تبليغاتX
برگ بهار

برگ بهار

وبلاگ شخصی : غلام رضا بهرامپور.دبیر ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه

کبوتری که گاه به گاه برای دانه می آمد

و مسافری که برای دیر آمدن هایش هی دل دل می زدم

و بارانی که هی پشت ابرها نق می زد و نمی بارید

همه دیشب در خوابم آمدند... همه شان.

چه خوابی بود؟

سفارش خداوند انگار..برای خاطر افسرده ام.

از این پس  همواره انتظار خوابهای طولانی را می کشم

برای دانه دادن به کبوتر دلم

برای یک دل سیر  گپ زدن با مسافر گمشده ام

برای بارش باران عشقم...

ای خواب بلند آوازه ! کجایی که یادت بخیر؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:36  توسط reza  | 

یاران سلام

دلتنگتان هستیم

پیامهاتان مایه امید است

امیدمان سلامت و تندرستی تان...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:50  توسط reza  | 

دوستان مشهدی ام.سلام.گفته بودم می آیم.دارم می آیم.به توفیق حق .ببخشیدم شاید سربار شما باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:34  توسط reza  | 

خبر

یارانم سلام

اگرچه قابل شما نیست اما مجموعه داستانم

با عنوان: کوچه های پشت سر

که عاشقانه های دو نوجوان روستازاده است و دردسرهایشان

به بازار آمد.

در کتابفروشیهای سروش. حیدرزاده و  ضریح آفتاب در تربت جام

 ارایه شده و درپخش محصولات فرهنگی  اسفار کوچه کنار قرض الحسنه المهدی.

امیدوارم مورد پسند واقع شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:17  توسط reza  | 

یاران سلام

باغتان آباد دلتان شاد و ایامتان به کام

از این که ابراز دوستی و اطف کرده اید سپاسگزارم

چند سخن برای دوستان نگرانم.از جمله اقای موصلی در دانشگاه که فوق را با امید می خواند...

باران شدم .باریدم اینجا

بر بامهای زرد و متروک

جغدی مرا دید و ستایش کرد اما

من از نگاهش بر خودم لرزیدم و باز

با صد هزاران روزن امید یکسر

باریدم و باریدم و در جان خاک پاک خود مدفون گشتم  

من می روم امروز یا فردا از اینجا

اما اگر ساق جوان نوگلی هرجا برآمد

بهر صفای جانتان یاران یکدل

ما را به یارد آرید روزی...

من بودم اینجا

بودم اینجا.خاکسار پیش پاتان...ابر باران...

(برای این که می روم از شهر دوستانم این نودرآمد را نوشتم.امید که بپذیرند)

کتاب مجموعه داستانم :"کوچه های پشت سر" را از بازار تهیه کنید اگر قابل دانستید.ضریح آفتاب  کنار آموزش و پرورش و کتابفروشی سروش در تربت جام

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:33  توسط reza  | 

سلام یاران

روز معلم بر شما و من مبارک

تنها و غریب در شهر خود

خویشتن را پاس می دارم

مرا از خود بدانید

امیدوارم هماره سرزنده و پاکدل و نیک نهاد باشید

از خوبی شما سرشارم و از نگاه تیره برخی ها

بسیار ملول...

روز من. روز معلم . در این شهر چنین می گذرد...

شما را نمی دانم.امیدوارم سرشار آرامش

و شادمانی باشید

که برترین نعمتهای خداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:58  توسط reza  | 

باسلام: الف جیم ارجمند

هدیه ی زیبای شما رسید.

نمی دانم می شناسمتان یانه که از کجایید و

با چه مسلکی...

هرچه هست کاری درخور و بسیار دلنشین

و زیبا بود.خیلی دیر به میل   سر زدم

اما خوب بود.سردی و خنکای شوق بود بر آتش

دردهای ناگفته ام.پایدار باشید و سرفراز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:4  توسط reza  | 

به نام خدای باران

رنگی از رخسار بر می خیزد رنجی از دل

و ستاره ای در اوج

چشم می گشاید

خدای را   این چه هنگامه ست

که چراغان آرزوها پشت دیوار دهکده

ذوق کرده دل می زند...دل...  نیم سرودی ناگهان آمد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:5  توسط reza  | 

سلام

عزیزی که آرزو می کنی روزی در کلاس درسم بنشینی

کاش من بتوانم در کناره جویبار زلال مهر شما بنشینم

بر ساحل محبت شما

در حاشیه ی دیدن خداوند

وقتی قلب پاکتان حسش می کند

باور کنید من خود. سخت تشنه آفتاب مهرش هستم

همان که از سخن شما می تراود و گاه

حتی خودتان از کنارش ساده می گذرید

شک نکنید.خوبی شما بارقه ی لطف خداست

خدا شما را دوست دارد.پس . .دعایمان کنید...به خاطر خوبی هاتان...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:20  توسط reza  | 

یاحق

از همه دوستان به خاطر این دوری عذرخواهم.

از بزرگوارانی هم که فراموشم نکرده اند بی نهایت سپاس دارم

دنیاست دیگر...

آدمها گاه همدیگر را به قصد قربت دوست دارند

گاه به هم می نگرند با تردید و شک در دلهاشان خانه می کند

و گاه تنها می شوند برای خدا دلشان تنگ می شود

برای دوستان برای مردمی که آزرده اند

کاش می شد پیش از آزردن هر دلی زمان را دمی متوقف کرد

تا برای جبران راهی باشد

برای شکستن سدی باشد

آخر چگونه می توان شکسته را باز به حالت پیشین باز گرداند؟

بیاییم تلاش کنیم خداوند دست راهنمای خودش را

هر روز پیش رویمان بگیرد

نقطه ای را نشانمان دهد که خانه ی دوست در آنجاست

راستی خانه ی دوست کجاست؟..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:11  توسط reza  | 

سرودی بخوانیم تا بهار

برای همین لاله زار  

برای دل باغ تنها

و آن شاخه های پر از انتظار

برای گلی تازه از گوشه ی باغچه

برای دل بی قرار

سرودی بخوانیم یاران

برای خداوند

برای نزول به هنگام باران....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 21:10  توسط reza  | 

به نام آن امیر لحظه های ناب

بسی از جریان مداوم درد در رگهایم می گذشت

پنجره های شور و شادی در جانم یکی یکی بسته شدند.

و شهر در خاموشی بلاهت خویش خفت.

و صدا صدای زنجیر بود...صدایی که دم به دم آشنا تر می شد.

و تنها آن دلآرام شبهای پرستاره بود که بی صدا

از گوشه های گرد و خاکی زندان در غبارهای خاطره هام

شکل می گرفت .پیش می آمد

دست گرم بر پیشانی تب دارم می نهاد

و غم دوران به صبوری  از دشت دلم می درود

خرمنی از خوشه های خشم در نهانجای اندیشه هام

انباشته بود.و شعله ای می طلبید تا قرنطینه را به آتش کشد

دلارام من به اشک همدمی اما قطره قطره تسلی می بارید

بر دامنم که سرخ بود از شرم زمانه

آری چنین نشسته بودم ...که فریاد زدند

: این چهار تن بایکوت!! و من بزرگ آن چهار تن بودم...

گویی در جزیره ای افتاده ایم

بی انسان و بی خدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 19:19  توسط reza  | 

درخت وفا را کنون برگریز است

ازاین برگریز وفا می گریزم

هم از دوست آزرده ام هم زدشمن

از این هر دوتن در خدا می گریزم....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:35  توسط reza  | 

با لبان بسته در مجالی اندک

پشت این روزنه ی کوچک

ترانه ای بلند می خوانم.

و ناگاه در خویشتن پنهان می شوم...

آه ! خنکای نحس زنجیر  بر شیار ساقهای لاغرم حکایت تلخی ست..صدای اذان است

نمازی در سرم شکسته است

و دعایی در دلم

من بی واسطه پیش خدا نشسته ام

به شکایت از برادرم قابیل...

و شیطان دورادور می پایدم

خنده ای خشک و زهرآگین بر لبان دروغگویش...و رد تازیانه ی اهانتهاش بر جگرم

خدایا ابر تیره ی این خصومت از کدام  سیه باد برخاست ؟!

که هم تبار من اینک جز به سر تازیانه مرا به یاد نمی آرد

و عفونت دشنام 

در سلام هر صبح  او  زق می زند...

ناگزیر باید به پیرمرد قاتلی پناه ببرم که در سوگ همسرش مقتولش

تا نیمه های شب ترانه ای غمبار می خواند...

در کنار او به قدر یک سلام  جا برای خسبیدن امشب هست

فردا را باید تدبیری دیگر کنم.

می دانم ! شاید میهمان توالت شدم !!!

سزای تازه وارد زندان همین است...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:58  توسط reza  | 

یکسوی این عالم همه درد

یک سوی دیگر فرصتی زرد

برگ دروغ از شاخه افتاد

مابین حرف مرد و نامرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:34  توسط reza  | 

در انتظار بارانم

یک چند در مرداب سیاست این ملک بی بهار

دلم چرک برداشت.

