نرسید.

از بیماری اش خبردار شدم و دیری نگذشت که

کوچ ناهنگامش همه را غرق بهت و حیرت فرو گذاشت.

 از رزم رستم و اشکبوس سخن می گفت و این که چقدر

برای ضبط گزیده ی این داستان و امثال آن منتظر مانده و کسی پی گیر نشده!!

گاه و بی گاه قطره اشکی از چشمان مشتاقش فرو می چکید.

سکوتی سنگین فرا می گرفتش و باز با هیجان فریاد می زد کو آن افسانه ها:

خرم و زیبا یوسف و زلیخا وامق و عذرا ...؟دوباره چون آتشی که شعله اش فرو نشیند

در خود می شکست.خیره می شد به عکسهای پر از یاد و یادگارش

که بر دیوار خانه پشت قابهای شیشه ای خاک می خورد!

عکسهایی با بلند آوازگان موسیقی ایران از استاد شجریان گرفته

تا...برخی مسئولین مربوطه که شاید برای دمی از وی با حضور در کنارش

تجلیل کرده  و پس به سامان خود رفته و به فراموشی اش سپرده  بودند.

کتابخانه اش را با کتابهایی ارزنده نشانم داد.دفاتر شعر خودش را

که کسی برای چاپ حتی از او درخواستی نکرده بود!

از این که این جریان بی اعتنایی به اهل هنر را هنوز سنتی پایدارمی دیدم !

دلم در سینه ام می فسرد!

در دل می گفتم:اگر روزی از این دنیا قدم به آنسوی بگذاری خواهی دید

که چه بزرگداشتها برایت می گیرند.

مثل بزرگداشتی که درست یکی دوشب قبل درگذشتش قرار بوده

شورای شهر و چه و چه بگیرند و نگرفته بودند.

مراسمی که بعد فوتش..دریغ! نوشداری بعد از مرگ سهراب!

نمی دانم تا کی در دیار ما این گوی بی اقبال هنر

در سراشیب ادبار و بدبختی می گردد و فرو مغلطد!(می غلتد!)

آیا روزگاری فرا خواهد رسید که اقلا روزی قبل از مرگ بر لب استادی از این قبیل لبخندی ببینیم؟

مارا چه شده؟ این وبای هنر گریزی از کدام سوی وزیده ؟

بگذریم.استاد روانشاد پورعطایی نامور همچنان می گفت و

یاد می کرد و آه از سینه بر می آورد.

من می شنیدم و دم به دم بیشتر در کنج خانه اش می شکستم و در افسوس فرو می رفتم.

به خانه دیگر رفت چای آورد و پیاله ای آب نبات.ظاهرا

از قند گریزان بود.شاید تلخی کامش او را با هر چه شیرینی بیگانه کرده بود.

هر چند دقیقه به یاد حالی و خاطره ای که می افتاد با صدای بلند بیتی سر می داد

.هنوز صدایش گرم و زنگ دار و نافذ بود.چون گرمی که از ورای پیراهن پشمین

در تن بنشیند آوای او در جامه ی جان می نشست.

وقتی می  خواند چشمانش می رقصید.دستانش بیت را در هوا هجی می کرد.

بر زانوان تکیده می خمید و بر می خاست.صدایش هیبت رعدی داشت که

در پیچ و خم سلسله جبالی بلند بپیچد.نجوا می شد واگویه می گشت.

حیران این صدا بودم.خاصه وقتی "نوایی" را چون سیلی بی پروا

در دشت سینه سر می داد.گویی با این نوا خاطراتی دیرین داشت و روزگاری به سر آورده بود.

وقتی آتش آرمانهای بلندش در فروکش می کرد.می نشست.

سر در پیش و نگاه در دور...چیزی زیر لب می گفت که از جنس سخن نبود.

می دانستم برای برخی ناگفته ها شاید گوش من هم محرمی بایسته نبود.گیریم که می گفت.

چه سود از شنیدنی که مرهمی در پی نداشته باشد؟

من جز معلمی ساده و مدرسی غریبه در دانشگاهی دورتر چه بودم؟

پیش از این اما کوشیده بودم تا این و آن را با پیغام و نامه و سفارشی

هرچند کم اثر به پرسش حال آن هنرمندنام آشنا و مرحوم از آشنایان !وادارم.

افسوس.سخن معلمی که این سوی میز است تا دم در هم نمی رسید!

از استاد درباره سازها و دگرگونی آنها در دیار جام پرسیدم

.از زه برتابیده از روده گوسفند بر قامت دوتار گفت تا دف و طبلی

که از دیاری دیگر به شهر جام رسیده بود.طبله را از کردستان می دانست.

آواهای جمشیدی و سرحدی و کوهسانی و قلعه جایی و کوچه باغی را شرح کرد

که در کتاب پاژ پیش از این آورده ام.

دوساعتی که گذشت احساس کردم خستگی بر اندام عاشق و تکیده اش عارض شده.

چند عکس یادگاری از چهره سالخورد اما مقاومش گرفتم و چندی هم از درو دیوار.

از نشریه یا فصلنامه پاژ سپاس داشت.از این که به سراغش آمده بودم خرسند بود.

دوستان دست اندرکار آن فصلنامه را دعا گفت.

شرمسار پذیرایی و همراهی و همدلی اش بودم.

نیت کردم در سفر بعد شماره ای از فصلنامه را به سوغات ببرم.

نشد.اجل امان نداد.

روحش شاد.یادهایش فروزان همچون صدای روح نواز و خاطره انگیزش.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:5 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر