X
تبلیغات
برگ بهار
رفته ام گور خودم را گم کرده ام

هر آن که بیابم ش خواهم مرد...

آن قدر نان تملق نخوردم تا نانم آجر شد

با این گرانی هزینه ی دندان

چه گونه سر کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:23 توسط reza |

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

...م.کاظمی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:12 توسط reza |

بهار بود و تو بودی و هر چه بود گذشت...

به روزهای رفته فکر می کنم

افسوس کاش بخشی از عمر گرانمایه به بطالت و سیاست نمی گذشت...

یادها بارانند گاه نرم و دلنشین و گاه جرجر...

ببار ای سرنوشت محتوم یادهای رنگارنگ !

شاید باغی شدم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 20:50 توسط reza |

سلام یاران

بهار آمد و فردا جشن طبیعت است

نمی دانم نو شده ام یا نه.

دوستانم را می خواهم همچنان کهنه باشند و ذی قیمت و همدم و همدل.

خود اما سرگشته ی این شهر درندشت در کنج کتابخانه و اوراق کنده پاره و بی نظم

زبان انگلیسی و عربی و ادبیات کهن و هرچه می رسد..ناخنک می زنم و یاداشت بر می دارم

نزدیک است مثل مرحوم آذریزدی کتابها را بکنم تخت خوابی تا هر روز

یکی بردارم و ورق بزنم و بخوانم و بازخوانی و ...چه خیالی!

غم نان اگر بگذارد...

شنیدم آن مرحوم به خاطر اینکه کتابخانه اش ناخوانده نماند

تختی درست کرده بود و هر روز یا چند روزی یکی می خواند

و به زمین نرسیده عمرش کفاف نداد...

من شبی برای بار سوم نوشته ها و خاطرات نیما یوشیج را می خواندم

همانها که برای اولین بار منتشر شده بود

از روزگار آن پیر زجر کشیده چه غم سنگینی بر دلم آوار شد...

بگذریم این روزهای بهار برای هرکه یادمان کند

بهاری در دل و جان آرزومندم.

علی جان .مجید آقا و شهاب عزیز و محمد حسین و ...همه  وهمه...یادتان گرامی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 20:47 توسط reza |

سلام علی جان

غریبه نیستی که در جان و دلی...

اگربگویم این لحظه چقدر دلتنگ نگاه و سخنهای نشاط آور تو ام شاید باور نکنی

اما به قدر کوه بزد شاید بیشتر برای تو و آن علی که در باران رفت و داغ بر دلمان گذاشت دلتنگم

لطفا شعرهای آن دورانم را بگذار در وب.در دانشگاه برای دوستان عرب زبان و ایرانی درس دارم

شاید هم گذری به آن سوی آبها بکنم اگر خدا بخواهد

بیا مشهد ببینمت.به فقرا سر بزن.من هنوز همچنان قدیم خاکی و خاک آلودم.

خط خوشت را به یادگار دارم

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 11:0 توسط reza |


دانشجویان ارجمندم.چشم.به زودی امضای دیجیتال می گذارم.

ضمنا به فیس بوک نمی رسم سر بزنم.چون از فیلتر شکن خبر ندارم.بلد هم نیستم.

استفاده کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 20:5 توسط reza |

سلام یاران جانی.

سپاس از محبتهای بیشمار

هرچند پیری چندان هوش و حافظه ای نگذاشته که به یاد بیاورم

اما باز هم سپاس بی شمار دارم الطاف دوستان را

فقط تا یادم هست هیچکدام از دوستان جان تا کنون برای من پیام سربسته نگذاشته اند.معرفی یاران خود یکی از هدیه های آسمانیست.چون یادآور محبتهای بی دریغ تواند بود.پس هر گاه به کلبه دوست قدیم سر می زنید با نام بیاییدتا شادمانی هم با شما بیاید.بی شک نامتان نشاط است.

پیرم به دل اگر چه در اوج جوانی ام

جامانده ای زقافله ی زندگانی ام

حسرت به دل نشست و خوشیها تمام شد

ای بخت نابه جا به کجا می کشانی ام.اصغری شعر شمال

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 20:2 توسط reza |


محمد حسین جزینی عزیز

منتظر اشعار خوبت هستم

سپاس فراوان از این که شعر می فرستی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 18:7 توسط reza |

محمد حسین عزیز !

سخن تو در حوزه ی کلاسیک استواری بیشتری دارد.

نوعی جسارت امروزی در کاربرد زبان هم در آن هست.

در بخش شعر نو رعایت وزن و عاطفه را کمتر داشته ای.

البته خرده هایی که بر سهراب گرفتی چندان لازم نبود.

نگاه سهراب بیشتر متاثر از عرفان هندی و بودایی است.

او سخت دلبسته طبیعت و انسانیت بود...

از اینکه حوصله ی شعر گفتن داری خوشحالم.

تا شعر خوب برزبان می آید معلوم است که زندگی و آدمیت جریان دارد.

شعرا به ویژه "شعرای بی غرض و روشن بین " بهترین مردمان

در جامعه امروز ما هستند.زندگی شاعرانه بسیار زیباست

البته نه از نوع بدبین مطلق و یا رمانتیک غلیظش!

ممنون که سر می زنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 14:40 توسط reza |

برای دیدن خود از جامه به در آمدم

در موجاموج صداقت و سادگی آب تنی کردم

دیده فرو بستم بر خیالهای دراز دامن.

چون کودکی زلال و پرنده در آسمان بی رنگی

بی پروا بال گشودم...

مادرم بود و سماور و سایه ی لبخند های پرجذبه ی پدر

گوشه ی دنج حیاط و نان قندی...

پشت پرچین لباسها خزیدم

باید چشم می گذاشتم

کودکی هایم رقص کنان پیش می آمدند...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 20:56 توسط reza |

باز باران

خداوند از دریچه ی احسان دوباره بر ما نگریست

باران و برف و نزولات آسمانی

خداوندا محبت اهل دین را هم بر ما نازل کن

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 16:32 توسط reza |

در پهنه ی بدیع خلقتت

جز دانه ای نرسته چه بودم؟!

به خوشه زاران رنگارنگم

آوردی.

همین مرا بس است .می دانم می خواهی ام.

ذکرت زندگیست.جمالت جلوه گاه آزادی.

هرم حضورت آبشار پرستش... 

خداوندا ! بنده ات را همچنان دوست بدار !

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 15:11 توسط reza |

به دشنامی هم اگر لب تر کنی

من در حوالی نگاهت پرسه خواهم زد.

رو هم بگردانی

رخساره ی زردم

مزرع بی شکیب قدمهای تند توست.

بگذر بر گونه های تب دارم

من تب دیدار هر باره ی تو دارم.

بودنت هستی ست.با لبخند

با دشنام.

هر چه هست.من دعاگویم...

جز این به چه سان می توان تو را برای همیشه داشت؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 15:4 توسط reza |

باران شدم

در برگها  بی پروای بادهای مهاجر پرسه آوردم.

در کوچه باغهای قصه های داغ

با اشکهای عروسان اشتیاق

درآمیختم.

در یال سپید اسبهای هزار داماد پراکندم.

باران شدم.

هنوز

باد رهایم نمی کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 14:58 توسط reza |

ستاره ای بود آرزوی من

در شب چشمانت درخشید

و شبستان خوابهای مرا ارمغانی جلیل آورد.

چشمهای تو پایتخت روشنا ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 14:53 توسط reza |

شادمان بود . همه لبخند می زدند و این جایگاه تازه را

اثر قابلیتهای ارزنده ی او می دانستند.

عینک خوش باوری را برداشت :

همه با غیظ زیر لب می ژکیدند.

حتی برادرش پاره سنگی در دست داشت.

با دندانهای بر هم فشرده چشم می کشید

تا او بر کرسی خود بنشیند!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 17:0 توسط reza |

افسوس !

" سگ اصحاب کهف " نام مردم یافت.

اما برخی مردمان از نام سگ بر خود بستن هراسی ندارند.

چه سگ نامه ای بشود دفتر تاریخ فردای برخی ها...!

از شاهنامه نامی تر !!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:37 توسط reza |

راست می گفتی:

 مستی و راستی !

هوشیاران "راست " را  با سرمستی به دروغ آلوده اند.

و به راستی دیگر جز دروغ نمی گویند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:33 توسط reza |

فریاد زدی : کمک!

کسی نشنید یا  ندانست !

همگان  کمک را در خواستن می شناختند.

آنجا کسی کمک کردن نمی دانست!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:30 توسط reza |

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است...

کافیست همین سخن شاعر را با شعور به کاربندیم.

اگر خواستار بخشایش خداییم.خلق خدارا نیازاریم.

با : سخن.با رفتار و کردار و با نیات خود.

بیاییم چنین باشیم.آنگاه آرامش چون بارانی برسرمان می بارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:28 توسط reza |

دوستانم که درخواست بررسی کرده اید

چند مورد از برگه ها را که خواسته اید دوباره بررسی می کنم.

اما نمرات نقد و برگه را طبق مقررات خواهم داد.افزونی بی منطقی وجود ندارد.

بی شک هر تلاشی باید بر مبنای دلایلی منطقی به نتیجه برسد.از لطف و سعه صدر همه سپاسگزارم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 19:56 توسط reza |

لوطی گفت:از سیاست حالم به هم می خورد.حق هم داشت!

بعدش گفت: اما فلسفه رو می فهمم.

پرسیدم : چیست این فلسفه که تو می دانی؟

گفت:همین که دلت می خواد همه ی عالم خوب باشن  واسه تو

اما تو خوب باشی  فقط واسه خودت!

فلسفه ی این یعنی"  دنیا رو جمع کرده ای تو چش تنگ خودت.

اما من فلسفه زندگیم اینه: کسی رو نرنجون.چون اونم خدایی داره.می رنجونه تت!

بعدش : دستت که بلنده یواش بیار پایین.رودستت دست زیاده وا !

خلاصه فلسفه ی من:یه جو غیرته.یه نموره آدم بودن.

من به فلسفه لوطی بارو دارم.او استاد دانشگاه سادگی و روشنیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 13:20 توسط reza |

تو هم  یک روز مثل امروز در جایی می ایستی یا می نشینی

که دیگری در برابرت انتظار آدمیت دارد.

در سایه ی جاهی برای دیگران پناهی باش.

اگر می خواهی.چرا که خواستن "همان گام اول   شدن است"

یادت بیاید یک روز یک لحظه یک آن . تو هم انتظاری داشتی

از این که اینک روبروی دیگران نشسته یا ایستاده!

از این که اکنون خودت هستی!! پس

چنان کن که قلبا دوست می داشتی.اگر می خواهی قلبت زنده بماند

و همراهت بیاید تا گردنه های صعب و سخت محاسبه!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 13:11 توسط reza |

دوستان دانشکده اقتصاد و دارایی

نمرات شما ثبت گردید.

آرزوی توفیق روز افزون دارم.

چنانچه نقدیا پیشنهادی  بر شیوه ی تدریس داشتید

صورتجلسه ای نوشته به آموزش تحویل دهید.دریافت خواهم کرد.

در ترمهای گذشته نیز به پیشنهاد دوستان این کار انجام شده است و این بنده پذیرفته ام.

روز و روزگارتان خوش .ادبیات انسانی سرلوحه زندگیمان باد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 12:55 توسط reza |

از آن روز که گفتی : مگر در خواب ببینی آدمیت را.

تمام خوابهایم را به دقت هرچه تمامتر مرور می کنم.

گوشه گوشه ی هر خواب را می کاوم.

حتی با چشم باز می خوابم.

دنبال ملولی مثل خود هم می گردم.

سراغش را اگر در لحظه ای کوتاه بگیرم تا آخر عمر

دنبالش خواهم رفت.

من ناقص شده ام.

چگونه بی بخش گم شده ام می زیم من؟

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 14:49 توسط reza |

برای حسین غلامی خواه عزیز

زیباست.برای پرنده درخت دفتر شعر بشود...
بسیار در خورتامل است.زبان و بیان شما را درک می کنم.امروزی و ژرف است.
به ویژه این که در دهلران زمانی گریسته ام.(شعر دهلران شماراخواندم)
زمانی که تازه از دست دشمن توپ اندیش خلاص شده بود.آنوقتها من در چنگوله بودم.اتراق ما در دهلران بود.در یک میدان کوچک که درخت داشت نشستم و به های بلند برای مردمی که نبودند گریستم.اگر شهر شماست تبریک می گویم.صدای من هنوز در شاخ و برگ آنجاست.سلام مرا برسانید به گریه های دردمندانه ی آن روزهایم.وقتی که جوانی بودم سرشار توان و ذوق.اما امروز نیستم.امروز آن جوان مرده است.واقعا یادم که می آید

نفسم تنگ می شود.شهری بود خالی از جنب و جوش.در میانه ی جنگ نابرابر.هرگوشه نگاه طفلی آویخته بود.

از پشت پنجره ها خانه های غریب گویی ضجه می زدند.حتی توپی در میدان بازی بچه ها نبود.

آسفالت خراب بود و صدای تانک...بگذریم.یادم نیاید بهتر است.خوب است که دهلران دارد نفس می کشد...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 14:45 توسط reza |

سری که درد نمی کند از همه سرها سر تر است !

دندانی که درد می کند آدم را مرد می کند !

درد مردم را مردم می دانند.

دردی که دوا ندارد "درد بی دواست."

تا درد نداری خبر از درد نداری.

دردت به جانم ! مگر می شود درد کسی را خورد؟

باید به درد کسی خورد!!

درد هر کس در جان خودش شعله می کشد...دریغ.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 14:39 توسط reza |

از وقتی مبحث اضافه را خواندم

هم مباحث مختلف را اضافی می دانم

هم حرف اضافه زیاد دارم !

هم اضافی به نظر می رسم.

این طرف دارد به همه چیز یک عده اضافه می شود

ویک عده -خود- اضافات برخی جاها به حساب می آیند

ناگزیر دور ریخته می شوند.

باید این مبحث را دور بریزم...

اضافه است !

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 14:35 توسط reza |

میلاد پیامبر مهربانیها

میلاد لبخند و دوستی و محبت

میلاد روشنی در شب سیاه ظلمت

میلاد باران معرفت در کویر تفتیده یبی خبری

فرخنده باد.

بدایع بوستانهای خرم بهار آور مبارکباد.

روزهای شادمانی و بی غمی که فراخواهد رسید

طلوع آشنایی و مهرورزی و عاشقی.فرخنده باد.

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 20:8 توسط reza |

ره نوشت کوتاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 19:58 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر