صدای دوست می ماند

از نقب قرون بر آمده ...

همین آوازها و آواها ساده ی روستایی

بیا که بسته یم بار سفر را/بیاتا ما ببینم همدگر را

مبادا در سفر سالِ بمانم/بمیرم و نبینم همدگر را...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 14:13 توسط reza |

امسال شده ام کلاغ بد خبر

ناگزیرم خبر در گذشت یک گنج بی بدیل دیگر یعنی استاد عسکریان را بدهم.

چندی پیش برای بستری شدن آن بزرگ با خانم دکتر یاحقی

و دیگر ارجمندان تکاپوی اندکی کردیم.

چه سود؟

کسی که رنج بیماری را در خلوت خانه ی محقر خود در شهرک شهید رجایی

تحمل کرده است و کسی از درد او جز خانواده اش خبری نداشته

اینک با احترام تشییع می شود.

این مرده پرستی نیست؟

چه باید کرد؟

اهل هنر چرا چنین خوار و زار در عسرت و تنگدستی هستند؟

اگر پس از مرگشان فریادی سر دهیم هم جز ناله ای نیست بر گوری.

آیا روزی می رسد که ما قدر گنجهای هنر سرزمین خود را بدانیم؟

دیگر کدام پنجه می تواند:الله مدد.یاهو.یادعلی(ع).نوایی و...را به آن زیبایی

وطنین دلکش که استاد می نواخت بنوازد؟

آیا فرزندانش؟

برای این گلهای تازه رسته چه کسی قدمی بر می دارد؟؟؟

هرچه آید سال نو...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 16:16 توسط reza |

یاران همشهری و دوستان دوردست

اگر به تصنیفهایی مثل اینها که یاد می کنم دست یافتید

این بنده را رهنمون بشوید.بدانها نیازمندم برای تکمیل یک مقاله

"سرتپه علو شد..ترقاترق برنو شد."

"برجهای بلن سرشیوه شد ننه گل ممد-زنای قشنگت ییوه شد ننه گل ممد"

شاید در نگارش درست هم ننوشته باشم اما محتوی روشن است.

از یاری تان سپاس فراوان دارم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:17 توسط reza |

یاران دیرین سلام 

عزیزانم نظرات شمابا احترام درج می شود 

اما نکته ای قابل شرح است. 

اساتید بزرگی چون پورعطایی واقعا معرفی و رسیدگی درستی نشدندناگزیر باید از ایشان گفت. 

اکنون استاد عسکریان هم وضعی چنان دارد 

آیا واقعا بعداز این بدیلی برایشان یافت می شود؟ 

گمان نمی کنم. 

پس به خود بیاییم نه بزرگ نمایی شرط ادب است 

نه نهان کردن نام بزرگان 

بزرگش نخوانند اهل خرد 

که نام بزرگان به زشتی برد 

این سنت پسندیده ی  یادکرد را با تملق قاطی نکنیم 

اگر جنسمان آلوده نشده و عینک کج بینی بر بینی ننهاده ایمl

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 12:6 توسط reza |

دیده ای تا به حال "به حرفی نگفته"

به راهی نرفته

به سخنی نشنیده

کاری نکرده و قدمی برنداشته

چه تهمتها بار عزیزان کرده اند؟!!!

این حکایت همچنان باقیست در دیار ما.

جمعی خودفروش شیرین کار و شهرآشوب

وفرصت طلب و مزور

"رضایت رئیس ورؤسای خود را"

به هر دوست و آشنایی انگ و تهمت می بندند...

شاید از گنده ای لقمه ای بیابند به قیمت حیثیت دیگران

که بر باد می کنند!

یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان!

آمین!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 16:20 توسط reza |

"به بهانه ی درگذشت مجنون لیلای موسیقی دیار جام.استاد روانشاد غلام علی پورعطایی"

چندی پیش برای مصاحبه با آن استاد بلندآوازه به خانه اش در شهرک معلم تربت جام رفته بودم

روزی بارانی بود.با گرمی مرا پذیرفت.

بی هیچ تکلفی بیش از دوساعت با من سخن گفت

آنقدر پرشور و عاشقانه که جاذبه سخنش آدم را پای بند و زمین گیر می کرد!

از خاطرات سالها نواختن و خواندن با آن صدای پر طنین

که حالادیگر خاطره ای شده و چراغی بر مزار آرزوهایش...

این مصاحبه را در کتاب پاژ "فصلنامه بنیاد شاهنامه "به چاپ رساندم.

اما افسوس به دستش نرسید.

از بیماری اش خبردار شدم و دیری نگذشت که

کوچ ناهنگامش همه را غرق بهت و حیرت فرو گذاشت.

 از رزم رستم و اشکبوس سخن می گفت و این که چقدر

برای ضبط گزیده ی این داستان و امثال آن منتظر مانده و کسی پی گیر نشده!!

گاه و بی گاه قطره اشکی از چشمان مشتاقش فرو می چکید.

سکوتی سنگین فرا می گرفتش و باز با هیجان فریاد می زد کو آن افسانه ها:

خرم و زیبا یوسف و زلیخا وامق و عذرا ...؟دوباره چون آتشی که شعله اش فرو نشیند

در خود می شکست.خیره می شد به عکسهای پر از یاد و یادگارش

که بر دیوار خانه پشت قابهای شیشه ای خاک می خورد!

عکسهایی با بلند آوازگان موسیقی ایران از استاد شجریان گرفته

تا...برخی مسئولین مربوطه که شاید برای دمی از وی با حضور در کنارش

تجلیل کرده  و پس به سامان خود رفته و به فراموشی اش سپرده  بودند.

کتابخانه اش را با کتابهایی ارزنده نشانم داد.دفاتر شعر خودش را

که کسی برای چاپ حتی از او درخواستی نکرده بود!

از این که این جریان بی اعتنایی به اهل هنر را هنوز سنتی پایدارمی دیدم !

دلم در سینه ام می فسرد!

در دل می گفتم:اگر روزی از این دنیا قدم به آنسوی بگذاری خواهی دید

که چه بزرگداشتها برایت می گیرند.

مثل بزرگداشتی که درست یکی دوشب قبل درگذشتش قرار بوده

شورای شهر و چه و چه بگیرند و نگرفته بودند.

مراسمی که بعد فوتش..دریغ! نوشداری بعد از مرگ سهراب!

نمی دانم تا کی در دیار ما این گوی بی اقبال هنر

در سراشیب ادبار و بدبختی می گردد و فرو مغلطد!(می غلتد!)

آیا روزگاری فرا خواهد رسید که اقلا روزی قبل از مرگ بر لب استادی از این قبیل لبخندی ببینیم؟

مارا چه شده؟ این وبای هنر گریزی از کدام سوی وزیده ؟

بگذریم.استاد روانشاد پورعطایی نامور همچنان می گفت و

یاد می کرد و آه از سینه بر می آورد.

من می شنیدم و دم به دم بیشتر در کنج خانه اش می شکستم و در افسوس فرو می رفتم.

به خانه دیگر رفت چای آورد و پیاله ای آب نبات.ظاهرا

از قند گریزان بود.شاید تلخی کامش او را با هر چه شیرینی بیگانه کرده بود.

هر چند دقیقه به یاد حالی و خاطره ای که می افتاد با صدای بلند بیتی سر می داد

.هنوز صدایش گرم و زنگ دار و نافذ بود.چون گرمی که از ورای پیراهن پشمین

در تن بنشیند آوای او در جامه ی جان می نشست.

وقتی می  خواند چشمانش می رقصید.دستانش بیت را در هوا هجی می کرد.

بر زانوان تکیده می خمید و بر می خاست.صدایش هیبت رعدی داشت که

در پیچ و خم سلسله جبالی بلند بپیچد.نجوا می شد واگویه می گشت.

حیران این صدا بودم.خاصه وقتی "نوایی" را چون سیلی بی پروا

در دشت سینه سر می داد.گویی با این نوا خاطراتی دیرین داشت و روزگاری به سر آورده بود.

وقتی آتش آرمانهای بلندش در فروکش می کرد.می نشست.

سر در پیش و نگاه در دور...چیزی زیر لب می گفت که از جنس سخن نبود.

می دانستم برای برخی ناگفته ها شاید گوش من هم محرمی بایسته نبود.گیریم که می گفت.

چه سود از شنیدنی که مرهمی در پی نداشته باشد؟

من جز معلمی ساده و مدرسی غریبه در دانشگاهی دورتر چه بودم؟

پیش از این اما کوشیده بودم تا این و آن را با پیغام و نامه و سفارشی

هرچند کم اثر به پرسش حال آن هنرمندنام آشنا و مرحوم از آشنایان !وادارم.

افسوس.سخن معلمی که این سوی میز است تا دم در هم نمی رسید!

از استاد درباره سازها و دگرگونی آنها در دیار جام پرسیدم

.از زه برتابیده از روده گوسفند بر قامت دوتار گفت تا دف و طبلی

که از دیاری دیگر به شهر جام رسیده بود.طبله را از کردستان می دانست.

آواهای جمشیدی و سرحدی و کوهسانی و قلعه جایی و کوچه باغی را شرح کرد

که در کتاب پاژ پیش از این آورده ام.

دوساعتی که گذشت احساس کردم خستگی بر اندام عاشق و تکیده اش عارض شده.

چند عکس یادگاری از چهره سالخورد اما مقاومش گرفتم و چندی هم از درو دیوار.

از نشریه یا فصلنامه پاژ سپاس داشت.از این که به سراغش آمده بودم خرسند بود.

دوستان دست اندرکار آن فصلنامه را دعا گفت.

شرمسار پذیرایی و همراهی و همدلی اش بودم.

نیت کردم در سفر بعد شماره ای از فصلنامه را به سوغات ببرم.

نشد.اجل امان نداد.

روحش شاد.یادهایش فروزان همچون صدای روح نواز و خاطره انگیزش.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 16:5 توسط reza |

یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد

خوب شدپیر شدم کم کم و نسیان آمد

هرچند زشت و زیبای روزگار را از سیر تا پیاز شرح حال گونه تا کنون به قلم آورده ام .

لیک حین مطالعه شرح حال دیگران چون این بیت مرحوم ایرج را

خواندم اشکم سرازیر شد.یادم از قافله ی یاران رفته در دوران جبهه و بعد از آن افتاد و این بیت دیگر ایرج

من هم از جمله ایشان بودم

جزء آن جمع پریشان بودم...به عکس سالهای مدرسه که نگاه می کنم باورم نمی شود.

ای کاش آهسته تر قدم بر می داشتم!این که در آینه می بینم هیچ شبیه من نیست.نیست.آیندگان

آثار مرا بخوانند می دانند...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 18:52 توسط reza |

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار که از یاد رفته اند

اینان نه آن گل اند که گویی در این بهار

از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

اینان نه آهویند که گویی دریغ و حیف

در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 16:50 توسط reza |

یاران و مهربانان

چندیست استاد ذوالفقار عسکرپور(عسکریان)

بزرگ نوازنده دوتار ایران در بیمارستان امام رضا(ع)بستریست.

این نوازنده چیره دست برترین آثار موسیقی بومی و مقامی را تا کنون از خود

بر جای نهاده.وقت آن است که تا نفس می کشد به یاری اش بشتابیم.

پیش از این استاد پورعطایی قبل از بزرگداشت خود دار فانی را وداع گفت.افسوس!

برای سلامتی استاد دعا کنیم.

از خانم دکتر یاحقی پزشک آن بیمارستان به خاطر همراهی بی دریغ

در بستری شدن استاد سپاسگزارم و از استاد دکتر محمد جعفر یاحقی

ریاست قطب علمی فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی

و ریاست فرهنگسرای فردوسی (عموی آن خانم فرهیخته)نیز به خاطر

توجه به خواسته ی این بنده در رسیدگی به حال استاد سپاس فراوان دارم.

خدایشان جزای خیر دهاد.آمین

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 16:26 توسط reza |

کبوتر باش !

بال در بال آسمان

رهاتر از بادهای سراسیمه.

نگاهت را به بی کران آبی بسپار.

این دانه ها توطئه دامگستران اند!

بگذار نامت با سپیدی پرواز جاودانه شود

چینه دان پردانه سنگینی سکون را بر تو تحمیل نکند.

(نو سروده ای بعد از مدتها...)

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 16:4 توسط reza |

یاران باوفا و ناشناس اما در دل و جان !

وبگرد. باران. داداش حبیب. الف جیم و... 

نظرات سودمندتان درسهای دانشگاه را به سر چشمه می برد و تشنه می آورد. 

در سخن شما بوی دوستی و محبت است.سخن شما بارش مهربانیست 

فراموشتان نمی کنم. از لطفتان سپاسگزارم.

زنده باشید و تندرست و شادکام.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:9 توسط reza |

 
به ذره گر نظر لطف "بوتراب" کند 

به آسمان رود و کار آفتاب کند... 

ازآن مولای عاشقی که چنین تواند کرد امید داریم از خزانه ی  لطفش 

بر روح فسرده ی خواب آلودگان و خواب زدگان ! هم پرتوی افکند. 

شاید بیدار شدند مغروران سرمست دنیا که  

بر گرسنگان نیشخند می زنند! واسب یاغی قدرت خویش را بر جنازه ضعیفان می تازند. 

هم ازاینگونه است اگر گفته ایم: 

یاعلی(ع)گفتیم و عشق آغاز شد... 

نام پاک علی(ع) جان را جلاست.  

شکی نیست که :

چون در آید نام پاک اندر دهان 

نی پلیدی ماند و نی اندُهان... 

(عزیز اهل دل !از صمیم قلب "یا علی"! بگو تا جانت را از آلایش ریب و ریا و تملق و سالوس و خفت برهاند!) یا علی(ع)!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:57 توسط reza |

دیروز اگر کسی می پرسید این ادبیات به چه کار می  آید؟ شاید با تردید می گفتم:بدرد آدمیت می خورد.همین.

اکنون اما با تمام باور خویش می گویم:ادب مرد به ز دولت اوست. 

این همه آشوب که در دنیاست به خاطر بی ادبی هاست. 

بی ادبی که تنها دشنام به جد و آبای دیگران نیست. ادب زندگی .

ادب احترام به زندگی مردم.ادب دوستی و همدلی.ادب همزیستی مهرورزانه 

اینها همه شاخه های ادبیات است. 

چیزی که با افسوس باید بگویم در دانشگاه و دانشکده هم کم شده 

در دنیای سیاست که ... 

کاشکی سیاست ورزان در بحثها و جدلها و مناظره ها و روزنامه ها 

پیش از هر بحثی ادب گفت و گو و پاسداشت حرمت مخالف خویش را می  آموختند. 

من سالها در دانشگاه همین ادبیات را درس داده ام.در مدرسه هم همین را. 

باورش اگرچه سخت است.مخالف هم داشته ام.با احترام به آنها درس داده ام. 

سخنشان را شنیده ام.هرچند ... 

من این ادبیات را با دنیا عوض نمی کنم. 

این ادبیات را دوست دارم. 

حتی به قیمت گرسنگی! غربت !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:46 توسط reza |

بهاران بوده ای در باغ ،دی را هم تماشا کن 

عجب برچیدنی دارد بساط عیش چیدنها...حزین لاهیجی 

راستی هم عیش دنیا چون برقی گذراست.چون نسیمی چموش! 

خوشا نهال پاک همت و همدلی و مهربانی کاشتن.تا فردا دوستی بر دهد و مردمی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:34 توسط reza |

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی است
جیب هایم خالیست
پدری دارم ، حسرتش یک شب خواب
دوستانی همه از دم ناباب!
و خدایی که مرا کرده جواب!

اهل دانشگاهم،
قبله ام استاد است
جانمازم نمره ،
خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست!
من نمی فهمم که چرا میگویند...
مرد تاجر خوب است ، و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ی ما مدرک نیست!
چشم ها را باید شست ،
جور دیگر باید دید!
باید از مردم دانا ترسید
باید از قیمت دانش نالید.
و به آنها فهماند...
که من اینجا فهم را فهمیدم...
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

سهراب دانشجو!(اثر یکی از شاگردان قدیمی ام که به عنوان نظر قرار داده روی وب !!)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 16:0 توسط reza |

دنیای کلمات عجیب رنگارنگ است.

یکرنگ که باشی تو را پس می زند!

پاییز را می شود با این رنگهای شگفت چندان زیبا توصیف کرد که

بهار به گرد آن نرسد! می توان بهار را هم با بارانهای تند و بادهای وقت و بی وقت

گردابی پرآشوب وصف کرد.

این پاییز برای آن موتور سوار که پیک است و روزی ده تومن درآمد ندارد

مثل دهانه ی جهنم است از سردی.بخش زمهریرش را می گویم.

اما زمستان هم برای آن پسر حاجی که با دوست دخترش قرار دارد

و سوار ماشین مکش مرگ ما ست عین بهشت است!

پس این کلمه ها در اختیار نویسنده هاست.با هر حس و حالی شکلشان

می دهند.رنگشان می کنند.

شما با این خیل واژه چه می کنی؟

من؟

نشسته ام به تماشا

واژه ها از مقابل آشیانه ی خاطرم می گذرند.

هر کدام را که می گیرم با نوازشی غریبانه روی سطر می خوابانم

می شود این:این فصل شور و شیرین

با وزش بادهای خیال انگیز یادت می دهد

با همه ی دشواریها و سردی ها درست مثل کاج روبرو شو!

بگذار از برگهای سوزنی ات بگذرند ناکامی ها

سبز بمان و استوار

طوری که از هر سوی قامتت به بلندای امید بماند!

سختی ها را بگذار از ریشه هایت پایین بروند

روزی کاج دیگر بر خواهد آمد.

یادگار صبر تو.

یادآور استقامت تو.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 15:46 توسط reza |

گذشت شرح ماجرای خونین ۷۲ لاله ‍پرپر و سری پرشور و پر نوا که در نی نوا بر نی شد اما حکایت همچنان باقیست مظلوم هنوز زیر خنجر ظالم شکوه دارد و حق با فریاد "هل من ناصر"درآمیخته ست آیا کسی هست که امروز در میانه ی عزایش حسین(ع)رایاری کند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:15 توسط reza |

همچنان که لبهاش تشنه بود

دلش در عطش عدالت می سوخت

هرچند تیغ بر گلوی نازنینش کشیدند

دست از حق طلبی نکشید.

ای عزادار حسین(ع)

او را بنگر و مسلک او پیشه کن!

غرق در خیال خود نباشی

پایی در محفل حسین(ع)

سری در هوای دنیای خویش...

فردا از من و تو صداقت و عشق پاک می طلبند

نه فریادهای ریا بار !

عاشقانه دست بر سینه بنه

جانت در تب و تاب آزادگی باشد

در پی مرام امام.از ما نمایش نمی خواهند فردا.

دنیا هم اینک نظاره می کند که :عزادار حسین(ع)در درون

و بیرون محفل عزا چه می کند.

به دست بهانه جویان "خیزران " ندهیم

با آبروی امام بازی نکنیم.

در سایتها و فضای مجازی اهل حق و حقیقت را

نمی جویند برخی بهانه جویان آنسوی دنیا.

بهوش! برادر! خواهر! رفیق! آبروی حسین...

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 3:4 توسط reza |

امسال محرم در تکیه کوچکمان در روستای قادرآباد

به یاد دوستان هستیم.

جای شما در محفل بی ریای عاشقان خالیست

در این گوشه از وطن هر که شبی را پای منبر سر می کند

دلش را به سالار عاشقان و حقجویان عالم ، حسین(ع)سپرده است.

اینجا هیج کسی برای نمایش خود و به بهانه کسب و کار

و جستن مقام و موقعیتی نمی آید

یادش بخیر بابای مرحوم مان بانی این تکیه

می گفت:اگر برای امام حسین (ع)آمده اید

در مجلس او دنبال جای نشستن نگردید!هرجا رسیدید

بنشینید!

شاید مفهوم حرف پدرم این بود که دنبال جای دیگران نباشید.

محفل امام عاشقان بازار پست فروشی و موقعیت طلبی نیست.

یادش روشن!آن پیر زنده به عشق دوراندیش بود.مارا از خودنمایی

به خداجویی دعوت کرد.

نمی دانم چه اندازه به او رفته ایم؟!

او که رفت.ما هم می رویم...هر که ریا کند سنگ لعنت حق بر بالش

فرود می آید.

غلام همت آن نازنینم/که کار خیر بی روی و ریا کرد.

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 2:48 توسط reza |

ای زداغ تو روان خون دل از دیده حور...بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه صور

یاران و مهربانان سلام .

محرم یادبود شهادت مولای عاشقان

حضرت اباعبداله الحسین(ع)و هفتاد ودو قله ی استوار همت و جوانمردی

و یادمان رشادت و غیرت عباس علمدار(ع) تندیس بی بدیل وفاداری ، تسلیت باد.

وقتی آب در خیام حرم نایاب شد و جوانمردی در سپاه دنیاطلبان

حسین(ع)از دشمنان خواست تا اقلاً آزاده باشند

باید همچنان از دشمنان دوستان حسین(ع)بخواهیم تا رعایت کنند.

امروز مال مردمان و حرمت ایشان .ناموس مسلمان و عزت ایشان را هر که تهدید کند

در صف دشمنان سرور آزادگان است.

ما کجاییم؟

در صف یارانش سینه می زنیم.دلهامان آیا مالامال از محبت همنوعان هست؟

در جمع مال و ثروت دستمان به بیت المال دراز نیست؟

کینه و حسد و دین فروشی را دشمن داشته ایم؟

دین را کاسه ی کسب دنیای خود نکرده ایم؟

دلمان برای یتیمان و گرسنگان همچون حسین(ع)می تپد؟

حق گویی را بر سیاستهای کاسبکارانه و دنیاطلبانه ترجیح داده ایم؟

از مردم فریبی و ریاکاری به دوریم؟

دستمان به  مال و ناموس و خون برادر مسلمانمان آغشته نیست؟

در دلهامان حفظ حرمت همنوعان و احیای محبت علوی و حسینی هست؟

به فردای نیامده که بس نزدیک است و حفره تنگ بازگشت در دل خاک تیره اندیشه کرده ایم؟

به خاطر محبت خاندان علی(ع)و حرمت حسین بن علی(ع)از تهمت به دیگران

و دیگرآزاری به بهانه ی شعائر دینی و مذهبی پرهیز می کنیم؟

با خادمان سرزمین مادری و اسلامی خود برادرانه همدل هستیم؟

زیر بیرق اسلام و ایران سرفراز با اجانب رودر رو هستیم؟

اگر چنینیم بی شک دست یاریگر حسین(ع)سالار عاشقان و آزادگان همراهمان است.

خدایا محرم را فصل شعور و ایمان پاک قرار ده تا اخلاص سرلوحه کارهامان باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 2:36 توسط reza |

عالمی از خانه بدر شد.می خندید.

پرسیدند چرا می خندید؟

گفت:دخترک خردسالی دارم امروز به مادرش می گفت:این همه آدم پولدار در این شهر است مثل قصاب و بقال سر کوچه.اینها را گذاشته ای زن این عالم گدا شده ای که چه؟!!اقلا زن یکی از آنها می شدی تا شکمی سیر می داشتیم.

از این روست که به سالها علم اندوزی خویش می خندم!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:27 توسط reza |

سلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:21 توسط reza |

عربی پشت سر دیگری نماز می گزارد

پیشنماز در دعا خواند:انا ارسلنا نوحا:ما نوح رافرستادیم.

ادامه را یادش رفت و این را تکرار کرد.

عرب نمازگزار گفت:اگر نوح نمی رود یکی دیگر را بفرست مارا خلاص کن برادر!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:17 توسط reza |

ایستاد.میدان مین را نگاه کرد.

برگشت پشت سرش را...

ترسیده بود؟

ترس هم داشت.جوانی 17 یا 18 ساله.میدان مین!

کفشها را در آورد تا برود.

:کجا برادر؟میان این همه مین ؟ پای برهنه؟

گفت:باید معبر بزنم.کفشهای نو را تازه تدارکات گردان داده است.مال بیت المال است...

کاش من هم رفته بودم.حالا خبر اختلاس چند هزار میلیاردی

نمی شنیدم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:58 توسط reza |

این قدر از تاریکی بد نگوییم

هر یک شمعی روشن کنیم.

این سخن منسوب به کنفوسیوس است.

هر که گفته باشد.سخن شیرینی ست.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:49 توسط reza |

باران عزیز سلام .

حرفهای شما از دل بر می آید.بر دل رنجور هم می نشیند.

باری : دنیا هم برای برخی بسیار کوچک و برای برخی درندشت است.

آدمها گاه آنقدر می دوند که حتی مقصد یادشان می رود.

این مدت گوشه نشینی و فرو رفتن در کاغذها و کتابها به من آموخت که تا می توانم

آنجا باشم که دیگران را آرامشی برسانم و یا باری از دوش خسته ای بردارم.

اما مهمتر این که بی دعوت به جایی نروم!

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود-به هر درش که بخوانند بی خبر نرود!

از طرفی من سخت به فرهنگ دیرپای سرزمینم دل بسته ام.هرجا سخن ازادب و عرفان باشد سر می زنم و قدمی و قلمی...

هرگز جای کسی را تنگ نکرده و نمی کنم.

اماگاه "از شما چه پنهان "فکر می کنم که وقتی در جایی می نشینم

کسی یا کسانی جای خود را تنگ می نگرند !!!

ناگزیر با قبای ژنده و کفش پاره و دل درویشم راه خویش می گیرم

می روم و می روم.دور و دورتر...شاید باد خاک مرا با خود به دیارم بیاورد...

پیش ازاین اما دلم که از این شهر غریب می گرفت با خود سخن شیخ اجل را زمزمه می کردم.

روم به شهر و خود و شهریار خود باشم-غریب را دل سرگشته در وطن باشد.

افسوس.عمر ما کوتاه و بخت ما بخیل!!!

برگردانی از :دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:29 توسط reza |

مادر مرحومم برخی اوقات در افسوسی به حد غایت می گفت:گدشت!

این "فعل"عجیب تاثیری در من داشت.عجیب!

حالا اغلب آرزو دارم حتی برای ساعتی یا لحظه ای سر بر زانوی مهربانش بگذارم و

بگذارم زمان بر من بگذرد.

آنقدر تند و زود  تا در نیابم که کی به انتهای جاده رسیده ام.

هوای این شهر عجب سیاه و آلوده ست

عجب تر این که همه در این سیاهی رو سفیدند!!

می دانم کاینات و طبیعت حتی درختان شاخه هایشان برای بازخواست

از ستمگران دراز است تا ابد.همین ! فقط همین شده است مایه ی اندکی التیام

بر دردهای بی درمان مردمان کوتاه دست...

شدم پیر و ندارم هیچ چاره

جوانی را نمی بینم دوباره

به جانم علت پیری فتاده

که خوبان می کنند از ما کناره...

این ابیات را آن فرشته ی سفر کرده با آوازی زخمناک در روزهای پایانی عمر خود برایم

می خواند.و من در دل می گریستم.افسوس! زود تنهایم گذاشت و به قول خود:گدشت!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 1:18 توسط reza |

روز 13 شهریور به شهرم آمدم

همایش شیخ جام را دوستان برگزار کردند . من نیز همکاری داشتم.

اگرچه از سوی بانیان هیچگونه مسئولیتی نداشتم،

لیکن به عنوان مهمان یا حتی رهگذری غریبه همکاری کردم!

برای مردم شهرم بهترینها را از پیشگاه خدای دوست آرزو می کنم.

هر کجا باشم مردم و شهرم را دوست دارم.

"افسوس که از دیده رفته ایم و از دل..."

باران عزیز! از لطف شما سپاسگزارم.

امید آن دارم که روزی یا روزهایی بشود که بی دغدغه و اضطراب

برای شهرمان و عالمان و عارفان و عاشقانش قدمهایی در حد شان و منزلتشان برداریم.

از ما چه بر می آید جز اندوختن اندکی دانش و احیای پاره ای  فرهنگ دیرینه مان ؟

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:34 توسط reza |

الله مدد الله مدد
یا غوث ربانی مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا احمد جامی مدد
مدت چند سال دیگر
بودی تو در غار کمر
حق بود به احوالت خبر
یا احمد جامی مدد
امر از خدا پرورگار
اژدر بیامد دورغار
همراه او یک بچه مار
یا احمد جامی مدد
الله ...
احمد بگشت اژدر سوار
غمچین دستش بچه مار (غمچین:تازیانه)
شیوه شده از کوهسار (شیوه:سرازیر)
یا احمد جامی مدد
با بزد رسیدی با وفا (بزد:روستایی در تربت جام)
با پشت سر کردی نگاه
دیدی می آید سنگ ها (اشاره به کرامتی از شیخ که در افواه مردم اینطور یاد شده که سنگهایی به دنبال شیخ راه افتاده اند.سنگی بزرگ اکنون بر در مجموعه مزار اوست که دور آن معجر شده.با اعتقاد به کرامت یاد شده)
یا احمد جامی مدد
احمد بگفتا همچنین
با سنگ خرد و با قوی
آسوده باشین با زمین
یا احمد جامی مدد
احمد به تربت آمده
شیخا به شفقت آمده
از حق مجدد آمده
یا احمد جامی مدد
گلدسته های روبه رو
هر کس که دارد آرزو
بوسه زنم از هر سو
یا احمد جامی مدد
او را دختر پروانه بود
قبرش میان خانه بود
زیارت زنانه بود
یا احمد جامی مدد
الله ...
از حاجی میر یحیا بگو
از مرز با خدا بگو
از سید اعلا بگو
یا احمد جامی مدد
الله مدد الله مدد
یا شاه جیلانی مدد
یا غوث ربانی  مدد


این سروده مردمیست.برای شیخ جام و کرامات او در ضمن ترانه های عامیانه شهر جام مضبوط است.

نام برخی از خادمان و اخلاف شیخ نیز معمولاً در این سروده ها هست.این اشعار با ساز دوتار خوانده می شوند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:26 توسط reza |

استاد غفور محمد زاده عزیز!

منتظر کتاب شما درباره موسیقی جام هستم.

حتماً یک نسخه به من برسانید یا بگویید از کجا باید تهیه کرد.

درباره موسیقی محلی و چهاربیتی به دانش و اطلاعات فراوانی نیازمندم. سپاس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:10 توسط reza |

مطالب قدیمی‌تر