اینک صدایی از آسمان آرزوهام برخاسته...

خدایا غرش رعدی برای باران است

یا آوار دیوار دروغی دیگر بر سرمان؟

کسی چه می داند.؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:27  توسط reza  | 

دریا.

دریا صدای موجهای بی شکیبت از حوالی صخره ها می آید

ترانه ی صدها فرشته ی آبی در خاطر مواج تو می جوشد

تو از  تبار بارانی از نسل پاک ملایک از چشمه زلال ابدیت که گاه گاه

سینه ی سترگ آسمان را به قصد زیارت زمین می شکافد.

تو را در قصه های هزار و یک شب نه که در شب آغاز می خواندم

هم از دقایق مقدسی که کوهها بار امانت عشق را تاب نیاوردند

و خدا نسل عاشقان را در دامن تو رها ساخت.

ای برازنده ی پاک.ساحلت نشیمن هزاران پیامبر است

که زانو به زانو  ودیعه الهی ات را سر به سجده ساییدند.

دریا ! تو نمودگاری از  بخشش بی کرانه ی آن بزرگی که جهان را آرزوی دیدارش

بر پای داشته است.دریا ! دریا ! ما نیز ساحل شکوهمندت را یک چند به زیارت خواهیم آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 16:33  توسط reza  | 

آه نیمه های گمشده ی آدم

سایه های جدایی ناپذیر حوا !

تا مجالی اندک فرا پیش است و کائنات بر مدار عشقی ازلی می گردد

در پی گمشده ی خویش باشید

در آب در آینه در تماشای تجلی باشکوهش هنگام رقص دانه های باران

خویشتن را بیابید.بر زمین است آن که از آسمان فرود آمد

ستاره ها تنها اشارتی به فرصت دیدارند

و خورشید و ماه دو کوبه اند بر در خانه ی یار...دستی بر آرید

خدا صدایتان می زند هر صبحگاه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 16:10  توسط reza  | 

صدای من

صدای گم شده ای آمد به گوشم.از دورترین جای شهر. شاید از دشتها.از کوههای بلند

نمی دانم چقدر این صدا در حوالی ذهنم پر پر زد .وقتی خواستم بی دلانه جوابی بدهم باد می وزید.شاخه ها مست بازی خویش بودند و برگها دیوانه و شیدا  از سر و شانه ی  شهر بالا می رفتند.

پرنده ای سرما خورده کرک و پرش را باد کرده بود . از شاخه ای به شاخه ای می پرید به آهنگ دلگیری می خواند.دستم ته جیبم گشت .مانده های خرده نان را ریختم روی زمین.پرنده به شتابی ذوقمند فرود آمد  و نوک بر زمین مالید.

 چشمهای ریز و براقش در پیشانی ام خیره بود  .

نمی دانستم چرا اول صبح تکه نانی را برداشته بودم.به نیش کشیده بودم و کمی ش را ریخته بودم ته جیبم.

لابد یادهای کودکی ام بود که از ده می آمد ..وقتهایی که کیف کهنه به شانه  تکه نان خالی را  می بلعیدم و طعم چای تلخ را با خمیر نان جویده می شستم.

حالا چطور شده بود؟  احساس کودکی ام باز گشته بود!! .این صدای شسته و پاکیزه از کجای دوردستها می آمد که در گوشم ترانه ای می شد آشنا  و دلپذیر ؟ پرنده رو به قامت ساختمانی سیمانی پر کشید.

در خشاخش بالهاش زنگ دلنشین همان صدا بود .یعنی این کودکی من بود که داشت پر می کشید و می رفت؟

کاش می شد صدای ماشین و تلویزیون و صفحه کلید و زنگ گوشی ها و ناله ی درهای آهنی را هم با خودش ببرد.تا فقط همان صدای دور که حالا بیخ گوشم بود یادم بماند. با من بماند...آه پرنده ی غریب من ! صدای گمشده ی کودکی هام !!...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:32  توسط reza  | 

درخت من.

برگی افتاد روی زمین.مثل همه برگها.نه کسی دید و نه تاثیری بر طبیعت گذاشت.درخت اما از ریشه لرزید حس کردم که بد جور هم لرزید.پیری از تن و توشش می بارید.خم شدم روی جوی آب .هی می آمد : لجن و چرکابه و قوطی های کنسرو  و بطری های خالی نوشابه.آیا اینها می رفت به مغز جان درخت؟آیا نم این همه بیهودگی  در رگهاش می دوید؟

سربلند کردم و در آسمان چشم دواندم.آبی هاش با لکه های دود داشت چرکین می شد.

قدم کشیدم طرف خانه.قارقار ماشینها جیغ و وق آدمها و خطوط گود روی چهره ها مرا به یاد شیارهای در هم تنیده ی تنه ی درخت  انداخت.از حفره ی خانه که به درون خزیدم نور بی رمق چراغ مطالعه داشت جان می داد   . به شتاب پرده را کشیدم .روشنا ریخت به خانه .ضبط را زود روشن کردم.:اندک اندک جمع مستان می رسند...

.واقعا جمع مستان هنوز داشت می رسید ؟چطور من ندیدم.در دفتر مدرسه .سر کلاس.خانه اقوام.اداره...لباسم را در آوردم و روی مبل خراب شدم.خواب داشت پیش می خزید طرف چشمهام.سرم داشت برای خودش می رفت.انگار از سرسره ی شنی بلندی کم کمک بخزم پایین.

داشت بدنم در ابر خواب فرو می رفت.زانوم تیر کشید.زخم ترکش انگار بعد بیست واندی سال دهن واکرده بود.دستم را گرفتم سر زانوم.برگهای قوتم .تن و توشم داشت یکی یکی می افتاد.انگارم می شد که با درخت هم نسل شده ام.درخت پیر سایه من بود.شاید برادرم.شاید نمای دیگری از من در هیبتی که آینده پیدا می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:2  توسط reza  | 

ظاهرا مرده که پوسید کفن می آید

نوح این قوم پس از غرق شدن می آید...محمد کاظم کاظمی

هرکه را شغلی ست در عالم

شغل بعضی ها مسلمانیست

لاجرم اصلاح ما مردم

کار استادان سلمانیست!!! کاظمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:26  توسط reza  | 

به آسمان نگاه کن

می بینی؟

هر روز بر سرت ترانه ی امید می بارد

خوشا به حالت آنیما !

آشنای  همیشه ات

چقدر هوا دار توست !

هوا را یکسره بارانی می دارد...

تو هرجا بروی آسمانت همین رنگ است

نمی گذارد غریب بمانی در میان غریبه ها !

می بارد !! می بارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:17  توسط reza  | 

خدا باران را آفرید

تا بدانی آسمان هم گاهی دلتنگ می شود

دلتنگی هایت را  دوست می دارم 

که رویش صدها جوانه ی امید  را

سرمایه ست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:13  توسط reza  | 

سیبی از شاخه نیفتاد اما

صورت پاک تو انگار کمی چال افتاد

بخت ما را بنگر آنیما !

دل ما بود که ناگاه چنین

تا که از چاله در آمد

به  گودال افتاد !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:8  توسط reza  | 

دشنامهایت را دعا می گفتم همه وقت

هنوز باقی دارت بودم و تو ناراضی...

باشد که دعا گویی و دشنامت دهند

تا تو باشی که عصای دستت را رها نکنی در این کوچه های لغزنده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:32  توسط reza  | 

می روم گم می شوم در این شهر شلوغ

مایه ی گم نامی برای تو !

می روم  وقتی به رنجشی ساده

سخت می رانی ام از خود...

چه روزها که بگردی و پیدام نکنی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:28  توسط reza  | 

زیباتر از تو نامی ندیدم

و زیبنده تر از تو نشانی

از این روی هر روز رو به تو دارم

بخواهی ام یا نه -  نام و نشانم تویی

باور کن بی نام و نشان تو ام

در این شهر غریب...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:18  توسط reza  | 

به دربدری قسم

به عزت همه تهمتها که بی تو شنیدم

 من از تو روی نگرداندم

آینه بود روبرویم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:14  توسط reza  | 

چشم انتظارم باز بارانی ببارد

بردشتها باران یکسانی ببارد

بردارد از روی زمین رنگ و ریا  را

جای تمام وعده ها نانی ببارد

مردیم از بس وعده بی جا شنیدیم

جای وکیلان کاشکی "خانی" ببارد !

از میزبان خیری ندیدم جز خیانت

فصلش رسیده تا که مهمانی ببارد

مهمان اگر دور است راهش یا پیاده ست

از آسمان سنگی و سندانی ببارد!! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 1:58  توسط reza  | 

تمام هستی در شراب ناب ترانه ات بود

بی تابانه سرکشیدم.

حالا با صدای تو می خوانم.

ببین چه همرنگت شده ام !! و هم صدایت !

دیگر هرچه بخوانم از توست. برای تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:34  توسط reza  |