عالمی از خانه بدر شد.می خندید.

پرسیدند چرا می خندید؟

گفت:دخترک خردسالی دارم امروز به مادرش می گفت:این همه آدم پولدار در این شهر است مثل قصاب و بقال سر کوچه.اینها را گذاشته ای زن این عالم گدا شده ای که چه؟!!اقلا زن یکی از آنها می شدی تا شکمی سیر می داشتیم.

از این روست که به سالها علم اندوزی خویش می خندم!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:27 توسط reza |

سلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:21 توسط reza |

عربی پشت سر دیگری نماز می گزارد

پیشنماز در دعا خواند:انا ارسلنا نوحا:ما نوح رافرستادیم.

ادامه را یادش رفت و این را تکرار کرد.

عرب نمازگزار گفت:اگر نوح نمی رود یکی دیگر را بفرست مارا خلاص کن برادر!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:17 توسط reza |

ایستاد.میدان مین را نگاه کرد.

برگشت پشت سرش را...

ترسیده بود؟

ترس هم داشت.جوانی 17 یا 18 ساله.میدان مین!

کفشها را در آورد تا برود.

:کجا برادر؟میان این همه مین ؟ پای برهنه؟

گفت:باید معبر بزنم.کفشهای نو را تازه تدارکات گردان داده است.مال بیت المال است...

کاش من هم رفته بودم.حالا خبر اختلاس چند هزار میلیاردی

نمی شنیدم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:58 توسط reza |

این قدر از تاریکی بد نگوییم

هر یک شمعی روشن کنیم.

این سخن منسوب به کنفوسیوس است.

هر که گفته باشد.سخن شیرینی ست.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:49 توسط reza |

باران عزیز سلام .

حرفهای شما از دل بر می آید.بر دل رنجور هم می نشیند.

باری : دنیا هم برای برخی بسیار کوچک و برای برخی درندشت است.

آدمها گاه آنقدر می دوند که حتی مقصد یادشان می رود.

این مدت گوشه نشینی و فرو رفتن در کاغذها و کتابها به من آموخت که تا می توانم

آنجا باشم که دیگران را آرامشی برسانم و یا باری از دوش خسته ای بردارم.

اما مهمتر این که بی دعوت به جایی نروم!

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود-به هر درش که بخوانند بی خبر نرود!

از طرفی من سخت به فرهنگ دیرپای سرزمینم دل بسته ام.هرجا سخن ازادب و عرفان باشد سر می زنم و قدمی و قلمی...

هرگز جای کسی را تنگ نکرده و نمی کنم.

اماگاه "از شما چه پنهان "فکر می کنم که وقتی در جایی می نشینم

کسی یا کسانی جای خود را تنگ می نگرند !!!

ناگزیر با قبای ژنده و کفش پاره و دل درویشم راه خویش می گیرم

می روم و می روم.دور و دورتر...شاید باد خاک مرا با خود به دیارم بیاورد...

پیش ازاین اما دلم که از این شهر غریب می گرفت با خود سخن شیخ اجل را زمزمه می کردم.

روم به شهر و خود و شهریار خود باشم-غریب را دل سرگشته در وطن باشد.

افسوس.عمر ما کوتاه و بخت ما بخیل!!!

برگردانی از :دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:29 توسط reza |

مادر مرحومم برخی اوقات در افسوسی به حد غایت می گفت:گدشت!

این "فعل"عجیب تاثیری در من داشت.عجیب!

حالا اغلب آرزو دارم حتی برای ساعتی یا لحظه ای سر بر زانوی مهربانش بگذارم و

بگذارم زمان بر من بگذرد.

آنقدر تند و زود  تا در نیابم که کی به انتهای جاده رسیده ام.

هوای این شهر عجب سیاه و آلوده ست

عجب تر این که همه در این سیاهی رو سفیدند!!

می دانم کاینات و طبیعت حتی درختان شاخه هایشان برای بازخواست

از ستمگران دراز است تا ابد.همین ! فقط همین شده است مایه ی اندکی التیام

بر دردهای بی درمان مردمان کوتاه دست...

شدم پیر و ندارم هیچ چاره

جوانی را نمی بینم دوباره

به جانم علت پیری فتاده

که خوبان می کنند از ما کناره...

این ابیات را آن فرشته ی سفر کرده با آوازی زخمناک در روزهای پایانی عمر خود برایم

می خواند.و من در دل می گریستم.افسوس! زود تنهایم گذاشت و به قول خود:گدشت!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 1:18 توسط reza |

روز 13 شهریور به شهرم آمدم

همایش شیخ جام را دوستان برگزار کردند . من نیز همکاری داشتم.

اگرچه از سوی بانیان هیچگونه مسئولیتی نداشتم،

لیکن به عنوان مهمان یا حتی رهگذری غریبه همکاری کردم!

برای مردم شهرم بهترینها را از پیشگاه خدای دوست آرزو می کنم.

هر کجا باشم مردم و شهرم را دوست دارم.

"افسوس که از دیده رفته ایم و از دل..."

باران عزیز! از لطف شما سپاسگزارم.

امید آن دارم که روزی یا روزهایی بشود که بی دغدغه و اضطراب

برای شهرمان و عالمان و عارفان و عاشقانش قدمهایی در حد شان و منزلتشان برداریم.

از ما چه بر می آید جز اندوختن اندکی دانش و احیای پاره ای  فرهنگ دیرینه مان ؟

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:34 توسط reza |

الله مدد الله مدد
یا غوث ربانی مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا احمد جامی مدد
مدت چند سال دیگر
بودی تو در غار کمر
حق بود به احوالت خبر
یا احمد جامی مدد
امر از خدا پرورگار
اژدر بیامد دورغار
همراه او یک بچه مار
یا احمد جامی مدد
الله ...
احمد بگشت اژدر سوار
غمچین دستش بچه مار (غمچین:تازیانه)
شیوه شده از کوهسار (شیوه:سرازیر)
یا احمد جامی مدد
با بزد رسیدی با وفا (بزد:روستایی در تربت جام)
با پشت سر کردی نگاه
دیدی می آید سنگ ها (اشاره به کرامتی از شیخ که در افواه مردم اینطور یاد شده که سنگهایی به دنبال شیخ راه افتاده اند.سنگی بزرگ اکنون بر در مجموعه مزار اوست که دور آن معجر شده.با اعتقاد به کرامت یاد شده)
یا احمد جامی مدد
احمد بگفتا همچنین
با سنگ خرد و با قوی
آسوده باشین با زمین
یا احمد جامی مدد
احمد به تربت آمده
شیخا به شفقت آمده
از حق مجدد آمده
یا احمد جامی مدد
گلدسته های روبه رو
هر کس که دارد آرزو
بوسه زنم از هر سو
یا احمد جامی مدد
او را دختر پروانه بود
قبرش میان خانه بود
زیارت زنانه بود
یا احمد جامی مدد
الله ...
از حاجی میر یحیا بگو
از مرز با خدا بگو
از سید اعلا بگو
یا احمد جامی مدد
الله مدد الله مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا غوث ربانی  مدد


این سروده مردمیست.برای شیخ جام و کرامات او در ضمن ترانه های عامیانه شهر جام مضبوط است.

نام برخی از خادمان و اخلاف شیخ نیز معمولاً در این سروده ها هست.این اشعار با ساز دوتار خوانده می شوند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:26 توسط reza |

استاد غفور محمد زاده عزیز!

منتظر کتاب شما درباره موسیقی جام هستم.

حتماً یک نسخه به من برسانید یا بگویید از کجا باید تهیه کرد.

درباره موسیقی محلی و چهاربیتی به دانش و اطلاعات فراوانی نیازمندم. سپاس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:10 توسط reza |

مرگ گاهی صدا می زند

گاهی منتظر است صدایش بزنی

دیر یا زود

دوستی مان پیوند می گیرد

زحمتی نیست

می رسد بی هیچ تعارفی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:11 توسط reza |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:10 توسط reza |

کله فریاد صدای غربت قرون است پیچیده در حنجره خواننده محلی 

کله فریاد همان فهلوی ولاسکوی عهد باستان است

همان شیوه ی گلبانگ پهلوی    

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 20:53 توسط reza |

می دانید که زبان توده مردم چقدر بار عاطفی و احساسی غنی دارد؟

این زبان برتر از شعر است زیرا شعر برآمده از آن است

به این چاربیتی محلی که خدا می داند چقدر سابقه دارد نگاه کنید:

جدایی بند از بندم جدا کرد

جدایی رخنه در مُلکای وفا کرد

که دلبر گوشتِ بود بر ناخن ِمه(من)

جدایی گوشتِ ر(را) از ناخن جدا کرد...این را از خواننده محلی جام :عبداله امینی ضبط کردم

از این زبان شعر بر می آید که خود برتر از شعر است.کاش این مخزن واژگان و این گنجینه

را قدر بدانیم و با شهری کردن گویشها و لهجه ها

خرابشان نکنیم.نابودشان نکنیم.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 13:38 توسط reza |

ابن بطوطه، جهانگرد مغربی (703-779 ق) می‌گوید هنگامی‌که در دربار پکن به سر می‌برد، در مجلس فرزند امپراتور غزلی از سعدی می‌خواندند و در شمال سوماترا بر سنگ گوری پاره‌ای از یک غزل سعدی کنده‌اند که در آن از ناپایداری جهان سخن رفته است. روزگاری در سریلانکا شعر فارسی می‌گفتند و پادشاه این جزیره به فارسی سخن می‌گفت. در کریمه غازی گران خان دوم، پادشاه این سرزمین که از نوادگان جوچی، نبیره چنگیز خان بود به فارسی شعر می‌گفت و یک مثنوی به نام «گل و بلبل» دارد. حاکمان عثمانی شعر فارسی می‌گفتند و ممدوح شاعران فارسی گوی قلمرو امپراتوری خود بودند. سلطان سلیم یکم عثمانی (918-1016ق) با تخلّص سلیم و سلیمی‌شعر می‌گفت و دیوانی از او باقی مانده است. خوزی موستاری (1160 ق) از مردم موستار در بوسنی کتابی به نام «بلبلستان» به تقلید از گلستان سعدی نوشته و شیخ عبدالسلام مجرم از مردم تیرانا در آلبانی مجموعه‌ای از قصاید فارسی در مدح سلیم سوم عثمانی(1203- 1222ق) دارد. در بارکند و کاشغر چین شعر فارسی رواج و رونق فراوان داشت و رعدی و امیری(1013ق)،شعرای فارسی سرا امیران این منطقه را به قصاید فارسی می ستودند.
تحلیل و بررسی‌ها نشان می‌دهد که در حال حاضر در اکثر دانشگاه‌ها و مراکز علمی و پژوهشی و فرهنگی جهان کرسی‌های آموزش زبان فارسی وجود دارد و این روند با سرعت در حال افزایش است و مردم زیادی در سراسر جهان می‌خواهند آثار بزرگان فارسی‌گوی را در زبان اصلی بخوانند و فرا‌گیرند و ما راست که دست بر دست هم بدهیم و این تشنگان کلام ناب را که در اندرون دریای آن قند هست و پند هست و هر چه می‌خواهند خواهند یافت، سیراب نماییم.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:13 توسط reza |

ترانه ها هم مانند افسانه ها و دیگر دانش های مردم، در ایران مورد توجه نبوده اند و کسی آن ها را گردآوری و طبقه بندی نکرده است. در این رشته هم کار و کوشش استادان و خاورشناسان بیگانه، اگر چه زیاد نبوده است، ولی به هر حال قابل ستایش است. سه خشتی در سه مصراع و در هشت هجا سروده می شود.دارای وزن و قافیه است .کرمانج ها به هجا (شلپه) می گویند سه خشتی ها گاه به هایکوهای ژاپنی می ماند گاه خودش است .گاهی برشی از یک تصویر بزرگ است- گاه عبور بادی است در علفزار- گاه رعدی در آسمان . سه خشتی بازمانده شعر خسروانی عهد ساسانی است که بعد از حمله عرب به ایران رفته رفته خاصه در زبان پهلوی و فارسی از بین رفت . اما کرمانج ها توانستند آن را حفظ کنند وتا امروز ادامه دهند زنده یاد مهدی اخوان ثالث شاعر بزرگ امروز و زنده یاد ملک الشعرای بهار این قالب را یکی از زیباترین قالب های شعری دانسته اند .اغلب این اشعار به دلیل وزن قافیه و هجای کوتاه این ویِژگی را دارند که هر کس به فراخور دل خویش به هر آهنگی و مقامی آن را بخواند .شعر کرمانج هم نفس موسیقی رقص و زندگی آنهاست .سرایندگان این نوع شعر از دیر باز مردم عادی و بی سواد بوده اند زنان و مردان -دختران و پسران جوان- چوپانی در تپه ها – پیری در ایل- آواز خوانی در راه – نوازنده ای در کوه .
سه خشتی ها علاوه بر زندگی سینه به سینه نخستین بار در سال ۱۹۲۷ پس از سالها تلاش و گردآوری توسط ایران پِژوه و کرمانج پِژوه روسی ایوانف در مجله آسیایی بنگال منتشر و سپس در قالب کتابی به چاپ رسید.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:6 توسط reza |

 چند دوبیتی کرمانی(نقل از وبلاگ:دوبیتوهای کرمونی)

الا دختر به جان یک برارت

مکن سرمه به چشمون خمارت

مکن سرمه که بی سرمه جوونی

اگر سرمه کنی جون می ستونی

..

الا دلبر کلیلوت خم نمیشه(کلیلو:چوب نخ ریسی)

نصیب ما و تو با هم نمیشه

بده یک بوسه از کنج لبونت

که فردای قیامت کم نمیشه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 18:55 توسط reza |

یک نکته...

آثار ملی ما و ترانه های عامیانه ما را غالباً مستشرقین

ثبت و ضبط کرده اند.باید برای ریشه های فرهنگمان به کتب

ژوکوفسکی و هانری ماسه و الول ساتن و تاوادیا وکریستن سن و...مراجعه کنیم

هرچند آن آثار ارجمند و قابل توجه هستندلیکن از اشتباه عاری نبوده و نیستند

چرا در کشور ما کمتر به این مقوله پرداخته می شود؟

آیا سرچشمه ی غنی فرهنگ عامه را که با کمی کاوش می شود دریافت

باید به مستشرقین بسپاریم؟

کاش این مرواریدهای گل آلود و غیار زده را مشتری قابلی پیدا شود...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 18:48 توسط reza |

غمهای کودکان غزه فراموش نمی شود

چه می کنند سیاست بازان یهود؟

کودکان کجای این مناسبات و بازیهای خوفناکند؟

چه سرد وسیاه است این تدبیر ها...

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 17:32 توسط reza |

علی جان!

مولایم! تو را فریاد کردم

تازیانه ها خوردم.به نام تو بر کرسی عدالت!تازیانه ام زدند

این شب قدر با تمام وجود تو را فریاد می کنم.

یاااااااااااعلی(ع).مگذار ریاکاران با شعار تو برزبان برای نان خود

خانمان عدالت جویان را ویران کنند.

مولای عدل و حمایت!

این شب قدر بنمایان قدر عدل را و جستن عدل را

تا قدرت مداران بر جنازه ی رهپویان تو ریشخند نکنند...یا علی(ع)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:49 توسط reza |

علی(ع)در محراب از شدت عدلش به خون نشست

ویران باد پایه های ستم

ویرانه بادا کاخ ستم پیشه ی هر روز

آنگاه که باب یتیمان بر ساحل خون بخوابد

اژدهای طمع طمعکاران تنوره می کشد فریادش

تا صدای عدل را بشکند...چه افسوس هولناکی

هنوز کوفه بوی خون می دهد

و شجره خبیث بی عدالتی از هرجا سر می کشد.

در اطراف خود بنگریم.ما از کدام خاندانیم؟

شعارمان علیست.رفتارمان کدام؟بس است

دیگر برای ساعتی بیاییم قلباً به عدل علی بیندیشیم.

هر گوشه ستمی شعله می کشد و مظلومی می گوید:یااااعلی!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:43 توسط reza |

باران خشم بر سر کودکان غزه

رقص آشوب در کاخهای اسرائیل

و موسیقی تند بی شرمی در شامگاه سیاست

آه ! کاش کاخ ستم پیشگان ویران شود

چه می داند آن کودک بی خواب که در کوچه ساعتی دیگر

چه می بارد؟

ای صاحبان خرد! رهپویان خورشید رحمانی!

یک صدا بر باورهای یهود نفرین بفرستید

اینان فرزندان ناخلف جبل صهیون

سرمایه داران سیاهی و سودهستند.

در شب قتل مولای عدالت امیرالمؤمنین

اشکها روانه ی آسمان غزه می شود.کاش التیامی باشد بر زخمهای ناسور...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 22:26 توسط reza |

اگر امیدواری باز برگرد--- هوای خانه داری باز برگرد

نمی دانم چه در سر داری اما --- تو تنها یادگاری باز برگرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:28 توسط reza |

دفترت را ببند

چشم جانت بگشا

اینجا هر سنگریزه حکایت سفرها دارد با خود

باید پیاده سفر کرد تا او

این همه ماشین مارا به هیچ سفری نمی برد

ما فقط با ماشینها در جای "خود "ایستاده ایم

اما خود را نمی بینیم

چون جویباری نیست تا عکس روی ماه خود ببینیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 14:35 توسط reza |

علی رضای عزیز

اینبار تربت آمدم مزاحم می شوم

به حاجی بگو خدمت می رسم به رسم سالهای خوب رفاقت

ضمناْ هم آدرس و هم تلفن را فردین دارد

مشهد آمدی بسیار خرسند می شوم از دیدارت

مله هم مخفف محله است.اگرچه در گویش ما به اتراق گاه عشایر و خانواده ی

دامداران می گویند.ریشه ی کلمه محله است.چنان که انگز که ما می گوییم

از ریشه ی انگیزه است ولی معنای آزار و کخ داشتن می دهد!!آخری را از جهت مزاح گفتم

ایمیل بزن دقیق شماره و آدرس بدهم

rezabahram49@gmail.com

بازهم سپاس از این که سرمی زنی.مشهد را با همه خوبی هایش به شهرمان نمی دهم

به قول حافظ :

روم به شهر خود و شهریار خود باشم

غریب را دل سرگشته در وطن باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 14:29 توسط reza |

بشوم کفشدوز به تو کفشی بگیروم

که نعلش ماه و میخش از ستاره

برفتوم روکش ر از زر بگیروم

خریدار گر تونی قیمت نداره..این را گل احمد جان خواند

از مردم افغان.با سوزی که جگر را آتش می زد.

شبی بود و دنیایی...کاش بودی پای این ترانه های محلی می نشستی با من

حس می کردی که عشق از چه جنس است.از تبار جان.از جمله ی ملایک...

از بلندای تپه ای که خانه ی صاحب عروسی بود.آن شب با صدای جان پرور سرنا

با یادهای لجام گسیخته...تنها می شد در گوشه ای به آهنگی حزین بخوانی

آی الله جاااااااااااان ...هی ی ی ی ی ی....این پیشاهنگ کله فریادها بود....

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 0:33 توسط reza |

صبحدم گشتم چنان از باده ی انوار مست-کآفتاب آسا فتادم بر در و دیوار مست

جبرییل آمد براق آورد گفتا : برنشین /  جام بردستند بهرت منتظر بسیار مست

بر نشستم برد بر چرخم براق برق سیر/ دیدم آنجا قطب را با کوکب سیار مست

در گشادند آسمان را و به پیشم آمدند/( ابشرو )گویان ملایک جمله از دیدار مست

از سپهر چارمین روح الله آمد پیش من/ ساغر خورشید بر کف از می انوار مست

گفتم ای چون تو هزاران در خمار جام عشق /کی شود مخمور جز در خانه خمار مست

دست او بگرفتم و با خود به بالا بردمش/  برگذشتیم از سواد عرصه اغیار مست

بحر ظلمت ماند از پس بحر نور آمد به پیش/عقل گفتا بگذر از این تا رسی در یار مست

بر لب دریای اعظم کشتی ای دیدم در او / احمد مرسل به حال و حیدر کرار مست

دست من بگرفت حیدر اندر آن کشتی نشاند / بگذرانیدم از آن دریای گوهر بار مست

از مقام (قاب قوسین ام) به (اوادنی) کشید /گفتم آنجا راز را با ساقی ابرار مست

باده از دست خدا نوشیدم و بوسیدمش / آستین افشان گرفتم دامن دلدار مست

گفتم اکنون باز میداری در این محفل مرا / یا مرا گویی برو در عرصه بازار مست

گفت نی نی ساربان ما تویی ای شمس دین/ رو مهار اشتران گیر و بکش قطار مست

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 23:7 توسط reza |

قصه طولانیست

اندکی بگویم.چون باید برای تحقیق از آن استفاده کنم

در قدیم در پای کوه های بلند دختری بود گل اندام نام.معشوقی برای عاشقی دلسوخته و پاک باخته

جوان هر چه داشت در پای آن عشق ریخت.اما مکنت داری بلند آوازه دختر را خواستگار شد.به او دادندش و جوان آواره شد و همدم وحوش و دد و دام.تا این که روزی دختر از شهر خو به شهر شوهر رفته او را نامه ای فرستاد با چند نشانه به دست تاجران شهر خود.چون جوانی ببینید که از آب پای برهنه بگذرد و در جای خشک بنشیند و غذای داده نخورد به او بدهید.تاجر اردو زد در دیار جوان و دید که ژولیده ای بدپوش و نا به اندام از آب برهنه پای گذشت و در جای خشکی نشست و چون طعام بردند نخورد.نامه بدو داد و جوان شعر گویان روانه ی دیار دختر شد.روبروی خانه ی او نشست و ابیات خواند.:بگیرم کفش پایت را دوباره -که نعل از ماه و میخش از ستاره-برفتم روکشی از زر بگیرم-خریدار گر تویی قیمت نداره...دختر دید و نشناخت و راندش به خواری

از این پس او بود و کله فریادهای عاشقی و پاسخهای دختر که جوابهای سربالا می داد تا بشناخت...

عجیب است روایت مادری در روستایی دور از این قصه ی عجیبتر که دور و دراز و پر ماجراست...قصه باید که شنیده شود.اما به گویش کاملا محلیست.و بس دشوار یاب

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 22:51 توسط reza |

یارانم

یک شب پای صحبت مادری قصه گو در دیار خود نشستم

قصه ی عشقی گفت که تا قیامت تشنه ی آن خواهم بود

در روستای تیمنک

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:30 توسط reza |

عزیزانم

یک چند روز است در دیار خود به دیدار دوستان مشغولم و

ضبط سخن هم ولایتی های دیرین

جای شما خالیست هر چند گرم است هوا

اما سایه ی خنک قصه ها و حاضر جوابیها دل شاد مان می دارد

روزگارتان به کام باد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 12:17 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر